ماه: ژوئن 2018

مستوری و روزن

«اسرار مگو»

عصر

یکی از خط قرمزهای دوران نوجوانی من و خواهرم کنجکاوی در مورد بدن بود. مادر و خصوصا پدرم مخالف صد در صد داشتن هر نوع اطلاعات در این مورد برای ما بودند. نمی‌دانم پدرم چه فکری می‌کرد که این گونه در مقابل هر سوالی که ما در این مورد می‌پرسیدیم اخم می‌کرد و گاهی دعوایمان می‌کرد. یک بار من و خواهرم داشتیم سینه‌هایمان را به یکدیگر نشان می‌دادیم که سر رسید و قشقرق به پا کرد و…

در کشوی پدرم کتابی بود که با روزنامه جلدش کرده بود و همیشه هم جایش در کشوی قفل شده بود که کلیدش هم به دسته کلیدش بود، ما برای‌مان مساله شده بود که آن کتاب چیست و چرا در کتابخانه نیست، بالاخره یک روز کشف کردیم کشو کلید دیگری نیز دارد و در کیف مامان است،  کلید را برداشتیم و به کتاب دسترسی پیدا کردیم. کتاب توضیحاتی در مورد مسائل بلوغ و روابط جنسی با عکس بود. یکی از کارهایمان این شده بود که به هر شیوه‌ای شده  کلید را بیابیم و در یک فرصت که فردی دور و برمان نبود بریم سر وقت کتاب و در مورد این مسائل بخوانیم. یک بار که در مدرسه با دوستانم در این مورد صحبت می‌کردیم من دانشم را رو کردم و کتاب را لو دادم. کلی با دوستانم نقشه کشیدیم که کتاب را به دوستانم نیز نشان دهم (عکس‌ها و مطالب کتاب را الان می‌توان با یک سرچ ساده در گوگل دید).

بلاخره یک روز که یکی از دوستانم آمده بود خانه‌مان تا با هم مثلا مشق بنویسیم، کتاب را دید و برای بقیه دوستانم نیز تعریف کرد. کارمان این شده بود که هر روز یکی از دوستانم بیاید و کتاب را ببیند در یکی از بازدیدها، ناگهان صدایی از حیاط آمد و ما هم کتاب را پشت پشتی انداختیم و کشو را قفل کردیم و فرار کردیم. همان روز عصرش برایمان مهمان آمد و دقیقا در همان اتاق نشست قبل از شام پدرم آمد پشتی را جا به جا کند که یهو کتاب  باز شد. این که چه قدر کتک خوردیم و مورد خشم پدر و مادرم واقع شدیم بماند اما واقعا پدر و مادرم به نظر من اشتباه کردند که این گونه سفت و سخت با ما برخورد کردند.

Advertisements

آنچه که باید می‌دانستم و اجازه نداشتم

«اسرار مگو»

بعد از ظهر

دخترانگی من و هم سن و سالانم، با تابوها و خفقان فرهنگی آغاز و سپری شد که دختر و پسر نمی‌شناخت. دخترها اجازه نداشتند درمورد مسائل زناشویی حرف بزنند. این کارشان پررویی و بی‌حیایی بود. در مورد به دنیا آمدن بچه تا این اندازه می‌دانستیم که یا از بازار می‌خرندش و یا لک‌لک‌ها می‌آورند. سبب شکم بزرگ زن حامله شکمو بودن و زیاد خوردنش بود. نمی‌دانستیم که چرا بعد از خرید نی‌نی، یک دفعه شکم کوچک می‌شود. بعدها که کمی بزرگ شدیم، فهمیدیم که بچه از داخل شکم گنده زن بیرون می‌آید. دخترها حامله نمی‌شوند و حتما باید شوهر کنند. چون نی‌نی گران‌قیمت است، دختر نباید حامله شود که این بی‌آبرویی است.

