ماه: ژوئیه 2018

مزه نو

«تفاوت دنیای کودکانه ما با نسل جدید»

بعد از ظهر

تفاوت ما و نسل جدید؟ من میگم هر نسلی با نسل قبل و بعدش متفاوته. فرض که اینجا منظور از «ما» متولدین دهه‌های ۳۰ و ۴۰ و ۵۰ و ۶۰ باشه و نسل جدید متولدین دهه‌های ۷۰ و ۸۰ و ۹۰ باشن. من که با این فرض به تفاوت‌هامون نگاه می‌کنم. چون تغییرات خیلی عمده تقریبا از دهه هفتاد و همه گیر شدن کامپیوتر و اینترنت و تلفن همراه شروع شد. خودم کودکی و نوجوانی متفاوتی از خانواده‌م داشتم. حالا باید خودم رو با نسل جدیدتری که بیشتر درگیر تکنولوژی شده مقایسه کنم.

بچگی من با حیاط بزرگ و پر از دار و درخت توی ذهنم نقش بسته، پر از درخت‌های میوه و گل. خاطره‌های خوبی از حیاط و تنهایی‌هام دارم، با اسباب‌بازی‌های باقیمونده از بزرگترهام و با دوچرخه و کوچه گردی‌های خیلی مختصر، چون متاسفانه جسور نبودم.

خاطره خوب داشتن ملزم به گذشته عالی داشتن نیست. زمان که از روی وقایع رد میشه نمی‌دونم چه جوری تلخی‌ها رو می‌گیره و خوشی‌ها رو برجسته می‌کنه. منم یه بچگی معمولی داشتم و چند تا همبازی. کله‌خراب هم نبودم که خیلی آتیش بسوزونم و بهم خوش بگذره. شیطنت‌های معمولی خودمو داشتم‌ و همه چی ساده و معمولی و خوب بود.

بچه‌های امروز حتما گذشته ما رو بدون اینترنت و گوشی و بازیی‌های خاصش کسل‌کننده میدونن. دو سه تا بچه فامیل دور و برم هست که اونها رو نماینده نسل جدید می‌بینم. اونها هم با امکانات امروزشون مشغول بازی هستن. گوشی و اینترنت و بازی‌های کامپیوتری و تلویزیون بیست‌ و چهار ساعته‌ای که کارتون نشون میده. یه روزایی بهشون خوش می‌گذره، یه روزایی بد… اینا همه‌ش یه روزی خاطره میشه. مثل هر آدم دیگه.

 همه خاطره بچگیشون رو دوست دارن. مادربزرگم بچگی خودش رو، مامانم بچگی خودش رو، من بچگی خودم رو و  نوه نتیجه‌هام هم بچگی خودشون رو عالی خواهند دونست. یه وقت‌هایی همگی به نسل قدیم حسادت می‌کنیم و یه وقت‌هایی هم به نسل جدید.

همه فکر میکنن توی نسل قبل دردسرها کمتر بوده و نسل جدید ابزار و فرصت های بیشتری داره. از خاصیت‌های تکراری ذهن بشر حرف می‌زنم. از اینک ه غرق در نوستالژی فکر می‌کنیم کوچه‌های خاکی و بستنی@های قدیمی خوشمزه‌تر بودن. نخیر جانم! ما بچه بودیم مزه همه چی زیر زبونمون تازه بود و تازگی همیشه قشنگ و به یاد ماندنیه. چند سال بعد هم فسقلی‌های امروزی خواهند گفت خوراکی‌هاشون خوشمزه‌تر و کوچه‌هاشون باصفاتر و آدم‌های دوربرشون مهربان‌تر بودن‌.

جینگیلی آلیسا!

«تفاوت دنیای کودکانه ما با نسل جدید»

نیمروز

صبح خیلی زود بیدار می‌شدم و با مادرم به مهدکودک می‌رفتم. با همه بچگی تفاوت بین بچه‌ها را می‌فهمیدم. معلوم بود فرق یکی که با اتوبوس می‌آید، دیگری که با ماشین لکنته و آن یکی را هم راننده پدرش با یک ماشین خیلی شیک در حالیکه پدرش عقب نشسته بود می‌رساند. ولی برایمان مهم نبود و وارد مهدکودک که می‌شدیم همه فقط کودک بودیم و دوست. رفتار مربی مهدکودک هم با همه یکسان بود. نه کسی که پول بیشتری داشت می‌توانست سرویس بیشتری بگیرد و آنکه نمی‌توانست پول بیشتری بدهد توجه کمتری می‌گرفت. با هم بازی می‌کردیم و خوش می‌گذراندیم تا بعدازظهر. به خانه که برمی‌گشتم صدای بازی بچه‌ها را توی کوچه می‌شنیدم. هیچ‌وقت علاقه‌ای به کوچه نشان ندادم ولی همیشه صدایشان را می‌شنیدم که بینشان فرقی نبود. بچه سرایدار و صاحبخانه و مستاجر همه با هم بازی می‌کردند. آنها مشغول بازی بودند که من می‌رفتم سراغ تلویزیون سرگرم برنامه کودک. آن روزها که هاچ دنبال مادرش می‌گشت، حنا کلا از دار دنیا یک سگ داشت. خانواده دکتر ارنست هم با اینکه خانواده بودند بیچاره‌ها خانه نداشتند. در آن دوران جنگ و تلخی و ناملایمات روزگار با تمام شخصیت‌های کارتونی احساس همدردی و همذات‌پنداری می‌کردم. منی که در پارک به دست بچه‌ها که در دست پدرشان بود نگاه می‌کردم و دلم پدری را می‌خواست که نبود، خیالم راحت می‌شد که من تنها نیستم. پرین بود، نل بود، سباستین هم بود، همه مثل من یک زندگی عادیِ متفاوت با بقیه داشتند.

آن موقع تکنولوژی خانه‌ها و خانواده‌ها خیلی بالا نبود، در عوض روابط انسانی بیشتر بود. هنوز سوپری‌ها در ازای اندکی پول بیشتر، یا حتی به قصد تبلیغ مجانی، تخم‌مرغ در خانه نمی‌آوردند که ازخجالت زدن زنگ همسایه و طلب تخم‌مرغ بی‌نیازت کنند. یا باید سرخ و سفید می‌شدی یا از نیمرو خبری نبود. گروه تلگرامی نبود و هر ماه که جلسه ساختمان برگزار می‌شد ما بچه‌های کل ساختمان تا پاسی از شب به پشتوانه هم بیدار می‌ماندیم و آتش می‌سوزاندیم. به جای فوروارد کردن عکس بازیگرها، دوچرخه به هم قرض می‌دادیم.

