الهی که صد ساله شوی

«به مناسبت دو ساله شدن وبلاگ»

نیمروز 

وبلاگ‌نویسی را دوست دارم. سال‌هاست که با اسم خودم می‌نویسم. چند سال اول راحت بودم. نظرات خوانندگان وبلاک را به دقت می‌خواندم و به انتقاد و تاییدشان توجه می‌کردم. تا این که مزاحم زندگیم که از دستش خلاص شده بودم، پیدایم کرد و مزاحمت و آزار را این بار یا قلم و کلمه و جمله از سر گرفت. برای این که با جملات او درگیر نشوم بخش نظرات را بستم اما از کار نوشتن باز نماندم. هر چند که او توسط ایمیل و نظرات تاییدنشده به کارش ادامه داد. آدرس ایمیل و فیس‌بوکم را عوض کردم.

دو سال پیش در وبلاگ نوشی و جوجه‌هایش دعوت به همکاری در وبلاگ «آرامگاه زنان رقصنده» را دیده و علاقمند به نوشتن در این وبلاگ شده و خود را قاطی نویسندگان خوش‌ذوق و توانای این وبلاک کردم. گاهی با خواندن نوشته‌های زیبایشان، به خودم می‌گویم: «تو با قلم ضعیف و لکنت زبانت اینجا چه کار داری! جمع کن بساطت را و آهسته دورشو.» اما دلم نهیبم می‌ند که صدایت را درنیاور. اینجا بدون ذکر نام نویسنده متن، راحت‌تر می‌نویسم. ما زنان عادت کرده‌ایم که اکثر مطالب خصوصی را به زبان نیاوریم. موضوعاتی هستند که بحث آشکار در مورد آنها تابوست. اما من دوست دارم در موردشان بحث کنم. نظرم را بنویسم. می‌خواهم مادران جوان با خواندن مطالبم کمک‌حال بچه‌هایشان باشند. می‌دانم که اگر روزی مادرم بعضی از متن‌هایم را بخواند، با دست بر گونه‌اش بکوبد و بگوید: «ای وای خاک عالم! زن که در مورد این مسائل حرف نمی‌زند!» اگر مادرشوهرم که او را پنجاه درصد مقصر می‌دانم بخواند، همه را انکار می‌کند. او مثل همیشه قادر است جلو چشم دیگران به راحتی گونه‌هایم را خیس بوسه‌هایش کرده و قربان‌صدقه‌ام برود و همه به او حق بدهند.

تفاوت تعلیم و تربیت و… خانه پدری من با خانه بخت از زمین تا آسمان بود. در خانه پدری کسی قفل و کلید نداشت. هیچ کدام از ما عادت به سرک کشیدن داخل قفسه و گنجه همدیگر نداشتیم. به همین سبب هم راحت می‌نوشتم و هم گاهی با پدر و خواهر در مورد نوشته‌ام مشورت می‌کردم. همین موضوع باعث شده که هنگام نوشتن در این خانه مجازی، احساس می‌کنم روح پدرم در حال خواندن و تصحیح غلط‌هایم است. مادرم گاهی به نوشته‌هایم اعتراض می‌کرد و می‌گفت: «اگر روزی ازدواج کردی، هرچه را که به ذهنت می‌آید ننویس. چون خانه شوهر خانه خاله جان نیست. شوهر با تو شوخی ندارد و نازت را نمی‌کشد.» دلخور شده و می‌گفتم: «مگر پدرم بد شوهری است؟» جواب می‌داد: «اردبیل بیر شهردی، هره سی بیر تهردی/ اردبیل شهری است با مردمی که هر کدام خلق و خوی خاص خود را دارند.» حق هم داشت. در خانه بخت، تا شعری می‌خواندم اعتراض می‌کردند که مگر عاشق شده‌ای که شعر می‌خوانی؟ کتاب می‌خواندم، اعتراض می‌کردند که وظیفه یک زن جلب رضایت همسرش است. شوهرم به هر سوراخ سنبه‌ای سرک می‌کشید و دفترم را باز کرده و می‌خواند و نگاهی عاقل اندر سفیه به چهره‌ام می‌انداخت و دفترم را روی زمین پرت می‌کرد. اعتراض و حسادت افراطی‌اش، سبب شد که در خفا بنویسم و پنهانش کنم. چقدر مواظب بودم که هجونامه‌هایم به دستش نیفتد. خدا می‌داند که اگر نفرین‌نامه‌هایم را می‌خواند چه پیش می‌آمد.

آرامگاهِ آرام زنان رقصنده، الهی که صد ساله شوی و دخترها و نوه‌هایت چراغ این خانه مجازی را روشن نگاه دارند.

Advertisements