من طفلک چون چاق تشریف داشتم و شکمم نسبت به هم سن و سالانم بزرگ‌تر بود، گاهی دچار وحشت می‌شدم که نکند حامله‌ام. روزها را با ترس و اضطراب می‌گذراندم و از خیر و برکت این وحشت و خیال من، گدای محله‌مان چند ریالی نذری به دست می‌آورد. کمی که بزرگ شده و فهمیدم بچه چگونه متولد می‌شود، فکری دیگر ذهنم را اشغال کرد: «بچه به آن بزرگی از کجای بدن مادر خارج می‌شود…»

روزی از روزها دختر همسایه بغل دستی داشت از مادرش به سختی کتک می‌خورد. مادرم وساطت کرد و دختر را از چنگ مادر رهانید و پرسید: «چی شده؟ چرا دختر را می‌زنی این دیگر بچه نیست نامزد دارد. خوبیت ندارد بزنی‌اش.» مادرش با خشم گفت: «مگر لب پایین ذلیل‌مرده را نمی‌بینی؟ چطوری پیش پدر و برادرش بنشیند؟ حیا هم خوب چیزی است.» مادر دلداری‌اش داد که: «خوب جانم دست خودش نبوده که، کار نامزدش بوده. حالا تو هم کوتاه بیا و دست از سرش بردار. یکی دو روز جلو چشم مردها نمی‌پلکد و تمام می‌شود. روی جوان را باز نکن.» از تعجب دهانمان باز ماند لب پایین دخترک کبود شده. حتما نامزدش زده. از مادرم پرسیدم: «چرا حاجی‌خانم دخترش را کتک می‌زد؟ باید داماد را کتک بزند که طفلکی را زده.» مادر به زحمت جلوی خنده‌اش را گرفت و گفت: «برو بازی‌ات را بکن بچه.»

برای من و امثال من، مفهوم ازدواج ماتیک و لباس سفید و هدیه‌های فراوان و تعویض خانه بود. گاهی یکی از ما درباره مسائل خصوصی زناشویی مطلبی می‌شنید و دور هم جمع شده و در موردش پچ‌پچ کرده و سرخ شده و می‌خندیدیم.  تلاش می‌کردیم که مادرهایمان متوجه نشوند و به جرم بی‌حیایی و پررویی کتک نخوریم. به عقیده بزرگترها نباید سر و گوشمان می‌جنبید. طفلک ماها معنی این اصطلاح را هم نمی‌دانستیم.

وارد دبیرستان که شدیم، حال و هوا کمی عوض شد. دختری از کلاس «ب» نامزد شده و ما دخترها دورش جمع شده بودیم و می‌پرسیدیم: «نامزدت با تو چه گفت و چه کرد؟» طفلک از خجالت سرخ شده و بعضی حرف‌ها را به زبان آورد و ما با کنجکاوی گوش کرده و زبانمان را گاز گرفتیم. بالاخره مدیر مدرسه از نامزدی دختر باخبر شد و پدرش را دعوت کرد و پرونده‌اش را دستش دادند و به خانه‌اش رفت. ما ماندیم و اطلاعات ناقص و مختصر. ما آنچه را که دانستنش برایمان ضروری بود، از همدیگر می‌پرسیدیم و چیزهایی یاد می‌گرفتیم که البته کافی نبود.

سال‌های خیلی دور

«اسرار مگو»

نیمروز

مثل بیشتر خانواده‌ها در خانواده‌ ما هم برای دونستن هرچیزی یک سنی وجود داشت و مثل بیشتر بچه‌های دنیا ما هم همه‌ چیز رو زودتر از اونی که خانواده‌مون انتظار داشتند می‌دونستیم و باز هم مثل بیشتر بچه‌ها و خانواده‌ها، ما به روی خودمون نمی‌آوردیم و خانواده‌هامون نمی‌دونستن که ما می‌دونیم. مثل الان نبود که پسرم بیاد به من مادرش چیزهایی رو بگه که من تا بناگوش سرخ بشم و مجبور باشم ضمن اصلاح مزخرفاتی که همکلاسی‌هاش به غلط یادش دادند اعتراف کنم که همه‌ چی رو نمی‌دونم چون تا به حال امتحانش نکردم.

وقتی بچه‌ای از بزرگترش سوال نمی‌پرسه من نگران می‌شم که مادر جون خیلی از قضیه پرتی که نمی‌پرسی یا فکر می‌کنی همه‌ چی رو می‌دونی؟ خب بیا بگو که من خیالم راحت بشه اشتباه نمی‌دونی حداقل! مثل وقت‌هایی که به دخترم اصرار می‌کنم به حرف‌های من گوش بده و فرار می‌کنه. کلاً برعکسه انگار!