یواش‌یواش با رنگی‌تر و شفاف‌تر شدن تلویزیون‌ها، من هم بزرگتر شدم. از دنیای کودکی خارج شدم ولی هنوز چشمم به قهرمان‌های کارتون‌هاست ببینم آنها چه می‌کنند. هر از گاهی به عنوان نوستالژی کماکان همان کارتون‌ها پخش می‌شود ولی دیگر کسی شباهتی بین خودش و آنها نمی‌بیند. حتی زندگی کارتون‌ها هم مثل ما عجیب غریب شده، قهرمان‌ها می‌پرند هوا و تبدیل می‌شوند به ربات. اشعه پرتاب می‌کنند و وقتی به زمین می‌آیند حیوان دیگری هستند، با سرعت که راه می‌روند به ماشین‌های ندیده‌ای تبدیل می‌شوند که واقعا نمی‌دانم کودکان ما چطور باورش می‌کنند. نمی‌دانم در رویای کودکانه‌شان، در خواب شبانه‌شان چه می‌بینند؟ آیا آنها هم ماشین می‌شوند یا از خودشان انتظار دارند که تبدیل به ماشین شده بتوانند به همدیگر اشعه بیاندازند؟ باورم نمی‌شود که بچه‌های امروز صد گرم سیم و لحیم و صفحه لمسی و کارت گرافیکی را بیشتر از دویدن و توپ و آب‌بازی دوست ‌‌‌‌‌‌داشته باشند. باورم نمی‌شود بچه‌های امروز از دیدن عکس یکدیگر و لایک زدن همدیگر در دنیای مجازی بیشتر لذت ببرند تا لمس دست هم و دایره چرخیدن برای دختری که اینجا نشسته، گریه می‌کنه. نمی‌دانم کودکانی که امروز همبازی‌های اتفاقی‌شان را در پارک از روی ظاهر و سر و ضعش انتخاب می‌کنند چطور می‌خواهند در آینده شریک زندگیشان را عمیق بشناسند.

امیدم فقط به این است که همه اینها تکرار نسل به نسل است‌. در مقام مقایسه با مادرانمان، کودکی ما هم سراسر تکنولوژی جدید و دوری از خانواده و علایق عجیب غریب بود ولی ما به هر ترتیب بعد از تابستان کودکی خرمن بزرگسالی را درو کردیم. هر چند نه آنقدر شکوفا و جوشان ولی میانمان انسان آزاده و فرهیخته کم نیست. آرزومندم نسل بعد هم بتواند از کودکیش خوب گذر کند.

شگفت‌زدگان

«تفاوت دنیای کودکانه ما با نسل جدید»

پیش از ظهر

۱_ ساعت پنج کارتون شروع می‌شد. ما چهار بچه باید تا آن موقع مشق‌هایمان را می‌نوشتیم و تمام می‌کردیم و کنار می‌گذاشتیم وگرنه تلویزیون روشن نمی‌‌شد. این قانون لایتغیر مادرم بود. برای همین ما بچه‌ها گاه‌ خیال خودمان رَکَب می‌زدیم و کسی‌ که مشق‌هایش کمتر بود کمک می‌کرد بقیه هم مشقشان را به موقع تمام کنند و وقت کارتون نپرد.

۱_ خواهرزاده کوچکم به‌اندازه موهای سر تمام افراد خانواده سی‌دی کارتون دارد و برای هیچ قسمت از هیچ کارتونی تا به‌حال یک‌هفته صبر نکرده است. نهایت صبر کردنش از وقتی است که به یکی از ما زنگ بزند و سی‌دی جدیدی را سفارش بدهد تا هرکداممان که زودتر می آییم برایش بخریم و بیاوریم و دسته‌جمعی بالاجبار ببینیم.

برای مشق‌هایش یک بسیج عمومی ایجاد می‌شود. یکی ریاضی، یکی دیکته، یکی… یرای این‌که همیشه دم‌دمِ رفتن به خانه خودشان از خانه مادرم دارد می‌نویسد (از مدذسه مستقیم می‌آید خانه‌ مادرم) و مسلم است که همیشه هم دیرش شده.

۲_ یک کالسکه کوچک دیده بودم که دلم بسیار می‌خواستش، شاید چهار ساله بودم یا نهایت پنج‌ساله، دلم آن‌قدر پیش آن کالسکه مانده بود که خدا می‌داند اما در خانه‌ ما ممنوع بود برویم بیرون چیزی ببینیم و بعد بهانه‌اش را بگیریم. چند روز منتظرش ماندم و مدام به آن فکر کردم. ناگهان مادرم آمد خانه با همان کالسکه کوچک عروسکی.  شادمانی آن ساعت من آنقدر عمیق بود که هنوز تهِ دلم بابت آن شاد است. هنوز فکر کنم آن کالسکه پلاستیکی صورتی و زرد را ته انباری به‌عنوان خاطره‌ای از شادترین حس‌های اولیه‌ام نگه‌داشته‌ام.

۲_  دختر کوچک فامیلمان همه‌چیز دارد. همــــه‌چیز، کادو خریدن برایش مصیبت است. هیچ چیز نیست که نداشته باشد. همه‌چیز را از شیرمرغ تا جان آدمیزاد دارد. دلم می‌خواهد یک‌ بار بتوانم خوشحالش کنم. اما نمی‌شود. نه کارتون نه فیلم نه عروسک و نه کتاب، هیچ‌چیزی نیست که بتوانم با آن غافلگیرش کنم؛ چه‌بسا بارها شده که من از دیدن اتاقش گیج و هیجان‌زده شده‌ام.

یک‌بار توی انباری خانه‌ ما غافلگیر شد. یک تلویزیون ۱۴ اینچ کوچک نارنجی داشتیم که هنوز روشن می‌شد‌. به برق وصلش کردم و نشانش دادم که چه‌طور شبکه‌ها را دری‌وری نشان می‌دهد. گفتم: «ببین ما با این کارتون می‌دیدیم‌ها!» گفت: «برووو…» لبخندی زدم و گذاشتم شگفت‌زده بماند.

