پیدایِ پنهان

«به مناسبت دو ساله شدن وبلاگ»

غروب

کمتر از دو ساله که من هم همراه وبلاگ زنان رقصنده هستم. کی فکرش رو می‌کرد دو سال اینقدر سریع بگذره؟! انگار همین دیروز بود که خودم پیشنهاد دادم که جزو نویسنده‌ها باشم و بعد از یه مدت مورد قبول واقع شد، همه چی خیلی برام سخت بود، اما با یک شور و شوق زیاد. واسه آدمی که همیشه در حداقل‌ترین حالت ممکن خاطره‌نویسی می‌کرده و تو هفت تا سوراخ مخفی، این یه دست‌آورد بزرگی بود. پنهان باشی اما پیدا، بتونی حرف بزنی و فریاد، و کسی ندونه اونی که پشت این متن نشسته چه کسی هست؟ تمام نوشته‌های من حقایق زندگی خودمه، اون آدم واقعی پشت نقاب و نقش چهره‌ش که توی جامعه، فامیل، دوستان و خانواده زندگی می‌کنه که کسی حقیقتا نمی‌شناستش و فقط خیال می‌کنند مثل کف دستشون از همه چیش خبر دارن.

سخت بود چون من توی نگارش و پس و پیش استفاده از افعال مشکل داشتم، سخت بود چون باید با موضوع پیش می‌رفتیم و من همیشه آدم دلی‌نوشتن بودم. سخت بود چون بارها متن‌هایی که می‌نوشتم رو می‌خوندم تا از بیرون نگاه کنم و ببینم نشونه‌ای از من پیدا نباشه تا باعث شناساییم بشه، نکنه یه وقت همسرم، دوست نزدیکم، بچه‌های عمو و خاله گذرشون به وبلاگ بیفته…

الان به این دو سال نگاه می‌کنم، به هفته‌هایی که گذشت، توی تمام این مدت هرجا اسم وبلاگ آرامگاه زنان رقصنده اومد، من درونم فخر فروختم به خودم و گروهمون، چند جایی نوشته‌های خودم رو دیدم که مورد نقد دوستانم قرار گرفته و توی دلم بلند بهشون گفتم که این منم، که پز دادم به خودم که این نوشته‌ای که به دلشون نشسته، از دل من دراومده، اما حتی نگفتم من هم یک نویسنده‌ام. آدم‌هایی که می‌دونند من هم می‌نویسم به انگشت‌های دستم هم نمی‌رسه. مخفی بودن خوبه و بلند حرف زدن. برای من خوب بوده.

و از این دو سال بگم که من با ترس‌هام رو‌به‌رو شدم، به خودم بودن نزدیک شدم، حرف زدن و دنبال نشانه‌ها گشتن توی نوشته‌هام دیگه برام ترسناک نیست. من رشد کردم، بزرگ شدم، تمرین قوی بودن کردم، بارها بعد از انتشار نوشته‌های خودم رو خوندم و ازشون درس گرفتم. و حالا خوشحالم، خوشحالم که وقتی روبه‌روی آینه قرار می‌گیرم، بیشتر از اون که نقاب ببینم، چهره واقعی خودم پیداست…

Advertisements