به نظرم بعضی چیزها رو از اول می‌دونستم چون هیچ لحظه‌ اولیه‌ای رو یادم نمیاد. مادرم همیشه در مورد همه‌ چیز با من صحبت می‌کرد و اطلاعات می‌داد. گاهی دلم می‌خواست که کمتر بگه، که یک چیزهایی رو برای خودم بگذاره تا با روش خودم بهش برسم. در عوض خیلی چیزها رو هیچوقت نگفت. چیزهایی رو که هیچ مادر دیگه‌ای هم نمی‌گه و باور دارم که هیچ پدری هم به پسرش نمی‌گه و نمی‌فهمم چرا. به نظرم باید منبعی برای دونستن وجود داشته باشه. منبع معتبر و درست و متاسفانه میدونم که اکثر پدرها و مادرهایمان خودشون هم نمی‌دونن. خیلی خیلی نمی‌دونن و ما هم برای بچه‌هایمان همین قدر نادونیم.

در خانواده‌ ما دونستن مسائل جنسی خیلی سریع اتفاق می‌افتاد. اما مسائلی هم وجود داشت که دونستنش همچنان باید به تعویق می‌افتاد و من هیچوقت نفهمیدم چرا. برای بچه‌ای که از سن کودکی با مسائل سیاسی و مسائل جنسی و … بزرگ شده بود ممنوع بودن یک سری کتاب‌های رمان غیرمنطقی به نظر می‌رسید، مخصوصا که اون بچه همه‌ی اون کتاب‌ها رو یواشکی خونده بود و هیچ چیز ناجوری توش کشف نکرده بود!

کورمال

«اسرار مگو»

پیش از ظهر

– میدونی؟

جملات ممنوعه‌اش رو همیشه همینطوری شروع می کرد: هر وقت عبارت جادویی «می‌دونی» رو به زبونش می‌آورد، من شیفته‌وار به دهانش زل می‌زدم که حالا این بار چه خبری و چه چیزی برای گفتن به من داره: میدونی توی محل یه سری آدمخوار هستن؟ میدونی من می‌تونم توی سطل پلاستیکی نون بپزم؟ میدونی مردها با زن‌ها فرق دارن؟ میخوای ببینی؟

مامان در حد یک قدیس وقت صحبت کردن با من مودب بود. از اونجایی که برای یک قدیس زاد و ولد خیلی مسئله‌ مهمی محسوب نمیشه، ما هیچ وقت صحبتی که در مورد جنسیت باشه نداشتیم: عادت ماهانه، بچه‌دار شدن یا تجاوز مسائلی بودند که به سادگی ازشون صرف‌ نظر می‌کردیم. و به چه جراتی؟ هنوز نفهمیدم.

وظیفه‌ اطلاع‌رسانی در زمینه‌های جنسی به عهده‎ دخترهای همسن خودم افتاده بود: دخترکانی که خواهر بزرگ‌تر داشتند و با خوندن کتاب‌های درسی یا سوال پرسیدن اطلاعات کسب می‌کردند و بعد با هزار فخر و عشوه اطلاعاتشون رو غلط یا درست بهمون منتقل می‌کردند: هر حرفی و هر کلامی اون طرف مرز دانستن ما بود. من فقط از مامان یاد گرفته بودم چیزهایی هست که درست نیست: مثلا بهتره با دخترها بازی کنم. از حدی بیشتر به پسرها نزدیک نشم و لباس‌های کوتاه نپوشم. به من یه جور حس گناه به جای اطلاع‌رسانی منتقل می‌شد. با این حس که چیزهایی بده. چیزهایی نادرسته.

یادمه یک بار بحثی در مورد بارداری یکی از آشنایان بود که به گمان مامان زن اشتباه کرده بود که دوباره و با این اختلاف سنی از فرزند بزرگش باردار شده بود. به اعتراض بهش گفتم خب چه ربطی به زن داره و مراقبت برای عدم بارداری می‌تونست از طرف مرد انجام شه. اون موقع نوجوان بودم و با این حال هنوز هیچ دعوت به صحبتی برای آشنایی با مسائل «مخفی» زندگی از طرف والدینم نداشتم. مامان روش رو ازم چرخوند و گفت این چیزها رو زن باید کنترل کنه. بدون توضیح اضافی در مورد قرص. بدون توضیحی در مورد بارداری و از اون بدتر بدون اطلاع‌رسانی در مورد خطرات احتمالی رابطه یا تجاوز یا بیماری‌های مقاربتی.