پاراگراف اول:‌ به شیرینی هندوانه

«تفاوت دنیای کودکانه ما با نسل جدید»

صبح

 دلش تنگ شده‌ بود برای شب‌هایی که زیر ستاره‌های آسمون توی حیاط روشن خونه‌ مادربزرگ می‌نشستن، دور‌همی نون و پنیر و هندونه می‌خوردن و از خاطره‌های روزشون تعریف می‌کردن. برای وقتی که دنیا به شیرینی هندونه بود و رویاها به شفافی حوض وسط حیاط که توش ماهی‌های کوچیک سرمست چرخ می‌زدند و برای گربه‌ بی‌عرضه‌ خجالتی که روی دیوار لم داده‌ بود شکلک درمی‌آوردند. دلش هوای لی‌لی کرده‌بود. هوای نقاشی کردن تن زمین با گچ‌های رنگی قشنگ که بوی رنگین‌کمون می‌دادن. برای پرتاب دقیق سنگ کوچولو و پریدن با تمام وجود برای رسیدن به خونه‌ی بعدی لی‌لی و خندیدن از ته دل وقتی بالاخره می‌رسیدی. دلش می‌خواست بالا‌بلندی بازی کنه، از دست گرگ ناقلا بپره روی پله‌ها و از این پریدن‌ها و رسیدن‌ها دلش قرص شه که می‌تونه و ته دلش ایمان بیاره که اگه با تموم سرعت بدوی و بپری، یه روزی می‌رسی یه جای خیلی خیلی خوب دوست‌داشتنی. جایی که توی رویاهات آرزوشو می‌کردی.

وقتی از خواب بیدار شد، همه‌ی این آرزوها از یادش رفته‌بودن. اون یه بچه‌ شیطون باهوش باحال بود که از شانس بدش در سال ۲۰۱۸ میلادی کودکی می‌کرد و این تصویرها فقط توی خواب‌هاش قابل تصور بودن. دنیایی که اون توش زندگی می‌کرد زمین تا آسمون با دنیای پاراگراف اول فاصله داشت. اون توی پاراگراف دوم زندگی‌ می‌کرد و توی دنیای پاراگراف دوم، وقتی از خواب بیدار می‌شد‌ شروع می‌کرد به صحبت کردن با الکسا و بهش می گفت چه آهنگی رو براش پخش کنه. بعد گوشی تلفنش رو برمی‌داشت و با سیری حرف می‌زد و در مورد آب و هوا می‌پرسید. در حالی که با عجله به پدر و مادرش سلام می‌کرد، بی‌حوصله می‌نشست پای شیر و کورن‌فلکس، و در حالی که توی گوشیش بازی می‌کرد صبحونه می‌خورد و وقتی سرویس می‌اومد دنبالش، با عجله خداحافظی می‌کرد و می‌رفت مدرسه. توی مدرسه هم وضع به همین منوال بود. هر کسی سرش توی کار خودش بود. بازی‌ها کامپیوتری بودن و با هم بودن‌ها مجازی. توی پاراگراف دوم نه گربه خجالتی بود نه ماهی بازیگوش. گربه ماهی رو خورده‌ بود انگار. هیچ گچی وجود نداشت که باهاش روی زمین نقاشی کنی و همه وجودتو رنگی کنی. نقاشی‌ها هم مجازی بودن. یه رنگ مجازی برمی‌داشتی و روی صفحه تبلت نقش می‌زدی. اگه از اهالی پاراگراف اول بودی دلت از پاراگراف دوم می‌گرفت. ولی اگه از اهالی پاراگراف دوم بودی، فکر کنم ترتیب پاراگراف‌ها رو عوض می‌کردی و اسم متن رو می‌گذاشتی پاراگراف اول:‌ به شیرینی دنیای مجازی…

حمومک مورچه‌ داره

«تفاوت دنیای کودکانه ما با نسل جدید»

سپیده‌دم

بابام برام یک میز تحریر ساخته بود. صفحه رویی یک شیب ملایم داشت و  بالا می‌رفت و آن زیر کلی جا داشتم برای گذاشتن وسایلم. روی میز یک کتابخونه سه طبقه هم ساخته بود. اصلا چنان چیز خاصی بود که تا مدت‌ها هرکس می‌آمد به خانه‌‌ ما، می‌آمد در اتاق من تا انگشت حیرت در دهان گرفته و میز را ببیند.

من عاشق میزم بودم. اما از طرفی هم عاشق کتاب‌ها و کارتون‌های تخیلی بودم. یک روز کاپیتان جدید ناتیلوس بودم و روز دیگر یک سفینه کریپتونی را هدایت می‌کردم. اینگونه شد که صفحه‌کنترل سفینه‌هایم رو روی میز قشنگم با خودکار کشیدم. اول فقط یک خط خودکاری بود بعد برای اینکه دکمه‌ها بیشتر و بیشتر حس دکمه زیر انگشت‌هایم بدهند این خطوط محیطی عمیق‌تر و عمیق‌تر شدند. حالا میزم را بیشتر دوست داشتم. فقط مشکل این بود که کسی به غیر من این زیبایی و کارآمدی را نمی‌دید.

من بچه‌ در خیابان بازی‌کردن‌ نبودم. یعنی شاید اگر شرایطش بود می‌شدم، اما زندگی تازه در تهران و اسباب‌کشی به این شهر بزرگ و نشناختن همسایه‌ها شرایط را هم جور نکرد. باغ و حیاط بزرگ هم که در دسترس نبود. پارک خاصی هم اطراف محل زندگیمان نبود، در حد همان ماهی یک بار پارک ملت با بچه‌های فامیل. اصلا چرا دروغ بگویم حتی اگر همه‌ اینها هم وجود داشتند من اهل بازی‌های گروهی نبودم. همیشه از وسطی و توپ‌بازی و قایم‌باشک فرار کرده‌ام. پس دنیای کودکانه‌ من شامل خودم می‌شد و کتاب‌ها و مداد رنگی‌هایم و اسباب‌بازی‌هایم.

امروز که امکانات بازی‌های بچه‌ها را نگاه می‌کنم دلم غنج‌ می‌زند برای داشتنشان و بازی‌کردن با آنها. عینک‌های دنیای مجازی که خیلی راحت به کنسول‌بازی وصل‌ می‌شوند و می‌توانی در دنیای ساخته‌شده سیر‌ کنی، می‌توانی دنیای خودت را بسازی. نه فقط یک صفحه‌ کنترل بلکه تمام کهکشانت را.

