به مادر رویایی‌ام پناه می‌برم

«پناهگاه»

بامداد

پناهگاه هر کودکی آغوش گرم مادرش است. حتی پس از تنبیه توسط مادر، گریه‌کنان به آغوش او پناه می‌برد. با توجه به این اصل آغوش مادر، مهر مادر، می‌بایست پناهگاه من نیز باشد. کودکی‌ام را به خاطر می‌آورم. خانواده پرجمعیتی بودیم. پدر نان‌آور خانه بود و مادر پاسخگوی سازهایی که از هر آواز برمی‌خاست.  اول صبح آبگوشت را بار می‌گذاشت و سپس شروع به کار می‌کرد. از ماشین لباسشویی و ظرفشویی و جاروبرقی خبری نبود. هنگام ناهار تقسیم غذا به عهده‌اش بود. مادربزرگ نخود دوست نداشت. پدربزرگ سیب‌زمینی نمی‌خواست. به آنها فقط گوشت می‌داد. بله بزرگترها گوشت می‌خوردند و ما می‌ماندیم و نخود و سیب‌زمینی که مادرم با گوشتکوب می‌کوبید و به هر کدام از ما سهمی می‌داد.

بعد از ناهار و شستن ظروف، نوبت به کمی استراحت می‌رسید. گلسیرین را با آبلیمو مخلوط کرده و به دست‌های کرخت‌شده‌اش می‌مالید و کمی دراز می‌کشید. باقیمانده روزش، با کشیدن ناز آبجی و داداش‌ها سپری می‌شد و وقت برای من کم می‌آورد. گاهی وقتها آرزو می‌کردم که یا خواهرم بمیرد و من تک‌دختر خانه باشم و یا معجزه‌ای رخ دهد و تبدیل به پسر و مثل برادرها عزیز‌دردانه مادرم شوم. در دوران سخت و بی‌پناهیم به رویاهایم پناه می‌بردم. شب‌ها که به بستر می‌رفتم، در دنیا کودکانه‌ام مادرم مثل خانم ناظم مدرسه‌مان بزک می‌کرد و گوشه لبش خال سیاهی می‌گذاشت و پیشم می‌آمد. دستم را می‌گرفت و مرا با خود به مدرسه می‌برد. گوش بچه‌هایی را که اذیتم کرده بودند می‌گرفت و می‌پیچید آنها هم به غلط کردن می‌افتادند و معذرت می‌خواستند. بعد با هم به خانه برمی‌گشتیم. مادرم در خانه هوای مرا داشت و اجازه نمی‌داد کسی اذیتم کند. وقتی از داداش بزرگه کتک می‌خوردم به آغوش او پناه برده و از داداش بزرگه شکایت می‌کردم. این چنین به خواب می‌رفتم. صبح که بیدار می‌شدم. مادرم دیگر ماتیک قرمز بر لب نداشت، خالی گوشه لبش نبود. مادر رویایی‌ام، جایش را با مادرحقیقی‌ام عوض کرده بود. به هنگام تنبیه می‌گفت: «درد و بلای دختر همسایه به جانت. ببین چه بچه عاقل و زرنگی است! تو خل و چلی و هیچ کاری از دستت برنمی‌آید. دو کلمه درس را هم نمی‌توانی از بر کنی. به هنگام پیری عصای دستم باشی. خدا را شکر که آبجی و داداشت هستند.»

هر چه زمان سپری می شد، از مادرِ حقیقی دور و به مادرِ رویاهایم نزدیک‌تر می‌شدم. شب‌ها در بسترم با او درددل می‌کردم. دست بر موهایم می‌کشید. نوازش و دلداری‌ام می‌داد. برایم لالایی می‌خواند و پس از بسته شدن چشمانم، او نیز پی کار خود می‌رفت.

زمان به سرعت سپری شد. پدر درگذشت و آبجی و داداش پس از مراسم عزاداری ارث خواستند. هر کدام سهم خود را گرفته و پی کارشان رفتند. من ماندم و مادرم و آپارتمانی که برایش تهیه دیدم. بیچاره مادرم گویی تازه از خواب غفلت بیدار شده است، با چشمانی گریان تنها یک جمله گفت: «دخترم در حق تو بد کردم. حلالم کن.» گویا فکر می‌کرد که من در کودکی خیلی قوی بودم و او می ‌وانست دق دلی‌اش را سر من خالی کند. بیچاره زن، چه سرنوشت تلخی داشت. اگر بنویسم کتابی چند صد صفحه‌ای می‌شود. اما باید متوجه می‌شد که قلب کوچک من تحمل آن همه بی‌مهری و سختگیری را نداشت.

اکنون مادر حقیقی‌م هست و همیشه با من در تماس و گفتگو. بسیار محبت می‌کند. سعی می‌کند بی‌مهری دوران کودکی و حق ارثی را که به او بخشیده‌ام، جبران کند. می‌گوید: «تو بر گردنم حق داری، حقت را حلالم کن.» در پاسخ او می‌گویم: «من حقی بر گردنت ندارم تا حلال کنم. تو مادر منی. جان و دل منی.» از این که می‌دانم دوستم دارد و سخت‌گیری‌اش عمدی نبوده، بسیار خوشحالم، اما باز مادرِ رویایی‌ام هر شب با ماتیک قرمز خوش‌رنگ و خال سیاه گوش لبش پیشم می‌آید. با او درددل می‌کنم. از دنیا و ناملایماتش شکوه و گریه می‌کنم و او مرا تنگ در آغوش می‌فشارد و دلداری‌ام می دهد و با لالایی شبانه مرا به خواب خوش می‌برد. هم اوست که از من می‌خواهد با مادرِ حقیقی‌ام بیش از پیش مهربان باشم.

1 نظر برای “به مادر رویایی‌ام پناه می‌برم

دیدگاه‌ها بسته شده‌اند.