من با همون تک جمله مسیر رو پیدا کردم. با همون میدونی. با همون کلید کوچولو که قرار بود کمکم کنه از تمام درهای بسته‌ی مسیر طولانی و تاریک دنیا عبور کنم. با سعی و خطا.

کی خنگ بود

«اسرار مگو»

صبح

توی خونه ما حرف زدن از اندام جنسی و روابط جنسی هیچ جایی نداشت، احتمالا مثل خیلی از خانواده‌های دیگه. خط قرمز همون تابوهای ازلی روابط جنسی بود. خواستم بگم ازلی – ابدی که دیدم نه خوشبختانه امروز خیلی‌ها خیلی جاهای دنیا اون خط قرمزها رو رد کردن و دیگه ابدی گفتنش بی‌معنیه. اصلا الان به ازلی بودنش هم شک کردم ولی خب معمولا عضو جنسی و روابط جنسی تو خیلی فرهنگ‌ها موضوع صحبت روزمره در خانه با بچه‌ها نبوده. توی خونه ما هم بچه نباید می‌فهمید پدر و مادر چطور صاحب فرزند می‌شوند. همیشه می‌گفتن خدا به فلانی بچه داد.

منم با این حرف‌ها فکر می‌کردم یه جور قانون هست که بعد از ازدواج خدا از اون بالا نگاه می‌کنه می‌بینه دو نفر با هم وصلت کردند بعد بهشون بچه میده تا خیلی خانواده‌دار شوند. اصلا به جز این چیزی به ذهنم نمی‌رسید. من از اون بچه ساده‌ها بودم، کنجکاو نبودم و سوال‌پیچ نمی‌کردم. بعد از ازدواج آدم‌ها بچه‌دار میشن. به همین سادگی. تمام شد.

ولی بعد توی دبستان بعضی بچه‌ها بودن که حرف‌های عجیبی می‌زدن. عجیب از نظر یه بچه ده دوازده ساله. یکیشون یادمه می‌گفت «ما که شبا می‌خوابیم همه مامان باباهای دنیا دارن تنشون رو بهم می‌چسبونن.» تاکید داشت همه همه مامان باباها، حتی مامان بابای تو و تو و تو. من حتی یه سر سوزن هم کنجکاو نشدم چون به نظرم مطلقا چرت می‌گفت و هیچ چیز خاصی به ذهنم نمی‌رسید. فکر می‌کردم این دختره خنگ چی می‌بافه برای خودش، چرا آدما خواب راحت رو ول کنن و بچسبن به هم، بد خواب بشوند، چه بی‌خود! از اون بچه‌های درس‌نخون و شیطون بود. به رسم اون زمان می‌گفتیم بچه تنبل کلاس. حرف بچه تنبل کلاس هم که ارزشی نداشت. پس ولش کردم.

بعدا شاید یکی دو سال بعدش این بار نه فقط از بچه تنبل که از بچه درس‌خوان‌های کلاس هم همچین چیزایی شنیدم. وسط کلاس کله‌مون رو می‌کردیم تو کشو درگوشی پچ‌پچ می‌کردیم با محوریت آدما چطور بچه‌دار می‌شن. دو نفر خیلی مطلع گفتن «همه زن و شوهرای دنیا با مالیدن اون جاهاشون بهم بچه‌دار میشن.» اینا هم تاکید می‌کردن همه‌‌ همه. من رو میگین این بار از دفعه قبل هم بیشتر مطمئن شدم این بچه‌ها خنگ هستن. آخه چه ربطی داره آدم با «اونجاش» جیش می‌کنه معنی نداره برای بچه‌دار شدن استفاده داشته باشه. محکم بهشون گفتم هر کی بهتون اینا رو گفته دروغ گفته، شماهام خنگین. اونام گفتن بالاخره که می‌بینی خودت. اونقدر مطمئن بودن منم به شک انداختن، رفتم تو فکر که اگه راست بگن چی، من هیچ خوشم نمیاد حرفشون راست باشه، ولی نه اصلا امکان نداره. این حرف خیلی خنده‌دار و بچگانه‌ست. این هم مدتی بعد از ذهنم پاک شد و خلاص شدم.