حتی اگر بخواهم از دنیای تخیلی هم بیرون بیایم و به بازی محبوبم فکر کنم باز هم دلم می‌خواهد در این دوران کودک بودم. لگوها، این مکعب‌های رنگی رنگی. تا سال‌ها با آنها مشغول بودم بعد که مادر از جایی برایم آدمک‌های لگو، درخت و پنجره‌های کرکره دار پیدا کرد انگار دنیا را به من دادند. اما حالا می‌توانی به آسیاب‌بادی‌ات موتور وصل کنی. می‌توانی کشتی دزدان دریایی را بسازی.  این خانه‌های سفت رنگی که روی هم بالا می‌روند حالا خیلی بیشتر از زمان من انعطاف دارند.

شاید برای همین است که منتظرم تا کودکم کمی بزرگ‌تر شود تا راحت به نام او دوباره بازی کنم.

غار تنهایی

«پناهگاه»

مهمان هفته: مهدی زائری 

می‌گویند مردها یک غار تنهایی دارند که بعضی وقت‌ها که دلشان می‌گیرد، یا اصلا همین‌طوری دوست دارند بروند توش و کسی را هم به خلوتشان راه ندهند. من هم دارم یا بهتر است بگویم داشتم چون سال‌هاست که توی آن گم شده‌ام؛ از آن شبی که آخر ستون در حال پیشروی بودم و دوستم در یک قدمی‌ام تیر خورد و تمام کرد. تا از شوک دربیایم ستون رفته بود و من مانده بودم و تاریکی و بیابان بی‌حفاظ و آتش دشمن. منوری شلیک شد و دهشتناکی صحرای بی‌انتهایی را که در آن گم شده بودم، پررنگ و واضح نشانم داد.

من شروع کردم به دویدن. چاره‌ای نداشتم، ایستادن مرگ حتمی در پی داشت. من می‌دویدم ولی دورتادورم فقط فضای خالی بود، خالی از هر آدمی، هر جنبنده‌ای، هر گیاهی یا هر خاک و آبی. من معلق شده بودم در لامکان و لازمان هم‌چون فضانوردی که برای راهپیمایی فضایی از سفینه‌اش خارج شده و در برای همیشه به رویش بسته شده. سمت و سویش مهم نبود، من می‌دویدم تا صبح، تا فردای آن شب، تا روزها و هفته‌های بعد، تا به امروز. من سال‌هاست که در آن شب تاریک و غار بی‌پایان گیر کرده‌ام. گه‌گاهی البته کورسویی از شکافی به غارم می‌تابد. من به سمتش می‌روم. حتی شده که از آن آمده باشم بیرون.

از غار که بیرون می‌آمدم، درس می‌خواندم، کار می‌کردم و هر بار که به ته خط می‌رسیدم، خودم را در آستانه یکی دیگر از ورودی‌های غار می‌یافتم و بی‌درنگ به آن پناه می‌بردم. باز شب و تاریکی و بی‌پناهی و هر بار مرگ در هیبت زنی زیبا و عریان خودش را به من عرضه می‌کرد و من از آن می‌گریختم، می‌دویدم و زمین می‌خوردم و دست و پایم می‌خراشید ولی باز بلند می‌شدم و باز می‌دویدم تا شکاف نور دیگری می‌دیدم و به هوای زندگی از آن بیرون می‌زدم.

این بیرون خیلی بدتر است، در میان جمعی و دلت آن جای دیگر است، به آن‌جا که می‌روی یا کسی نیست، یا اگر هم هست، در حال رفتن است و باز تو می‌مانی و تنهایی و بی‌هم‌زبانی. گاه خسته از راه دراز سرت را روی شانه کسی می‌گذاری و خوابت می‌برد ولی بیدار که می‌شوی خودت را در یکی دیگر از دهلیزهای غار تنهایی می‌یابی و منوری بالای سرت روشن می‌شود و باز معلق می‌شوی در خلا، در بی‌مکان و بی‌زمان. در آغوش خیس زنی گرم که تو را به مرگ فرا می‌خواند.

به مادر رویایی‌ام پناه می‌برم

«پناهگاه»

بامداد

پناهگاه هر کودکی آغوش گرم مادرش است. حتی پس از تنبیه توسط مادر، گریه‌کنان به آغوش او پناه می‌برد. با توجه به این اصل آغوش مادر، مهر مادر، می‌بایست پناهگاه من نیز باشد. کودکی‌ام را به خاطر می‌آورم. خانواده پرجمعیتی بودیم. پدر نان‌آور خانه بود و مادر پاسخگوی سازهایی که از هر آواز برمی‌خاست.  اول صبح آبگوشت را بار می‌گذاشت و سپس شروع به کار می‌کرد. از ماشین لباسشویی و ظرفشویی و جاروبرقی خبری نبود. هنگام ناهار تقسیم غذا به عهده‌اش بود. مادربزرگ نخود دوست نداشت. پدربزرگ سیب‌زمینی نمی‌خواست. به آنها فقط گوشت می‌داد. بله بزرگترها گوشت می‌خوردند و ما می‌ماندیم و نخود و سیب‌زمینی که مادرم با گوشتکوب می‌کوبید و به هر کدام از ما سهمی می‌داد.

بعد از ناهار و شستن ظروف، نوبت به کمی استراحت می‌رسید. گلسیرین را با آبلیمو مخلوط کرده و به دست‌های کرخت‌شده‌اش می‌مالید و کمی دراز می‌کشید. باقیمانده روزش، با کشیدن ناز آبجی و داداش‌ها سپری می‌شد و وقت برای من کم می‌آورد. گاهی وقتها آرزو می‌کردم که یا خواهرم بمیرد و من تک‌دختر خانه باشم و یا معجزه‌ای رخ دهد و تبدیل به پسر و مثل برادرها عزیز‌دردانه مادرم شوم. در دوران سخت و بی‌پناهیم به رویاهایم پناه می‌بردم. شب‌ها که به بستر می‌رفتم، در دنیا کودکانه‌ام مادرم مثل خانم ناظم مدرسه‌مان بزک می‌کرد و گوشه لبش خال سیاهی می‌گذاشت و پیشم می‌آمد. دستم را می‌گرفت و مرا با خود به مدرسه می‌برد. گوش بچه‌هایی را که اذیتم کرده بودند می‌گرفت و می‌پیچید آنها هم به غلط کردن می‌افتادند و معذرت می‌خواستند. بعد با هم به خانه برمی‌گشتیم. مادرم در خانه هوای مرا داشت و اجازه نمی‌داد کسی اذیتم کند. وقتی از داداش بزرگه کتک می‌خوردم به آغوش او پناه برده و از داداش بزرگه شکایت می‌کردم. این چنین به خواب می‌رفتم. صبح که بیدار می‌شدم. مادرم دیگر ماتیک قرمز بر لب نداشت، خالی گوشه لبش نبود. مادر رویایی‌ام، جایش را با مادرحقیقی‌ام عوض کرده بود. به هنگام تنبیه می‌گفت: «درد و بلای دختر همسایه به جانت. ببین چه بچه عاقل و زرنگی است! تو خل و چلی و هیچ کاری از دستت برنمی‌آید. دو کلمه درس را هم نمی‌توانی از بر کنی. به هنگام پیری عصای دستم باشی. خدا را شکر که آبجی و داداشت هستند.»

