آن که در وصف نگنجد

«پناهگاه»

پیش از ظهر

مدت‌ها پیش، توی مسابقه‌ای برنده یک مقام شده بودم و قرار بود به خاطر این موفقیت، مصاحبه‌ای داشته باشم. از قبل هم هیچ هماهنگی‌ای در مورد سوالات و …نشده بود. یه جا وسط مصاحبه مجری پرسید: فرض کن یه اتفاق خیلی ناگوار برات بیفته، چیزی که قابل برگشت نباشه، مثل از دست دادن یک عزیز، یک بیماری لاعلاج، قطع عضو… چیزی در این حد وحشتناک و بدون چاره، چه توانایی‌ای داری که توی اون موقعیت بهش پناه ببری؟ چی در خودت می‌بینی که کمکت کنه از اون بحران خارج شی؟ فکر می‌کنی از پسش برمیای یا برای همیشه ناامید و سرخورده خواهی موند؟

برای من نوجوان اون موقع چنین سوالی خیلی دور از ذهن و غیرمنتظره بود. وقتی آدم سنش بالاتر میره این‌قدر از این حوادث برای دور و بری‌ها و اطرافیانش پیش میاد که کم‌کم یه آمادگی‌ ذهنی پیدا می‌کنه. علاوه بر این آدم‌های مختلف و مواجهه اونها رو با بحران می‌بینه و خود این بهش کمک می‌کنه یه پناهگاه احتمالی‌ ته ذهنش داشته باشه. ولی یه بچه با یه کله پر از امید و رویا و آرزوهایی که قراره برآورده بشن کمتر پیش میاد به چنین پرسشی فکر کرده باشه. در برابر پرسش مجری، چند لحظه‌ای مبهوت موندم. یعنی من قطع عضو بشم؟ من بیماری لاعلاج بگیرم؟ یعنی چی؟!

ولی یه لحظه جرقه‌ای توی ذهنم درخشید و با اطمینان تونستم جوابی رو بدم که انگار از ته قلبم جوشید و اومد به زبانم. بهش گفتم هر اتفاقی که برام بیفته، حتی بدترین حادثه‌ها، می‌دونم که برای مدتی در شوک فرو خواهم رفت، ناامید میشم، از همه کناره می‌گیرم و احساس بی‌پناهی خواهم کرد، ولی شک ندارم که بعد از مدتی دوباره خودم رو پیدا می‌کنم و با شرایط تازه هم خودم رو وفق میدم و دوباره شروع می‌کنم به حرکت، به خاطر این که من خدا رو دارم.

سال‌ها از اون داستان گذشته و اتفاقات مختلفی رو پشت سر گذاشتم. اگر چه هیچکدوم به تلخی مثال‌های اون مجری نبودند، اما توی تمام این فراز و نشیب‌ها خدا پناهگاه همیشگیم بوده، مثل نور ته تونلی که بهم انگیزه داده به مسیرم ادامه بدم.

2 نظر برای “آن که در وصف نگنجد

دیدگاه‌ها بسته شده‌اند.