ولی بالاخره کی فهمیدم داستان چیه؟ به سلامتی وقتی خرس گنده شدم و دبیرستان می‌رفتم. یه جورایی کم‌کم قبول کردم خنگ کلاس من بودم که آخر از همه فهمیدم داستان چیه. و حالا برای حسن ختام بگم کِی اسم واقعی اندام جنسی زن و مرد رو فهمیدم و از کجا، بگم؟ نگم؟ بگم بخندیم یه کم. هیجده نوزده سالگی در یکی از قدیمی‌ترین شبکه‌های اجتماعی.

نامه‌ها

«اسرار مگو»

سپیده‌دم

خانواده به مشکل برخورده بود و پدرم از بعضی آدم‌ها فرار می‌کرد. وقتی در خیابان با مادرم قدم می‌زدیم مدام حواسش به اطراف بود که مبادا کسی دنبالمان باشد یا ناغافل سر راهمان را بگیرد. پدرم در خانه را باز نمی‌کرد و من هم اجازه نداشتم باز کنم. فقط مادرم می‌توانست جواب تلفن‌ها را بدهد. خیلی کوچک بودم ولی دلم می‌خواست مرا در جریان اتفاقی که برای خانواده می‌افتد بگذارند. هر چند خودم چیزهایی فهمیده بودم ولی با کنجکاوی زیاد مدام پدرم را سوال‌پیچ می‌کردم.

سر آخر مادرم برایم قصه‌ای گفت و سربسته به من فهماند که راجع به پدرم با کسی نباید حرف بزنم و نباید بگویم که دیروز باهم رفتیم پارک یا بازی کردیم. انگار که پدرم در خانه نیست. گفت این یک بازی طولانی مدت است و نباید خسته شوم.

سالهای نوجوانی خاطره محوی از آن روزها در ذهنم باقی مانده بود. مادر پدرم دوست نداشتند خاطرات آن روزها را دوره کنند. هر چه می‌پرسیدم به جواب نمی‌رسیدم. می‌دانستم پدرم یک کیف اسناد دارد که من اسمش را گذاشته بودم مخزن الاسرار. تا مدت‌ها نمی‌دانستم کجاست و از هر فرصتی برای جستجویش استفاده می‌کردم. یکبار وقت خانه‌تکانی خیلی اتفاقی دیدمش. یواشکی پاییدمش که مبادا جایش عوض شود. منتظر روزی بودم که مدرسه تعطیل باشد ولی مادر و پدرم بروند سرکار. آن روز تا شروع امتحانات ثلث سوم نیامد. حاضر نبودم بیگدار به آب بزنم و در حضور مادر پدرم بروم سراغ مخزن الاسرار. تمام مدت امتحانات را با این فکر سپری کردم که اگر زودتر از موعد ورقه‌ام را بدهم می‌توانم قبل از آمدن مادرم خانه باشم. ولی هربار کلی کار داشتم که تا آن موقع باید تمام می‌شد وگرنه شک برمی‌انگیخت که سرم به چه گرم بوده و اولین نتیجه این شک جابجایی کیف بود. به هیچ عنوان حاضر نبودم ریسک کنم.

با شروع تابستان یک هفته صبر کردم تا از برنامه خانواده مطمئن شوم. بعد رفتم سروقت کیف. چند روزی طول کشید تا همه نهصد و نود و نه عدد رمز را امتحان کنم و بعد دنیایی از اطلاعات پیش رویم بود. مدارک، بریده روزنامه‌ها، نامه‌ها همه را یک به یک خواندم. گاهی سرگرم خواندن بودم و یادم می‌رفت ساعت چند است. یکی دو بار نزدیک بود گیر بیفتم. هر روز با خروج آنها از خانه می‌رفتم سروقت مخزن الاسرار تا بعد از ظهر. به خواندنش معتاد شده بودم، جمعه‌ها یا بعد از ظهرها که نمی‌توانستم بخوانمش را لحظه شماری می‌کردم.

یک جمعه نتوانستم تحمل کنم و هنگام نیم‌چرت ظهرانه رفتم سراغش. در کمد نشسته بودم و مشغول خواندن بودم که مادرم در را باز کرد و بغلم کرد. تازه آن موقع فهمیدم که گریه می‌کردم و صدای هق‌هقم مادرم را به کمد کشانده بود.