هر چه زمان سپری می شد، از مادرِ حقیقی دور و به مادرِ رویاهایم نزدیک‌تر می‌شدم. شب‌ها در بسترم با او درددل می‌کردم. دست بر موهایم می‌کشید. نوازش و دلداری‌ام می‌داد. برایم لالایی می‌خواند و پس از بسته شدن چشمانم، او نیز پی کار خود می‌رفت.

زمان به سرعت سپری شد. پدر درگذشت و آبجی و داداش پس از مراسم عزاداری ارث خواستند. هر کدام سهم خود را گرفته و پی کارشان رفتند. من ماندم و مادرم و آپارتمانی که برایش تهیه دیدم. بیچاره مادرم گویی تازه از خواب غفلت بیدار شده است، با چشمانی گریان تنها یک جمله گفت: «دخترم در حق تو بد کردم. حلالم کن.» گویا فکر می‌کرد که من در کودکی خیلی قوی بودم و او می ‌وانست دق دلی‌اش را سر من خالی کند. بیچاره زن، چه سرنوشت تلخی داشت. اگر بنویسم کتابی چند صد صفحه‌ای می‌شود. اما باید متوجه می‌شد که قلب کوچک من تحمل آن همه بی‌مهری و سختگیری را نداشت.

اکنون مادر حقیقی‌م هست و همیشه با من در تماس و گفتگو. بسیار محبت می‌کند. سعی می‌کند بی‌مهری دوران کودکی و حق ارثی را که به او بخشیده‌ام، جبران کند. می‌گوید: «تو بر گردنم حق داری، حقت را حلالم کن.» در پاسخ او می‌گویم: «من حقی بر گردنت ندارم تا حلال کنم. تو مادر منی. جان و دل منی.» از این که می‌دانم دوستم دارد و سخت‌گیری‌اش عمدی نبوده، بسیار خوشحالم، اما باز مادرِ رویایی‌ام هر شب با ماتیک قرمز خوش‌رنگ و خال سیاه گوش لبش پیشم می‌آید. با او درددل می‌کنم. از دنیا و ناملایماتش شکوه و گریه می‌کنم و او مرا تنگ در آغوش می‌فشارد و دلداری‌ام می دهد و با لالایی شبانه مرا به خواب خوش می‌برد. هم اوست که از من می‌خواهد با مادرِ حقیقی‌ام بیش از پیش مهربان باشم.

لحظه‌ امن

«پناهگاه»

نیمه‌شب

خیلی طبیعیه اگه بگم پناهگاه من یک فرده. شاید اصلا اولین چیزی که به ذهن خیلی‌ها برسه یک آغوش امن باشه. من هر وقت به پناه فکر می‌کنم همسرم توی ذهنم میاد. کسی که من رو حتی در مقابل خودم محافظت می‌کنه. یک پناهگاه قوی و واقعی. حتی وقتی از دست خودش دلخورم آغوشی بازتر و گرمتر پیدا نمی‌کنم.

اما از اول اگه بخوام بگم اولین پناه من کتاب‌ها بودن، جایی که می‌شد داستان رو از اول نوشت، همونجور که دوست داری و هرجور که تخیل قد میده. وقتی کتاب می‌خوندم توی دنیای دیگه‌ای غرق می‌شدم، دنیایی که گاهی من قهرمان بودم، گاهی کارگردان، و گاهی هم نقش منفی داشتم. هرچی که بود مطابق با سلیقه‌ خودم پیش می‌رفت و از خشونت و تلخی دنیای واقعی خبری نبود. کمی که بزرگتر شدم و داستان کتاب‌ها هم تلخ‌تر شد تخیل من جای نوشته‌های کتاب رو گرفت. در دوران نوجوانی و اوایل دوره‌ جوانی و عشق و عاشقی، مادرم شد گوش شنوا برای من و جای امنی برای اسرارم که خب دوران کوتاهی بود.

در یک دوره‌ سخت و کوتاهی هم خودم پشتیبان خودم بودم. هیچ‌کس نبود پشتم بایسته و کمکم کنه، حتی محبور شدم پشت و پناه دیگران هم باشم و چه سخت بود. خیلی سخت و فراتر از قدرت و تحمل من.

اما باید اعتراف کنم اول و وسط و آخر همه‌ لحظاتم، وقتی که از همه‌کس و همه‌جا دور بودم و دستم به هیچ پناهی نمی‌رسید، درست در اوج ناامیدی و استیصال چیزی شبیه خدا وجود داشت و داره. کسی که ازش خواهش می‌کنم نجاتم بده و من رو حفظ کنه. یک دست‌آویز روانی! جالبه که اعتقادی هم بهش ندارم. آخرین باری که بهش معتقد بودم طی یک جنگ و دعوای شدید ناسزاگویان انداختمش دور. سرش داد کشیدم و گفتم نیست و خب همین نبودنش برای من شد سال‌های‌سال امنیت روانی، آرامش. نداشتن هیچ خدایی و پذیرفتن واقعیت خشن گاهی به آدم قدرت بیشتری میده.

نباید این رو هم فراموش کرد که شونه‌ یک دوست گاهی بهترین پناهگاهه آدمه. دوستی که کاملا درک می‌کنه چی می‌گی و حتی اگه حق با تو نباشه حمایتت می‌کنه.

