شگفت‌زدگان

«تفاوت دنیای کودکانه ما با نسل جدید»

پیش از ظهر

۱_ ساعت پنج کارتون شروع می‌شد. ما چهار بچه باید تا آن موقع مشق‌هایمان را می‌نوشتیم و تمام می‌کردیم و کنار می‌گذاشتیم وگرنه تلویزیون روشن نمی‌‌شد. این قانون لایتغیر مادرم بود. برای همین ما بچه‌ها گاه‌ خیال خودمان رَکَب می‌زدیم و کسی‌ که مشق‌هایش کمتر بود کمک می‌کرد بقیه هم مشقشان را به موقع تمام کنند و وقت کارتون نپرد.

۱_ خواهرزاده کوچکم به‌اندازه موهای سر تمام افراد خانواده سی‌دی کارتون دارد و برای هیچ قسمت از هیچ کارتونی تا به‌حال یک‌هفته صبر نکرده است. نهایت صبر کردنش از وقتی است که به یکی از ما زنگ بزند و سی‌دی جدیدی را سفارش بدهد تا هرکداممان که زودتر می آییم برایش بخریم و بیاوریم و دسته‌جمعی بالاجبار ببینیم.

برای مشق‌هایش یک بسیج عمومی ایجاد می‌شود. یکی ریاضی، یکی دیکته، یکی… یرای این‌که همیشه دم‌دمِ رفتن به خانه خودشان از خانه مادرم دارد می‌نویسد (از مدذسه مستقیم می‌آید خانه‌ مادرم) و مسلم است که همیشه هم دیرش شده.

۲_ یک کالسکه کوچک دیده بودم که دلم بسیار می‌خواستش، شاید چهار ساله بودم یا نهایت پنج‌ساله، دلم آن‌قدر پیش آن کالسکه مانده بود که خدا می‌داند اما در خانه‌ ما ممنوع بود برویم بیرون چیزی ببینیم و بعد بهانه‌اش را بگیریم. چند روز منتظرش ماندم و مدام به آن فکر کردم. ناگهان مادرم آمد خانه با همان کالسکه کوچک عروسکی.  شادمانی آن ساعت من آنقدر عمیق بود که هنوز تهِ دلم بابت آن شاد است. هنوز فکر کنم آن کالسکه پلاستیکی صورتی و زرد را ته انباری به‌عنوان خاطره‌ای از شادترین حس‌های اولیه‌ام نگه‌داشته‌ام.

۲_  دختر کوچک فامیلمان همه‌چیز دارد. همــــه‌چیز، کادو خریدن برایش مصیبت است. هیچ چیز نیست که نداشته باشد. همه‌چیز را از شیرمرغ تا جان آدمیزاد دارد. دلم می‌خواهد یک‌ بار بتوانم خوشحالش کنم. اما نمی‌شود. نه کارتون نه فیلم نه عروسک و نه کتاب، هیچ‌چیزی نیست که بتوانم با آن غافلگیرش کنم؛ چه‌بسا بارها شده که من از دیدن اتاقش گیج و هیجان‌زده شده‌ام.

یک‌بار توی انباری خانه‌ ما غافلگیر شد. یک تلویزیون ۱۴ اینچ کوچک نارنجی داشتیم که هنوز روشن می‌شد‌. به برق وصلش کردم و نشانش دادم که چه‌طور شبکه‌ها را دری‌وری نشان می‌دهد. گفتم: «ببین ما با این کارتون می‌دیدیم‌ها!» گفت: «برووو…» لبخندی زدم و گذاشتم شگفت‌زده بماند.