محیط تلخ

«کابوس»

نیمروز

یکی از مهم‌ترین نقطه‌عطف‌های زندگی من ترک محیط کاریم بود در بیست و خورده‌ای سالگی، و زدن یه لگد محکم زیر همه چیزی که تا اون موقع ساخته بودم. چنان لگدزدنی که هنوز هم جاش خوب نشده و جایگزینش ساخته نشده. ولی اونقدر اون محیط تلخ بود و از ابعاد و جهت‌های مختلف آزاردهنده که هیچ‌وقت از این کار پشیمون نشدم. با این مقدمه کوتاه، معلومه که کابوس من چیه دیگه، نه؟!

من خواب زیاد نمی‌بینم. از اون آدم‌هایی که ارتباطات معنوی قوی دارند هم نیستم. از اونهایی که خواب‌هاشون دقیقا به واقعیت می‌پیونده یا قشنگ معلومه تو خوابشون چه چیزی نماد چی هست و وقتی بیدار میشن به خوبی می‌دونن این خواب چه معنایی داره. بیشتر خواب‌هام یه ملغمه وصف‌ناشدنی از چرت و پرته که معلوم نیست چطور به هم ربط داده شدند. در واقع تنها چیز جالب خواب‌هام که معمولا فکرم رو به خودش مشغول می‌کنه همین بی‌ربطی صحنه‌هاست بهم. این مدلی که توی جنگل روم رو برگردونم و داخل یه اتاق باشم یهو یا یه نفر رو می‌بینم که ظاهرش یه نفره ولی می‌دونم خودش یه نفر دیگه است یا در حال صحبت توی یه جمع یهو همه با هم منتقل می‌شیم یه جای دیگه و خلاصه این جور جادو و شعبده‌بازی‌ّها. توی این چرندیاتی که می‌بینم هم معمولا چیز ترسناکی در کار نیست. صبح پا میشم یک مقدار تعجب می‌کنم و بعد میرم دنبال کارم.

ولی یه نوع خواب هست که وقتی پا میشم کم کم تا یک روز و چه بسا تا روزها حالم رو خراب می‌کنه و قشنگ میرم توی قوطی. اون هم هر نوع خوابی هست که به نوعی ربطی به اون محیط کاری مسموم تلخ پیدا کنه. چه فضاهای اونجا به خوابم راه پیدا کنند چه آدم‌هاش، حالم بد میشه و موقع بیدار شدن خدا رو شکر می‌کنم که خواب بود. هرچند تلخی‌اش تا مدتی به جا می‌مونه. چه میشه کرد…اون بخش از زندگی من خیلی روم تاثیر گذاشته و معلومه هنوز که هنوزه، آثار زخم‌هاش از روحم پاک نشده.