ایستگاه بعد

«پناهگاه»

سحرگاه

به نظرم من خنده‌دارترین پناهگاه را دارم. من وقتی خیلی حالم بد می‌شود، به ناامیدی مطلق از شرایط می‌رسم، لباس می‌پوشم و سوار مترو می‌شوم. اولین ایستگاه سوار می‌شوم و بیخود و بی‌جهت در ایستگاه‌های مختلف پیاده می‌شوم و سوار می‌شوم. اغلب با فردی حرف نمی‌زنم و فقط آرام آرام اشک می‌ریزم.

این چند ساعتی که سوار مترو هستم خودش آدابی دارد، گوشی‌ام را اغلب خاموش می‌کنم و در حالی که اشک می‌ریزم به خانم‌های مختلفی که در مترو هستند نگاه می‌کنم و از خودم می‌پرسم این‌ها هم مشکلات من را دارند؟ خب از نظرم همه‌ آن‌ها خوشبخت هستند و از سمت و سوی خانواده‌ها و جامعه احترام می‌بینند، خوشحال و خندان هستند، با شادی زندگیشان را ادامه می‌دهند، بعد از حدود چند ساعت و چند بار پیاده و سوار شدن و اشک ریختن، باز هم به خانم‌ها نگاه می‌کنم. به نظرم اغلب مشکلاتی دارند اما باز هم از من خوشبخت‌تر هستند، پس اگر من هم بخواهم ادامه بدهم باید بتوانم جان سالم از مشکلات به در ببرم. پس برای این کار نیاز به پول دارم. راضی می‌شوم که گوشی‌ام را روشن کنم که لااقل روابط کاری و مالی‌ام در خطر نیفتد. روشن کردن گوشی‌ام پیش‌درآمد صلح با خودم است. اغلب در این مرحله خوراکی ترش هم می‌خورم حالا یا ته‌مانده خوراکی که در کیفم مانده است یا از دستفروش‌های مترو می‌خرم یا از مترو پیاده می‌شوم و از فروشگاه‌های داخل مترو خوراکی می‌خرم که اگر به این مرحله برسم انتخابم اغلب آلبالو خشک است.

بعد از مرحله خوراکی ترش و اشک و فین، مرحله صلح است، باز همان طور که خانم‌ها را نگاه می‌کنم با خودم فکر می‌کنم من قوی‌تر از آنی هستم که با این مشکلات از پا دربیایم. پس بهتر است اشک و لوس‌بازی را کنار بگذارم و با خودم و دنیا صلح کنم که اغلب این مرحله یک تا دو ساعت طول می‌کشد و با نوشتن همراه است. بعد سرخوش اولین ایستگاه نزدیک خانه پیاده می‌شوم و به محض رسیدن دوش می‌گیرم و زندگی را از نو شروع می‌کنم.