با مهر

«به مناسبت دو ساله شدن وبلاگ»

سرگروه: نوشی

برای من نوشتن در مورد آرامگاه زنان رقصنده هم آسونه، هم سخت. آسونه چون مثل بچه‌م می‌مونه. در تمام لحظات کنارش بودم: از لحظه تشکیل ایده توی سرم، تا زمان تولد و اجرا شدنش. می‌شناسمش، پا به پاش نفس کشیدم، راه رفتم، خندیدم، گریه کردم. یه بخش از وجودم بوده، هر چند دقیقا عین بچه‌هام، امید دارم عاقبت یه روزی بتونه به حیات مستقلش، بدون من، ادامه بده. و سخته چون من کلا آدم اهل مناسبت نوشتن نیستم. یعنی مثلا چی باید بنویسم؟ این که خوشحالم دو سال دوام آوردیم؟ یا بدون حاشیه موندیم؟ این که یه خط مشی رو انتخاب کردیم و بهش وفادار موندیم؟ خب… اینا رو که همه دوستای قبل از من نوشتن. من چی میتونم توی این مورد به همه اون حرفای قشنگ اضافه کنم؟ چی بنویسم که لحن شعارزده و دستوری نداشته باشه؟

بیشتر از دو سال پیش بود که فکر کردم راه وبلاگ ناتموم‌مونده‌ لافم فینی رو که اون زمان به دلیل شرایط سخت زندگیم توی ایران مجبور شده بودم حذفش کنم ادامه بدم. من از اون وبلاگ خاطرات خیلی خوب و خیلی بدی دارم. بیشتر خاطرات خوب مربوط به اون وبلاگ یه جوریه که هرگز قابل تکرار شدن نیست. یعنی ما اون موقع شرایط خیلی خاصی برای عضو وبلاگ شدن داشتیم. محدوده سنی مشخصی داشتیم، مشخصا باید مادر می‌بودیم (در یه مورد این شرط نقض شد.)، باید مادر تنها می‌بودیم که عهده‌دار کارهای فرزند یا فرزندانش بود (این مورد هم یه بار نقض شد، یعنی مادر دور از فرزند بود.)، همگی ایران زندگی می‌کردیم و مداوما همدیگه رو می‌دیدیم و در مورد وبلاگ مشورت می‌کردیم. این موضوع امکان نداشت در مورد وبلاگ آرامگاه زنان رقصنده اتفاق بیفته. یعنی من چقدر شانس داشتم که بتونم حداقل پنج همراه پیدا کنم توی محدوده سنی خودم که مادر تنها باشن و عهده‌دار خانواده و البته ساکن ونکوور، همه هم از دم اهل نوشتن؟ بعد چطور می‌شد به این اطمینان رسید که جمع یکدست خواهد بود و ملاقات‌های هفتگی و ماهیانه جواب خواهد داد؟ این بود که به جای تمرکز روی خاطرات خوب وبلاگ لافم فینی، تمام تمرکزم رو گذاشتم روی خاطرات بد، البته نه از آدم‌ها، از مشکلاتی که پیش اومده بود. در واقع گذشته رو چراغ آینده کردم.

تمام این کندوکاو منجر شد به نوشتن یه اساسنامه خدا می‌دونه چند بندی، که از شیر مرغ تا جون آدمیزاد رو دربرگرفته. کلی بند و تبصره و فلان و بیسار که داشت، بعد به مرور هم تکمیل‌تر شد. هنوز هم در حال تکمیله. مثلا ما به تجربه فهمیدیم که با هیچ بند و قانون و داروغه‌ای نمی‌شه نویسنده رو وادار به جواب دادن به پیام‌ها کرد. یا به مرور در کل (یعنی نتیجه کلی، نه این که همه اعضای گروه الزاما با این نظر موافق باشن) به این نتیجه رسیدیم که چرا دادن لینک و اسم بردن از افراد و طرح آمار و اثبات قضایای علمی و اخلاقی بحث رو کور می‌کنه یا چرا بهتره نوشته‌هامون همراه با عکس نباشن (انتظار که ندارین  بشینم برای شما هم توضیح بدم چرا!؟)

