لنگر

«به مناسبت دو ساله شدن وبلاگ»

شبانگاه

دراز کشیده بودم کف زمین آشپزخانه، خنکای سنگ حرارت بدنم را کم می‌کرد. همه خواب بودند، بچه، پدر بچه، گربه، همسایه، سگ همسایه. ساعت آرامش شخصی من شده بود.

نفس عمیق می‌کشم و سعی می‌کنم سکوت خانه را نشکنم. دقیقا نه هفته است که عضو جدید به خانواده ما اضافه شده است. نه هفته شلوغ. پر از اتفاق‌های جدید. مسئولیت‌های تازه. تغییرات روزانه. نه هفته پر از چالش.

خوشحال بودم که که تا الان همه چیز خوب پیش رفته. از فکر این که یک هفته دیگر بر می‌گردم پشت میزم و پیش پرونده‌هام احساس رضایت می‌کردم. احساس تقریبی کامل شدن. بلند شدم و آرام زیر کتری را روشن کردم. نگاهی به دور و بر خانه انداختم. عقل سلیم حکم می‌کرد که این دو ساعتی که نوزادم خواب است من هم بخوابم که وقتی بیدار می‌شود انرژی داشته باشم اما دلم برای زمان تنهایی با خودم تنگ شده بود. یک حفره‌ کوچک در کامل شدن خوشبختی‌.

دلم برای جعبه‌های رنگم و کتاب‌هایم تنگ شده بود. کوچکترین تلاشی برای از سرگیری زمان‌های شخصی‌ام بیهوده بود. در این چند هفته به سختی حتی موفق شده بودم یک لیوان چای ولرم بخورم. اما می‌دانستم که مهم است اهمیت دادن به خودم. مخصوصا اگر می‌خواهم کم نیاورم یا سریع از عالم و آدم شاکی نشوم و حس قربانی بهم دست ندهد. چای به دست روی مبل نشستم هرچه فکر کردم به نتیجه‌ای نرسیدم. چای را ننوشیده روی میز جا می‌گذارم و تصمیم می‌گیرم بخوابم. اما ساعت می‌گفت که وقت ندارم و هر لحظه کودکم بیدار می‌شود. موبایل را برمی‌دارم تا کمی در دنیای مجازی سیر کنم.

در اولین پست فیس‌بوک نوشته شده: برای وبلاگ نویسنده…

یک سالی هست که دارم متن‌ها را می‌خوانم. نمی‌دانم کدامشان دارد بیرون می‌رود. آیا کسی است که من نوشته‌هایش رو دوست داشته‌ام؟ ناگهان ایده‌ای در ذهنم جرقه می‌زند آیا من می‌توانم جانشینش باشم؟

در آغاز کار وبلاگ یک بار وسوسه شدم که این کار را بکنم اما چون گفتند وبلاگ داستان‌نویسی نیست عقب کشیدم. الان چه؟ آیا می‌توانم صادقانه از اجتماع اطرافم مثال بیاورم؟ آیا می‌توانم بی‌وحشت از این که چه کسانی متن‌ها را می‌خوانند بنویسم؟ این شک و دودلی لعنتی.

تا صبح بارها و بارها به این موضوع فکر کردم. یک سال. به خودم گفتم یک سال هر پنج‌شنبه شب سه ساعت مال خودت. هر پنج شنبه خودت را وادار کن تایپ کنی، بنویسی و در مغزت بگردی ، حس‌هایت را فرا بخوانی، خاطراتت را مرور کنی. سعی کن آموزش ندهی، حکم ندهی، راهنمایی نکنی و فقط و فقط آنچه در خودت می‌گذرد را تایپ کنی. انگار برای خودت می‌نویسی‌.

سعی کن
باید بتوانی.
باید بشود.

این گونه شد که روز بعد نامه‌ای فرستادم به وبلاگ:
درخواست خیلی رسمی برای نشستن (درکمال شهامت) بر روی نیمکت ذخیره.
باتشکر

Advertisements