روزی روزگاری وبلاگی که دوستش می‌داشتم

«به مناسبت دو ساله شدن وبلاگ»

پیش از ظهر

می‌تونم بگم من همیشه وبلاگ داشتم، از وقتی وبلاگ توی ایران مطرح شد و من با اولین وبلاگ فارسی شروع کردم. به محض اینکه فهمیدم امکانات فارسی هم برای وبلاگ‌نویسی وجود داره. با اسم مستعار هم شروع کردم. یادم نمیاد هیچوقت با اسم خودم وبلاگ نوشته باشم. خیلی‌ها رو می‌شناختنم ولی. خیلی دوست‌های خوب از همون موقع پیدا کردم و خیلی‌هاشون رو دوباره گم کردم. دغدغه‌ ناشناس بودن نداشتم ولی راحت‌تر بودم. همیشه در سایه بودن یا پشت پرده بودن رو بیشتر دوست داشتم. آدم تو روی دیگران ایستادن نبودم و نیستم. بیشتر ترجیح میدم بگم آره تو راست میگی.

خب نوشی نازنین هم من رو از همون وبلاگ‌های قدیمی می‌شناخت  و چقدر احساس خوبی بود که ازم خواست توی وبلاگ گروهی بنویسم. باور کنید یا نه، جوابم منفی بود. مدت‌ها بود دیگه وبلاگ‌هایم رها شده بودن و عادت کرده بودم توی فیسبوک با اسم خودم بنویسم. حوصله‌ نوشتن نداشتم و اهل نظم و قانون و این برنامه‌ها هم نبودم. کی حوصله داشت هر هفته سر وقت یه متن تحویل بده اونم مطابق با یه سری دستورالعمل؟

حتی شاید حوصله‌ خوندن هم نداشتم. از یه جایی ولی قلقلکم اومد. از اون وقتی که فکر کردم یه جایی یه گروهی یه کاری رو میکنن که من زمانی دوست داشتم. موضوعات گاهی وسوسه‌برانگیز بودن و من طاقتش رو نداشتم که ببینم من وسط این ماجرا نیستم. حسودیم شد. خیلی راحت. مجبور شدم تو نوبت بشینم تا توی گروه راهم بدن. اولش هم خیلی پیش خودم پز می‌دادم ولی بعدش دیدم دلم نمی‌خواد کسی بدونه من اینجا می‌نویسم. دلم می‌خواست خیلی راحت باشم. گرچه توی چارچوب نوشتن هیچوقت برای من معنی راحتی نمیده. به مرور همه‌چیز برام تغییر کرد. الان اصلاً برام مهم نیست کسی میدونه من می‌نویسم یا نه. برام مهم نیست که متن من چند تا لایک می‌خوره. برام مهم نیست دیگران چطور می‌نویسن. برام فقط این مهمه که بنویسم و درست بنویسم. سایه‌ترین گوشه رو پیدا کردم و توش فرو رفتم. جالب اینجاست که خودسانسوری بیشتری دارم. ناشناس نوشتن توی یک وبلاگ گروهی حتی ذره‌ای از خودسانسوری‌های من کم نکرده. شاید بیشتر هم شده باشه. چون دلم می‌خواد بی‌عیب و نقص باشم و طاقت ندارم کسی به نوشته‌م ایراد بگیره. بهرحال یک نفر همه‌ نوشته‌های من رو میخونه و گاهی ایراد هم می‌گیره. همون یک نفر برای من کافیه تا احساس کنم ناشناس نیستم و این پارادوکس خنده‌دارترین بخش این ماجراست.

اما هیچ مهم نیست. من دوستش دارم.

Advertisements