وقتی اساسنامه نوشته شد فکر کردم همیشه چیز تا وقتی روی ورقه چقدر خوبه. چقدر مرتبه، چقدر به نظر مدون و آینده‌نگر میاد و یادم افتاد که دقیقا مشکل از جایی شروع میشه که آدما عهد و قرارشون یادشون میره و یادشون میره که قرار بوده چکار کنن، یا بر عکس چکار نکنن! اینجا بود که دومین قدم خیلی بزرگ رو برداشتم. اجرای دقیق و پایبندی به همه اصل‎های اساسنامه، تا حد امکان. اعتراف می‌کنم جا افتادن این شرایط برای من و برای همه دوستایی که عضو گروه بودن و هستن زمان زیادی از ما گرفت. اعتراف می‌کنم باعث رنجش تعداد زیادی از دوستان از من شد. اعتراف می‌کنم بارها خودم رو خوردم و عذاب دادم که شاید نباید فلان کار رو می‌کردم، یا فلان چیز رو می‌گفتم. بعضی وقت‌ها رابطه به قدری شکننده تمام شده (یا اصلا شکسته و تمام شده) که دوباره جوش زدنش امکان نداشته. برای خود من زمان زیادی لازم بود تا این موضوع جا بیفته که ما داریم توی این وبلاگ کار می‌کنیم، و ار قضا کار بسیار جدیی هم انجام میدیم. بحث دوستی و رفاقت و دلخور شدن به کنار. وبلاگ چهارچوب خودش رو داره، من هم شخصیت خودم رو، پس بهتره دست از ملامت خودم بردارم، بپذیرم که اساسنامه‌ای که نوشتیم جواب خواهد داد، چهارچوب‌هام رو مشخص کنم، روی هدفم متمرکز بشم و با سرسختی ادامه بدم… همین کار رو هم کردم.

جالا ما اینجا هستیم. یه گروه دلپذیر و دلچسب داریم. نوشته‌های همدیگه رو می‌خونیم، اما همدیگه رو با قضاوت‌هامون آزار نمی‌دیم، می‌تونم به جرات بگم مطلقا درگیری نداریم، بحث حاشیه‌ای نمی‌کنیم، توی کار اثبات و نفی خودمون و دیگران نیستیم، و از همه مهمتر، یاد گرفتیم حرف خودمون رو بزنیم.

و اما سخت‌ترین بخش کار برای شخص من تمرین قضاوت نکردن و سنجاق نکردن آدما به نوشته‌هاشون بود و این خیلی سخته برای من به عنوان کسی که مثل محرم راز یا سنگ صبور نشسته اونجا و خودش هم می‌دونه که وجودش باعث میشه نویسنده احساس آرامش و امنیت کامل نکنه. و من فقط سعی کردم نقش دانای کل رو بازی کنم بدون این که نویسنده کلامی از دهن من در مورد موضوعی که روزی روزگاری در وبلاگ منتشر کرده بشنوه. باور نمی‌کنید؟ من هیچوقت هیچکدوم از زنان رقصنده رو درگیر بازی اثبات و نفی نکردم. در سکوت خوندم، منتشر کردم و دیگه هیچوقت بهش اشاره نکردم.

این همه سازوکار این وبلاگه. در آستانه ورود به سومین سال فعالیت وبلاگ، فکر می‌کنم الان وقتشه که یه توافقنامه هم برای همکاری با نویسنده‌های مهمان نوشته بشه تا جلوی همه حرف و حدیث‌های احتمالی بعدی گرفته بشه. یه توافقنامه سفت و سخت و همه‌جانبه در قد و قواره اساسنامه داخلی وبلاگمون… خدا رو چه دیدین؟ شاید همین فردا نوشتیمش و تقدیم حضورتون شد!

با مهر
نوشی

پی‌نوشت: می‌خواستم همراه این متن یه ویدئوی خیلی دوست‌داشتنی به مناسبت دو ساله شدن وبلاگ به عنوان حسن ختام ضمیمه کنم، بعد دیدم متن طولانی شد، عملا خواننده یا دست از خوندن متن می‌کشه، یا از دیدن ویدئو صرف نظر می‌کنه. فکر کردم شاید چند ساعت بعد زمان بهتری باشه برای دیدنش. تبلیغ نمی‌کنم… اما لطفا از دستش ندین. مطمئنم دوستش خواهید داشت.

Advertisements