ما که هستیم

«به مناسبت دو ساله شدن وبلاگ»

سرگروه: نوشی

سلام، من یه معذرت‌خواهی به شما و البته به همه نویسنده‌های وبلاگ بدهکارم. اما باید صبر می‌کردم تا موضوع حل میشد و بعد این معذرت‌خواهی رو اعلام می‌کردم.

احتمالا میدونین که در مورد این وبلاگ من تا چه حد به زمان‌بندی پایبندم. به همین دلیل از ماه‌ها قبل (شاید هفت هشت ماه پیش) کارهای مربوط به دوسالانه رو شروع کردم. اول برنامه‌ریزی برای فرستادن نامه به تک‌تک نویسنده‌های دائمی وبلاگ (بیست و هشت نویسنده) و درخواست چند خط در مورد خودشون: این که چه شکلی هستن، با چه وسایلی سر و کار دارن و دوست دارن در چه حالی کشیده بشن. اینجوری که مینویسم به نظر ساده میاد، اما واقعا یه پروژه گروهی سخت و زمان‌بر بود. من دنبال بعضی از نویسنده‌ها ماه‌ها دویدم برای این که همین چند خط رو بگیرم، حتی در یه مورد دوست نویسنده با اعلام این عنوان که سرش خیلی شلوغه، هیچوقت به نامه‌های من جوابی نداد.

بعد نوبت رسید به گفتگو با نقاشهای مختلف، و دیدن نمونه کارهای مختلف، رسیدن به این ایده که کدوم سبک کار بیشتر به هدف ما نزدیکه و البته گفتگوی مالی، با بعضی از نظر مالی به توافق نرسیدم. البته من هرگز به کسی نگفتم که دستمزدش بالاست، چون از نظر من روی هنر نمیشه قیمت قطعی گذاشت. فقط میسنجیدم که با وضع مالی من جور درمیاد یا نه. در بعضی از موارد نقاش به این نتیجه رسید که نمیتونه با شکل کار کردن کنار بیاد (حالا توضیح میدم چه شکل کار کردن!). در یک مورد نقاش که از دست‌فرمون دادنهای من خسته شده بود گفت که من از سواد بصری بسیار پایینی برخوردارم و از کار انصراف داد. یواش یواش داشتم امیدم رو از دست میدادم که در آخرین لحظات، کمتر از دو ماه به موعد نقاش پیدا شد. شیفته نقاشیهاش شدم، شیفته نوع نگاه و سبک کارش شدم… شیفته سرعتش در تحویل کار شدم، از نظر مالی هم مشکلی پیش نیومد. در واقع پول زیادی هم نگرفت… بیشتر به معجزه شبیه بود.

به نقاش گفتم عکسی در کار نیست. هیچ کس رو هم به اسم معرفی نمیکنم، بیست و هشت توصیف بهت میدم، بخون و برداشتت رو بکش. گفتم یکی از بیست و هشت نفرم منم، اما نگفتم کدوم. هر نقاشی که تحویل میداد لبخند میزدم و میگفتم این دختر انگار همه بیست و هشت نویسنده رو میشناخته که این قدرگویا همه رو کشیده. برای امتحان نقاشی ها رو جلوی دخترم گذاشتم و سه تا از توصیفها رو خوندم و گفتم نقاشیهاشون رو پیدا کن. اول نقاشی خودم رو پیدا کرد (من توصیف خودم رو براش نخونده بودم!) خندید و گفت این که شمایی. بعد بدون دردسر سه نفر بعدی رو هم پیدا کرد.

در همون زمان که نقاش شروع کرده بود به کشیدن، دربدر پیدا کردن موسیقیی شدم که کپی‌رایت نداشته باشه، بشه ازش استفاده کرد، با نقاشیها همخوانی داشته باشه، شاید با ده‌ها نفر صحبت کردم و آخرش با همه محدودیتهایی که داشتیم موسیقی انتخاب شد.