قطعه سوم

«پناهگاه»

شبانگاه

خونه مادرجون تقریبا اواخر یک کوچه باریک اواسط شهر تهران بود. ما هنوز بچه بودیم که بزرگترها خانه را کوبیدند و کوچک کردند و تقسیم کردند. دو سال که گذشت (و ما هنوز بچه بودیم)، مادرجون یک خانه دو خوابه با یک حیاط کوچک داشت و هنوز ما هر هفته خانه‌اش جمع می‌شدیم: تعداد زیادی عمو، عمه و تمام بچه‌هایشان.

در که می‌زدی و وارد می‌شدی، یک راهروی کوچک بود که از همان ابتدا بوی مخصوص مادر را می‌داد. گاهی شیطنت می‌کردیم و تند می‌دویدیم و کوبه فلزی خانه را دو سه باری می‌زدیم تا چهره اخمالویی از خانه دستگیره را بچرخاند و در را باز کند و  هشدار بدهد که سر و صدا نکنیم و بعد وارد می‌شدیم. مادر جون همیشه روی تختش نشسته بود. یک کتاب همیشه کنارش داشت و تلویزیون شبکه یک را نشان م‌یداد. مادرجون فقط به اذان همین شبکه اعتماد داشت. موهایش کوتاه بود و تا روی گوش‌هاش را می‌گرفت و یک‌دست سفید بود: برف محض. پوست تنش هم از پیری و زایمان طبله کرده بود و سفید بود. انگار شیر آهوی کرمانشاهی به خودش مالیده باشد.

خانه مادرجون اصلا خوش نمی‌گذشت. نه خودش با من خوش‌اخلاق بود و نه اجازه داشتیم به دلخواهمان شلوغ کنیم و بریزیم و بپاشیم. بدترین بخش هم همین بود که همه چیز خانه‌اش ثابت بود. همیشه همان بو، همان طعم غذا و همان کارها و شبکه همیشگی یک. اما هیچ چیز همیشگی نیست. هیچ چیز همیشگی نبود. مادرجون که فوت کرد و آن جمع برای همیشه از هم پاشید، این پویایی و بر آب بودن دنیا بیشتر به چشمم آمد. خانه مادر جون خانه امن همه ی ما بود. شبیه ریشه‌گاهی برای تک‌تکمان. خانه که از دست رفت، ما در جهان پخش شدیم. سنگ قلاب شدیم. فصلی از امنیت برای همیشه تمام شد.

این بیست سالگی که از فوت مادرجون گذشته، زیاد به مزارش فکر می‌کنم. به آن کاج‌های قطعه‌های قدیمی گورستان و آن تجمع زیاد کلاغ‌ها اطراف گورها. هر وقت دلم می‌گیرد، هر وقت هراسیده می‌شوم و هر جای جهان که شادی زیر پوستم به قلقلک می‌افتد، به آن سنگ سیاه و چند خط نستعلیق شده رویش فکر می‌کنم.

همیشه انگار دلم گرم است زیرسنگی همین نزدیکی تنی هست که آغاز همه ما بوده و همین دل‌خوشکنک آرامم می‌کند.

غار امروزی

«پناهگاه»

شامگاه

می‌پرم توی تخت و میرم توی اینترنت تا از هزار آدم مختلف بخونم و ببینم. سرم با کارا و فکرای آدم‌های جورواجور از سن و سال و جنسیت‌ها و ملیت‌های متفاوت پر میشه و دیگه فرصتی به مغزم برای زوم کردن روی ناراحتی‌های خودم نمی‌ده. اینترنت و کتاب خوندن منو از دنیا و ناراحتی‌هام جدا می‌کنه. قبل‌ترها با کتاب خوندن بیشتر غرق خیال می‌شدم. ولی الان چندان کارساز نیست، افکارم می‌تونن کتاب رو دور بزنن و دوباره برسن به مغزم و بگن: دیدی؟ دیدی چی شد؟ دیدی چه اتفاقی افتاد؟ حالا چی می‌کنی؟ حالا چی می‌کنی؟ حالا چی می‌کنی؟؟ بعد من کلافه میشم و به پناهگاه جدید میرم که همون اینترنت باشه. انقدر توش می‌چرخم و می‌چرخم تا خسته شم و خوابم ببره. وقتی بیدار شم اولین چیزی که یادم میاد مصبیت کوفتیه پس دوباره روز از نو روزی از نو. می‌رم توی اینترنت چرخ می‌زنم و چرخ می‌زنم تا خسته شم و  بخوابم. آره اون موقع که پناهگاه نیاز دارم، دقیقا زندگیم همینقدر مسخره میشه. بد هم نبوده تا حالا. آخه وقتی از آدم‌ها و دنیاش دلگیرم ، باید بدونم این فقط یه قسمت از زندگی منه نه همه‌ش و فقط برای یک مدته نه ابد. پس لازم میشه بخونم جاهای دیگه آدم‌های دیگه هنوز خوشحالی‌هاشون و شرایط و روابط خوبشون رو دارن.

اینا رو الان میگم که توی روزای خوبم هستم، الان که نتیجه پناهگاهمو دیدم. قبلش خودمو مسخره می‌کردم و می‌گفتم چقدر بیکار و بی‌مصرف، چرا کار مفیدتری نمی‌کنم. ولی به خدا که دست و دلم به هیچ کاری نمی‌رفت. پناهگاه اصلا شاید به همین میگن که آدم خودش خودش رو پناه بده. خودشو دعوا نکنه، خودشو سرزنش و مسخره نکنه. به خودش بگع اگر هم اشتباهی کردی می‌بخشمت. بیا با هم همه چی رو دوباره بسازیم. پناهگاه هم مثل همه چیزای دیگه باید درون خود آدم باشه. یعنی فکر کنم بهترینش این باشه.

یه زمان دوری همینجوری مثل خیلی‌ها طبق عادت به خدا عقیده داشتم و زمان سختی‌ها به ریسمان الهیش چنگ می‌زدم و التماس می‌کردم منو زمین نندازه. اگه نمی‌انداخت خوشحال و شاکر بودم و اگر می‌انداخت عصبانی می‌شدم. تجربه خوبی نبود چون پناهگاه بیرون از من بود و نمی‌دونستم پناهم میده یا نه و استرسش دائم باهام بود. من منتظر بودن رو دوست ندارم. دیدم بهتره به خودم تکیه کنم. نه از روی خودخواهی، نه. فقط از روی بی‌خبری. الان دیگه فرض بر اینه که هر بلایی سرم نازل شه خودم باید بگردم دنبال راه چاره و یه خاکی به سرم بریزم و اگر خدایی هم بود که نازم کنه چه بهتر.

