جینگیلی آلیسا!

«تفاوت دنیای کودکانه ما با نسل جدید»

نیمروز

صبح خیلی زود بیدار می‌شدم و با مادرم به مهدکودک می‌رفتم. با همه بچگی تفاوت بین بچه‌ها را می‌فهمیدم. معلوم بود فرق یکی که با اتوبوس می‌آید، دیگری که با ماشین لکنته و آن یکی را هم راننده پدرش با یک ماشین خیلی شیک در حالیکه پدرش عقب نشسته بود می‌رساند. ولی برایمان مهم نبود و وارد مهدکودک که می‌شدیم همه فقط کودک بودیم و دوست. رفتار مربی مهدکودک هم با همه یکسان بود. نه کسی که پول بیشتری داشت می‌توانست سرویس بیشتری بگیرد و آنکه نمی‌توانست پول بیشتری بدهد توجه کمتری می‌گرفت. با هم بازی می‌کردیم و خوش می‌گذراندیم تا بعدازظهر. به خانه که برمی‌گشتم صدای بازی بچه‌ها را توی کوچه می‌شنیدم. هیچ‌وقت علاقه‌ای به کوچه نشان ندادم ولی همیشه صدایشان را می‌شنیدم که بینشان فرقی نبود. بچه سرایدار و صاحبخانه و مستاجر همه با هم بازی می‌کردند. آنها مشغول بازی بودند که من می‌رفتم سراغ تلویزیون سرگرم برنامه کودک. آن روزها که هاچ دنبال مادرش می‌گشت، حنا کلا از دار دنیا یک سگ داشت. خانواده دکتر ارنست هم با اینکه خانواده بودند بیچاره‌ها خانه نداشتند. در آن دوران جنگ و تلخی و ناملایمات روزگار با تمام شخصیت‌های کارتونی احساس همدردی و همذات‌پنداری می‌کردم. منی که در پارک به دست بچه‌ها که در دست پدرشان بود نگاه می‌کردم و دلم پدری را می‌خواست که نبود، خیالم راحت می‌شد که من تنها نیستم. پرین بود، نل بود، سباستین هم بود، همه مثل من یک زندگی عادیِ متفاوت با بقیه داشتند.

آن موقع تکنولوژی خانه‌ها و خانواده‌ها خیلی بالا نبود، در عوض روابط انسانی بیشتر بود. هنوز سوپری‌ها در ازای اندکی پول بیشتر، یا حتی به قصد تبلیغ مجانی، تخم‌مرغ در خانه نمی‌آوردند که ازخجالت زدن زنگ همسایه و طلب تخم‌مرغ بی‌نیازت کنند. یا باید سرخ و سفید می‌شدی یا از نیمرو خبری نبود. گروه تلگرامی نبود و هر ماه که جلسه ساختمان برگزار می‌شد ما بچه‌های کل ساختمان تا پاسی از شب به پشتوانه هم بیدار می‌ماندیم و آتش می‌سوزاندیم. به جای فوروارد کردن عکس بازیگرها، دوچرخه به هم قرض می‌دادیم.

یواش‌یواش با رنگی‌تر و شفاف‌تر شدن تلویزیون‌ها، من هم بزرگتر شدم. از دنیای کودکی خارج شدم ولی هنوز چشمم به قهرمان‌های کارتون‌هاست ببینم آنها چه می‌کنند. هر از گاهی به عنوان نوستالژی کماکان همان کارتون‌ها پخش می‌شود ولی دیگر کسی شباهتی بین خودش و آنها نمی‌بیند. حتی زندگی کارتون‌ها هم مثل ما عجیب غریب شده، قهرمان‌ها می‌پرند هوا و تبدیل می‌شوند به ربات. اشعه پرتاب می‌کنند و وقتی به زمین می‌آیند حیوان دیگری هستند، با سرعت که راه می‌روند به ماشین‌های ندیده‌ای تبدیل می‌شوند که واقعا نمی‌دانم کودکان ما چطور باورش می‌کنند. نمی‌دانم در رویای کودکانه‌شان، در خواب شبانه‌شان چه می‌بینند؟ آیا آنها هم ماشین می‌شوند یا از خودشان انتظار دارند که تبدیل به ماشین شده بتوانند به همدیگر اشعه بیاندازند؟ باورم نمی‌شود که بچه‌های امروز صد گرم سیم و لحیم و صفحه لمسی و کارت گرافیکی را بیشتر از دویدن و توپ و آب‌بازی دوست ‌‌‌‌‌‌داشته باشند. باورم نمی‌شود بچه‌های امروز از دیدن عکس یکدیگر و لایک زدن همدیگر در دنیای مجازی بیشتر لذت ببرند تا لمس دست هم و دایره چرخیدن برای دختری که اینجا نشسته، گریه می‌کنه. نمی‌دانم کودکانی که امروز همبازی‌های اتفاقی‌شان را در پارک از روی ظاهر و سر و ضعش انتخاب می‌کنند چطور می‌خواهند در آینده شریک زندگیشان را عمیق بشناسند.

امیدم فقط به این است که همه اینها تکرار نسل به نسل است‌. در مقام مقایسه با مادرانمان، کودکی ما هم سراسر تکنولوژی جدید و دوری از خانواده و علایق عجیب غریب بود ولی ما به هر ترتیب بعد از تابستان کودکی خرمن بزرگسالی را درو کردیم. هر چند نه آنقدر شکوفا و جوشان ولی میانمان انسان آزاده و فرهیخته کم نیست. آرزومندم نسل بعد هم بتواند از کودکیش خوب گذر کند.

3 نظر برای “جینگیلی آلیسا!

  1. خیلی خوب نوشتید. پسر من که همش ادای همین موجودات عجیب غریب رو در میاره و مشخصه که شبها هم خوابشون رو می بینه. هر وقت صداش می کنیم میگه من ترنسفورمر هستم. باز جای شکرش باقیه نمیگه گودزیلا هستم.

    لایک

دیدگاه‌ها بسته شده‌اند.