بعد دنبال دست‌های مطمئنی گشتم که تصاویر و موسیقی رو بهش بسپارم تا ویدئو رو تحویل بده. یک نفر پیدا شد، کارها رو دادم. تحویل نداد به موقع. هی تنم لرزید، گفتم سه روز مونده، گفت چقدر عجله دارید، گفتم فردا شروع هفته سالنامه‌ست، برای جمعه می‌خوامش، گفت نگران نباشید، به جمعه که رسیدیم دیگه خبری نشد. از چیزی که می‌ترسیدم به سرم اومد. چند روزی به خودم پیچیدم. بعد با تحکم گفتم حالا که برای جمعه آماده نیست اصلا نمی‌خواهمش…

نه سر کار روی کار تمرکز داشتم، نه توی خونه آروم و قرار، گفتم برم بنویسم ببخشید نشد، دلم نیومد. خواستم بنویسم به زودی آماده میشه، با خودم گفتم یعنی کی؟ من بنویسم کی؟… نتیجه این که بعد از جدل‌های فراوون با خودم امروز بلاخره خودم ویدئو رو ساختم. یه ویدئوی خیلی ساده و احتمالا پر از اشکال، اما بهتر از هیچی بود. ساختمش… شما ببینید، از اشتباهاتش بگذرید و با خودتون بگید هر چی هم که باشه، حداقل یه عشق سرشار پشت ساخت همه مراحل این ویدئو هست.

بعد از انتشار این متن، مجبوریم یک هفته صبر کنیم تا به شنبه برسیم، بعد موضوعات جدید رو منتشر می‌کنیم. با ما باشید.

 

Advertisements

7 نظر برای “ما که هستیم

  1. تازه شروع به خوندن متن هاتون کردم، شاید چند وقتی، چند ماهی دقیقا تاریخشو یادم نیست. حتی یادم نیست چطوری دقیقا اما فکر کنم یکی یکی از متن هاتون رو ریشیر کرده بود تو اینوریدر، فقط یادمه اونجا پیدا کردمتون. اولش گیج میزدم که چرا اینجوریه، چرا هی صبح و شامگاه و عصر و…. داره. ولی چه متن هایی.
    از اونجاییکه ورد پرس هم فیلتره، یه بار که فیلتر شکن وصل بود اومدم تو صفحه اتون. بالا پایینش کردم، بعضی از موضوعاتی که نظرمو جلب کرد و قدیمی بود خوندم و تازه فهمیدم نوشته ها مال افراد مختلفه.
    از خوندن متن هاتون لذت میبرم. بعضی وقت ها انقدر حس هایی که تو نوشته هاتون وجود داره واقعیه که مجبورم میکنه از پشت میزم پاشم که حالت منقلبم نشون داده نشه. دمتون گرم! پایدار باشید و باز هم بنویسید!
    همین فیلم ساده، شاید بهترین حالتی بود که به اون نقاشی ها و توصیفات ارائه شده می خورد. خوب بود! و دوستش داشتم.
    مرسی بازم!

    دوست داشتن

  2. سلام نوشي جون ، خيلي وقته كه خواننده وبلاگ زنان رقصنده هستم و گاهي كامنتي هم مي گذارم . خيلي دوست دارم اگربشه و با معيارهاي شما جور در بياد ، من هم تو گروه نويسنده هاتون باشم . تو آخرين فراخوان ، راستش هنوز دل دل ميكردم .
    اگر بگيد نه ، ناراحت ميشم ولي از خوندن متن هاتون دست نميكشم. دوستتون دارم .

    دوست داشتن

    1. سلام، ما که به کسی نه نمیگیم، فقط باید توی آزمون که در واقع یه دوره فشرده و شبیه سازی شده فعالیت توی وبلاگه شرکت کنین. منتظر اولین آزمون باشید.

      دوست داشتن

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

w

درحال اتصال به %s