پناهگاه، این کلمه جدا از این موضوعی که درباره‌ش نوشتم یه تصویر خاص هم داره تو ذهنم. اون پناهگاه‌های زمان جنگ که پله می‌خورد می‌رفت زیر حیاط مدرسه، که توی زمستون که روی سقف شیب‌دارش برف بود، می‌رفتیم روش سرسره‌بازی. اون پناهگاهی که الان از بی‌مصرف بودنش خیلی خوشحالم.

خودش را بغل کرد!

«پناهگاه»

غروب

خیلی وقت بود نخندیده بود. خیلی وقت بود با خودش قهر بود. چند وقت پیش به خودش مرخصی داده و رفته بود سفر. تو سفر خب حالش بهتر بود ولی تا برگشت بازم خسته بود. بازم با خودش نامهربان بود. دوباره یک مدت بعدش مرخصی گرفت و موند خونه. موند خونه استراحت کنه، برای خودش وقت بذاره، شاید خستگیش واقعا بدنی باشه و در بره. تمام مدتی که خونه بود انگار نه انگار که همیشه حسرت چنین مرخصی‌ای رو داشته، مرخصی نه به خاطر سفر، کار، بیماری. مرخصی فقط چون دلش می‌خواسته.

یه جوری با خودش غضب داشت که همون دو سه روز تو خونه رو هم طاقت نیاورد و همه‌ش بیرون پرسه زد. نمی‌تونست با خودش تنها بمونه. وقت جمع‌های دوستانه، مهمونی، کار و تفریح با حضور حتی یک نفر دیگه همون آدم همیشگی بود. ولی تو تنهایی خودش رمق هیچ کاری رو نداشت. می‌نشست و به دیوار زل می‌زد، نه گرسنه می‌شد نه تشنه، هیچیِ هیچی. بعضی وقت‌ها سعی می‌کرد حال خودش رو خوب کنه ولی هر تلاشی با شکست مواجه می‌شد.

یک آخر هفته همینطور که نشسته بود، از سر بی‌حوصلگی شروع کرد به خط‌خطی روی ورق‌های جلو دستش. کم کم خط‌خطی‌ها تبدیل شدن به جمله‌هایی خطاب به خودش. بعد جواب اون حرف‌ها رو هم نوشت. جمله‌ها به همدیگه پیوستن و شکل یه متن منسجم گرفتن. دستش راه افتاده بود، تندتر و تندتر نوشت. قلمش از ذهنش‌ و اونچه دلش می‌خواست بنویسه عقب می‌افتاد. خودش از خودش جا می‌موند. اولش با خط خوب و معمولی خودش می‌نوشت ولی هرچی تندتر می‌شد خطش گنده‌تر و خرچنگ قورباغه‌تر می‌شد. کنترل دستش رو نداشت. مچ و بازوش درد گرفته بود ولی نمی‌خواست تمومش کنه. نوشتن هر چه که آزارش می‌داد انگار آبی بود روی آتش درونش.

با نوشتن خودش رو حلاجی کرد، با خودش دعواکرد، دلداری داد، حق داد، منطق خودش رو رد کرد. با نوشتن بهتر فکر کرد، بیشتر کمک کرد. وقتی دیگه خالی خالی شده بود، برای خودش با یه امضای مهربون امضا کرد و یه خط محکم و دراز و صاف کشید آخر هرچه نوشته بود. قلم رو زمین گذاشت. انگار سبک شده باشه. حتی احساس کرد چرا یه نوشیدنی ننوشه!؟ دلش یک نوشیدنی با یک فیلم خوب خواست.

پناهگاه در قطع جیبی

«پناهگاه»

عصر

تا مدت‌ها خسته که می‌شدم، دلم که می‌گرفت، ناراحت که بودم، آشفته و درب و داغان که بودم، برای گریز از همه‌ این حس‌های بد می‌خوابیدم؛ فقط می‌خوابیدم.

دنیای خواب سرزمینی بود که در آن خبری از هیولاها نبود، کسی، چیزی و جایی مرا نمی‌ترساند. آرامش مطلق بود. روی تخت کوچک و زیر هاله‌ نور صورتی که از پرده‌ اتاق می‌ریخت روی خواب‌هایم از همه‌چیز رها می‌شدم و آن‌قدر این حس خوب زیاد بود که تا مدت‌ها هر کس که بدخوابی داشت روی تخت من خوابش می‌برد، خوابی آرام و عمیق که می‌گفتند از باقیمانده‌های رویاهای من است که حلول می‌کند در خواب‌هایشان.

بعدتر بزرگ‌تر که شدم، خیلی بزرگ‌تر؛ بدبختی‌ها با من بزرگ شدند و دنیای خواب در برابر این‌ همه سنگینی اتفاقات بد کم آورد و فرو ریخت. آن‌وقت حتی توی خواب‌هایم هم دنیای آشفته‌ای را می‌دیدم که از همه طرف جنگ و خیانت و دزدی و قتل به من حمله می‌کردند. باید دنبال پناهگاه بهتری می‌گشتم. آن‌وقت مثل بچگی‌ها، خیلی بچگی‌ها، رفتم توی آغوش مادرم. رفتم توی هاله‌ دنیای او و سعی کردم غرق شوم. پیش او که بودم خواب‌هایم دوباره آرام می‌شد.

حالا هنوز می‌ترسم و پناه می‌برم به آغوش مادرم اما نه همیشه، می‌ترسم جادویش را زیاد استفاده کنم و تمام شود. آن را می‌گذارم برای وقت‌های خیلی بدحالی‌ام و وقت‌های دیگر یک دفتر برمی‌دارم که خودم درستش کرده‌ام و حتی عکس روی جلدش هم خودمم و توی آن شروع می‌کنم از هر چه می‌خواهم می‌نویسم تا تهیِ تهی شوم و جالب این‌ که بعدها از خواندنش اذیت نمی‌شوم. پناهگاه کوچک من لای ورق‌های یک دفتر است.

راستش پناهگاه من کاغذ است. پاری‌وقت‌ها که بدحالیم آن‌قدر شدید است که نمی‌توانم مداد دست بگیرم؛ به‌جای نوشتن می‌خوانم. قصه‌درمانی می‌کنم. قصه‌درمانی روش عجیبی است. دردهای جسمی و روحی را می‌برد، پاک می‌کند و مرا می‌فرستد به دنیایی که خودش می‌خواهد و خیالم راحت است که هر وقت بخواهم می‌توانم آن‌ دنیا را با دنیای دیگری عوض کنم.