مادرم هیچ نگفت. آرام‌تر که شدم، کاغذها را جمع کرد و در کیف گذاشت و گفت: «نذارش جلو دست، بقیه‌اش رو بعد بخون، الان پاشو بیا عصرونه بخوریم.»

فضولچه‌های معصوم

«اسرار مگو»

سحرگاه

ما فضول بودیم. شما را نمی‌دانم اما ما بودیم. این ما، یعنی من و چند تا دختربچه هم‌سن و سال خودم اعم از دوست و دخترخاله و دختردایی و سایر بستگان و آشنایان این‌سنی. خب سر من که توی کتاب‌های ممنوعه بود و تکلیف دانسته‌هایم معلوم بود. چیزهایی می‌دانستم که قاعدتا هیچ بچه‌ مودبی نمی‌بایست بداند و من می‌دانستم. گاهی دانستنم نوع عجیبی بود، به این شکل که چیزی را می‌دانستم اما جزئیاتش را نمی‌دانستم یا خنده‌دارتر از آن این‌که جزییاتی را می‌دانستم و نمی‌دانستم مربوط به چه کلیتی است. مثلا قضیه رابطه جنسی، سقط جنین و این داستان‌ها را گاهی جزئیات می‌دانستم و گاهی کلیات. بقیه یا دوستان بزرگ‌تر از خود داشتند یا ماهوره و فیلم ویدیویی دیده بودند و اطلاعات تصویری داشتند که گاهی با ترس و وحشت و تعجب کنار هم می‌چیدیمشان تا نتیجه‌ای بگیریم و بفهمیم رابطه‌ جنسی بالاخره درد دارد یا لذت؟ بچه از شکم در می‌آید یا از آن‌جای ناگفتنی زنان؟ و …

عادت ماهانه طبیعتا اولین چیزی بود که باید نمی‌دانستیم! حالا روی چه حسابی چنین چیزی را از دختربچه‌ها پنهان می‌کردند نمی‌دانستم و هنوز هم نمی‌دانم. اول‌ها که هیچ نمی‌دانستم فکر می‌کردم مادر و خواهرم در وقت‌های خاصی دچار بی‌اختیاری ادرار می‌شوند. (صدالبته نه با این عنوان علمی. دقیق یادم نیست اما لابد فکر می‌کردم دوست دارند جیش کنند در آن پوشک‌های نازک.)

بعدتر که به مدد گروه مخفی هم‌سالان سر درآوردم که اصل قضیه چیست؛ هر روز منتظر این فاجعه بودم. عاقبت در اول شهریور یکی از روزهای سیزده‌سالگی‌ام فاجعه رخ داد و من با این‌که می‌دانستم اما واقعا ترسیدم. اول دعا کردم یادم هست حتی نذر هم کردم که برگردم به دوران پیش از بلوغ اما خب نشد که نشد و من مانده بودم که چه‌طور وانمود کنم نمی‌دانم و به مادرم بگویم.

اول فکر کردم خیلی متمدنانه بروم و بگویم من از آن پوشک‌ها لازم دارم. بعد فکر کردم این‌کار خیلی چشم‌سفیدانه است، پس رفتم و عین نادان‌های معصوم گفتم که بی‌آنکه زخمی داشته باشم خونریزی دارم و نمی‌دانم چرا. گویا قابل باور بود و مادرم کمک کرد و مرا با چیزهایی که می‌دانستم آشناتر کرد. برای مراحل بعدی مشکلی پیش نیامد چون به آن زودی نیازی نبود که مسائل باز شود.

امان از چرخ دنیا، یک‌بار همان‌وقت‌ها که بزرگ‌تر شده بودم و با مادرم حرف‌های سرّی می‌زدیم؛ برایم از دختر یکی از آشنایان گفت که با پسری رابطه داشته ولی هنوز باکره است و با تعجب پرسیده بود که آخر چه‌طور ممکن است؟ آن‌وقت مجبور شدم سکس آنال را برایش توضیح بدهم و همان‌جا گمانم فهمید که نه‌تنها دیگر لازم نیست از مراسمات شب زفاف برایم چیزی بگوید؛ چه بسا بازهم بتواند سوالاتش را از من بپرسد.

ما فضول‌های کوچک چیزهایی را دانسته‌ بودیم که دیگر نمی‌توانستیم ندانیم و این وانمود کردن به ندانستن سخت‌ترین قسمت کار بود که شکر خدا زود حل شد و تمام.