راز

«به مناسبت دو ساله شدن وبلاگ»

بعد از ظهر

دو سال است که من به همراه یک تیمی که تاکنون هیچ یک را ندیده‌ام می‌نویسم. هر چند وقت یک بار همسرم از من می‌پرسد: «کدام متن تو است؟» من هم می‌گویم: «این یک راز است.» واقعا هم یک راز است که فقط نوشی و من می‌دانیم.

نوجوان که بودم  بعد از دیدن یک فیلم، به هر شیوه‌ عقلانی و غیرعقلانی که بود سعی می‌کردم برای خودم راز تولید کنم. البته اصلا هم موفق نبودم. اغلب رازها چند روز بیشتر دوام نداشت و فردی  که اغلب مادربزرگم بود، پیش از من، جای کتاب‌های پدربزرگم، جای لواشک و آلوچه‌ خاله‌هایم، داستان به دنیا آمدن مادرم، شرح از دنیا رفتن خاله‌ام و … را می‌دانست. تصمیم گرفتم او را به عنوان فردی که رازهای من و دیگران را می‌داند انتخاب کنم اما این ایده هم دوامی نداشت. چون چیزهایی که او می‌دانست را اغلب همه می‌دانستند. راز داشتن برایم جذاب بود، من را از دیگران متمایز می‌کرد، من چیزی می‌دانستم که دیگران نمی‌دانستند کمی که گذشت راز برایم به مثابه دارایی شد.

زمان که گذشت رازها تغییر فرم دادند به حرف‌های ناگفته‌ای که تقریبا مجالی برای گفتنشان نبود. بر خلاف دوران نوجوانی‌ام دیگر رازها جذاب نبودند. گاهی آزاردهنده می‌شدند، گاهی به خواب‌هایم راه پیدا می‌کردند، گاهی گم و گور می‌شدند و بعد از مدت‌ها سر برمی‌آوردند. اغلب زخمی را ملتهب‌تر می‌کردند و می‌رفتند تا در بزنگاهی دیگر بیایند.

نوشتن از سنگینی رازهایم کم می‌کرد، اهل دفترچه خاطرات نیستم، بارها و بارها در وبلاگ‌های بی‌نام و نشانی که فقط خودم آدرسشان را داشتم نوشتم، نوشتن رهایم می‌کرد، نوشتن شفایم می‌داد، چند سالی نوشتم تا به یک فراخوان فیس‌بوکی رسیدم. دو سال است که به همراه تیمی ناشناس می‌نویسم، در بدترین و بهترین لحظات زندگی‌ به موضوعی که باید می‌نوشتم فکر کردم. زنان رقصنده با ساز و کاری که دارد باعث شد از میزان رازهایی که بین من و دنیا قرار بود باقی بماند، کاسته شود. به احترام تیم نویسندگان، نوشی عزیز و مخاطبان عزیز، تمام قد می‌ایستم و امیدوارم سالیان سال، به همراه تیم ناشناسمان بنویسم.

Advertisements