تنها پناهگاه دنیا که می‌توانم بگذارمش توی کیفم و با خودم ببرمش هرجا که ترسناک است.

بی‌سرپناه

«پناهگاه»

نیمروز

جلسه آموزشی  آمادگی در صورت حمله مسلحانه است. اولین باری‌ست که من در چنین کلاسی شرکت می‌کنم که البته هیچ‌کس چنین چیزی را از یک خاورمیانه‌ای باور نمی‌کند. جلسه با یک فیلم پنج دقیقه‌ای شروع می‌شود از شرکتی که یک فرد مسلح در آن شروع به کشتار کارمندان کرده. شما صدای تیر را می‌شنوید و باید سریع تصمیم بگیرید.

تصمیم اول: پناه بگیرید. به اتاق کارم و میزم فکر می‌کنم. هر چقدر می‌گردم جایی برای پنهان شدن پیدا نمی‌کنم. به خانه فکر می‌کنم کجا در امانم؟ باز هم جایی را پیدا نمی‌کنم.

خیلی که کوچک بودم پناهگاهم مادرم بوده حتما. مانند همه بچه‌ها. خودم که یادم نمی‌آید‌ .حتما وقتی که از صدای جاروبرقی می‌ترسیدم یا وقتی غریبه‌ای خم می‌شده تا بغلم کند، دوان‌دوان خودم را در آغوش مادرم می‌انداخته‌ام تا محافظم باشد. مثل دخترم خودم الان. و احتمالا همینطور که  یک روز وسط تهوع و استفراغ‌های پیاپی، دخترم خیره به چشم‌هایم با زبان بی‌زبانی گفت: چرا تمامش نمی‌کنی؟ مگر قرار نبود نگذاری عالم دستش به من برسد. مثل همان روز که قادر بودن من در ذهن دخترم شکست . احتمالا من هم یک روز فهمیدم مادرم نمی‌تواند.

بعدها که نیاز بود از خانواده به جایی فرار کنم دفتر خاطراتم پناهگاهم شد، ترس‌هایم، وحشت‌هایم، غم‌هایم و شادی‌هایم همه و همه در این تقویم‌های کوچک می‌ریختند. گاهی تنها پناهگاهم زیر تختم بود، از دنیا قایم می‌شدم. بزرگتر که شدم فهمیدم از تمام اینها می‌توانم در لابلای کتاب‌ها پنهان شوم‌. کتابی را دارم که صفحه به صفحه اش حفطم. ماجرای سه پسر برخاسته از سرزمینی سفید در مقابل آنچه نباید باشد. هر زمان که می‌خواستم می‌توانستم در لابلای صفحاتش چنان گم‌ شوم که از خودم یادم برود. سن که بالای بیست و پنج شد فهمیدم که گاهی می‌شود از فشارها در آغوش یار پناه گرفت، سر روی شانه‌اش گذاشت.

اما حالا در این کلاس آموزشی نشسته‌ام و مجدد همه چیز را مرور می‌کنم و می‌بینم در نهایت من آدم پنهان شدن نیستم. هر وقت زندگی اسلحه به دست شروع به شلیک کرده است، من راه حل دوم را انتخاب کرده‌ام. فیلم می‌گوید سعی کنید از ساختمان خارج شوید، پس؛ خودتان را مجهز کنید و بجنگید.

آن که در وصف نگنجد

«پناهگاه»

پیش از ظهر

مدت‌ها پیش، توی مسابقه‌ای برنده یک مقام شده بودم و قرار بود به خاطر این موفقیت، مصاحبه‌ای داشته باشم. از قبل هم هیچ هماهنگی‌ای در مورد سوالات و …نشده بود. یه جا وسط مصاحبه مجری پرسید: فرض کن یه اتفاق خیلی ناگوار برات بیفته، چیزی که قابل برگشت نباشه، مثل از دست دادن یک عزیز، یک بیماری لاعلاج، قطع عضو… چیزی در این حد وحشتناک و بدون چاره، چه توانایی‌ای داری که توی اون موقعیت بهش پناه ببری؟ چی در خودت می‌بینی که کمکت کنه از اون بحران خارج شی؟ فکر می‌کنی از پسش برمیای یا برای همیشه ناامید و سرخورده خواهی موند؟

برای من نوجوان اون موقع چنین سوالی خیلی دور از ذهن و غیرمنتظره بود. وقتی آدم سنش بالاتر میره این‌قدر از این حوادث برای دور و بری‌ها و اطرافیانش پیش میاد که کم‌کم یه آمادگی‌ ذهنی پیدا می‌کنه. علاوه بر این آدم‌های مختلف و مواجهه اونها رو با بحران می‌بینه و خود این بهش کمک می‌کنه یه پناهگاه احتمالی‌ ته ذهنش داشته باشه. ولی یه بچه با یه کله پر از امید و رویا و آرزوهایی که قراره برآورده بشن کمتر پیش میاد به چنین پرسشی فکر کرده باشه. در برابر پرسش مجری، چند لحظه‌ای مبهوت موندم. یعنی من قطع عضو بشم؟ من بیماری لاعلاج بگیرم؟ یعنی چی؟!

ولی یه لحظه جرقه‌ای توی ذهنم درخشید و با اطمینان تونستم جوابی رو بدم که انگار از ته قلبم جوشید و اومد به زبانم. بهش گفتم هر اتفاقی که برام بیفته، حتی بدترین حادثه‌ها، می‌دونم که برای مدتی در شوک فرو خواهم رفت، ناامید میشم، از همه کناره می‌گیرم و احساس بی‌پناهی خواهم کرد، ولی شک ندارم که بعد از مدتی دوباره خودم رو پیدا می‌کنم و با شرایط تازه هم خودم رو وفق میدم و دوباره شروع می‌کنم به حرکت، به خاطر این که من خدا رو دارم.

سال‌ها از اون داستان گذشته و اتفاقات مختلفی رو پشت سر گذاشتم. اگر چه هیچکدوم به تلخی مثال‌های اون مجری نبودند، اما توی تمام این فراز و نشیب‌ها خدا پناهگاه همیشگیم بوده، مثل نور ته تونلی که بهم انگیزه داده به مسیرم ادامه بدم.