دخترک همسایه

«تفاوت دنیای کودکانه ما با نسل جدید»

شامگاه

در همسایگی دیوار به دیوار ما، مادربزرگی زندگی می‌کند. نوه‌اش که دخترکی پنج ساله است به او سپرده می‌شود. دخترک روی تختخواب مادربزرگ دراز می‌کشد و لپ‌تاپ را باز کرده و کارتون می‌بیند و موزیک گوش می‌کند. پیاله‌ای پر از شکلات دارد که به هنگام گرسنگی میل و تشنگی‌اش را با نوشیدن ساندیس رفع می‌کند.  به علت اضافه وزن بیش از اندازه‌اش، دکتر رژیم غذایی داده و سفارش کرده است که به جای آب‌میوه و نوشابه، آب بنوشد. این رژیم برای دخترک بسیار سخت است. گرسنه‌اش می‌شود و با گریه و التماس غذا که نه، شکلات می‌خواهد. طعم آب را نمی‌پسندد.

دلم به حالش سوخت و برایش توپی بزرگ و قشنگ خریده و هدیه دادم. از هدیه‌ام خوشش نیامد و با اکراه گرفت. برای اینکه به شوقش بیاورم، همراه با مادربزرگش توپ‌بازی کردیم. او نیز چند دقیقه‌ای با ما بازی کرد و زود خسته شد و حوصله‌اش سر رفت. به مادربزرگش توصیه کردم که هر روز با او توپ بازی کند. بگذارد بچه به دنبال توپ بدود. هم ورزش است و هم بازی. اما مادربزرگ شانه بالا انداخت و گفت: «چرا من؟ مادر گردن‌کلفتش چه می‌کند!؟ به جای این همه کار و پول جمع کردن یک کمی به بچه‌اش برسد. پول که همه چیز نیست…» اگرچه خودش نیز می‌داند که برای گذراندن زندگی پول لازم است. زن و شوهر از صبح تا عصر کار می‌کنند و خسته و مانده به خانه می‌رسند. کار بدنی سخت، توانی در آنها باقی نمی‌گذارد. پسرک همسایۀ روبرو را صدا می‌کنم که بیاید و با دخترک توپ‌بازی کند. پسرک با علاقۀ فراوان می‌آید. چند دقیقه‌ای توپ‌بازی می‌کنند و دخترک خسته می‌شود. مادربزرگ پتویی روی چمن‌ها پهن می‌کند تا بچه‌ها بنشینند و رفع خستگی کنند. از بالکن نگاهشان می‌کنم. دو دوست (دخترک و پسرک) لپ‌تاپ‌هایشان را باز کرده و کارتون تماشا می‌کنند. بعد از چند دقیقه‌ای، مادرِ پسرک از بالکن صدایشان می‌کند: «‌بچه‌ها بیایید بستنی!» بچه‌ها به طرف بالکن می‌روند. بستنی را گرفته، لیس‌زنان‌ سر جایشان به تماشا می‌نشینند. لقمه‌هایشان را می‌شمارم. بعد از ظهرشان با خوردن دو عدد بستنی، دو بسته شکلات، یک بسته چیپس، یک عدد آب نبات‌چوبی و گویا دو بسته ساندیس سپری می‌شود. البته ناگفته نماند که سه بار، آن هم هر بار پنج یا شش دقیقه توپ‌بازی کرده‌اند.

من و مادربزرگ پیش بچه‌ها می‌رویم. برایشان از خودمان و بازی‌های کودکانه‌مان می‌گوییم. یادش به خیر! ما لپ‌تاپ نداشتیم اما از بازی و شادی خسته نمی‌شدیم. تابستان‌ها ما بودیم و کوچه‌های تنگ و باریک محله و یک عالمه بچه. توپ‌بازی، لی‌لی، قایم‌باشک، اسم شهرت و… راستی با آن همه دوندگی و خستگی، گرسنه و تشنه که می‌شدیم، چه می‌کردیم؟ با لقمه‌های بزرگ نان و پنیر مادرهایمان سپر، با شیر آب لوله‌کشی حیاطمان سیراب می‌شدیم. گاهی وقت‌ها هم مادر یکی از بچه‌ها، به همه لقمه حلوا یا خرما می‌داد. لقمه نانی که با کمی مزۀ شیرین به ما خورانده می‌شد، چقدر خوشمزه بود. در حیاط هر خانه‌ای، درخت میوه‌ای بود و به هنگام رسیدن میوه‌ها، ما بچه‌ها سهم خود را می‌گرفتیم. در هر فصلی تنقلات سالم مخصوص خودمان را داشتیم. چغاله بادام، زالزالک، ریواس، لواشک و تمرهندی و الی آخر. کسی چاق نبود. چاقی هم غمی نداشت. چون در خورد و خوراکمان، افراط و تفریط راهی نداشت. مادربزرگ که می‌آمد، دورش جمع شده و به قصه‌هایش گوش می‌دادیم و روز بعدش قصه‌گوی دوستانمان می‌شدیم. به هر بهانه‌ای شاد بودیم. یاد قوطی کبریت‌های بی‌خطر توکلی به خیر، اسباب‌بازی‌های بی‌آلایش و متواضع ما. زنگ‌های تفریح، لقمه نان در دست، لی‌لی بازی می‌کردیم. کودکی‌هایمان چقدر لذت‌بخش و پر از خاطره بود.

من و مادربزرگ از کودکی‌هایمان تعریف می‌کنیم. می‌گوییم و می‌گوییم. بچه‌ها با نگاه‌ها و دهان بازشان، سخنان ما را تعقیب می‌کنند و در آخر می‌گویند:«‌طفلکی‌ها! چقدر بیچاره بودید که یک لپ‌تاپ ناقابل و ساندیس و شکلات نداشتید! نان خالی چگونه از گلویتان پایین می‌رفت؟» بعد از شنیدن این حرف‌های بچه‌ها، قیافه من و مادربزرگ دیدن داشت.