با دست پس می‌زنه با پا پیش می‌کشه!

«به مناسبت دو ساله شدن وبلاگ»

سحرگاه

بار اول ده دوازده سالم بود که دفتر دستک مخفی مهیا کردم و داستان‌های ذهنم را نوشتم. دلم نمی‌خواست کسی بخواندشان، می‌ترسیدم از خلال داستان به درونیاتم پی‌ببرند. می‌ترسیدم تنهایی‌ام خدشه‌دار شود. از طرفی اینقدر داستان‌هایم جان می‌گرفتند که دیوانه‌ام می‌کردند و باید روی کاغذ می‌آوردمشان. قایم کردن دفترها پردردسر بود ولی به جان می‌خریدم.

دوران اوج نوشتنم هفده هجده سالگی بود به وقت کنکور. برای فرار از درس خواندن و اجتناب از عذاب وجدان که وقت گرانبها را تلف نکنم هی نوشتم و نوشتم. ولی از آنجا که از دیده شدن می‌ترسیدم و وقت پنهان کردنشان را هم نداشتم، روی چرک‌نویس‌های ریاضی‌ام می‌نوشتم که زود دورشان بیندازم. در دوران دانشگاه هم نوشتم ولی بازهم روی چرک‌نویس‌هایم. حالا دیگر هم از خوانده شدنشان می‌ترسیدم و هم بدم نمی‌آمد نظر دیگران را بدانم. شاید اگر نظر مشوقی داشتم تغییر رشته می‌دادم. چندباری داستان دادم به مجله دانشگاه. جوری که نفهمد سُرش دادم بین کاغذ ماغذهای سردبیر. از قضا چاپ هم شد با نام ناشناس، خوشحال بودم که کسی نمی‌داند داستان‌های من‌اند.

بعدتر وبلاگ آمد با همین سازوکار ناشناس نوشتن ولی باز هم وبلاگ خودت بود و اگر دیده می‌شدی ممکن بود شناس هم بشوی. به علاوه از لو رفتن اطلاعات در دفتر دستک ایران می‌ترسیدم. خیلی از امنیت شبکه و مجازی و اینها سر در نمی‌آورم. برای همین حداقل اطلاعات را واردش می‌کنم، همان همه می‌دانندها را و نه بیشتر.

با این که هنوز هم از دیده شدن، خوانده شدن و پسندیده نشدن می‌ترسیدم، از سر عشق و عاشقی بلاخره وبلاگ‌دار شدم. ولی هم کم می‌نوشتم و هم هیچ جایی اثری از خودم نمی‌گذاشتم، که این هم خوب نبود. همه عشق وبلاگ به خوانده شدنش است وگرنه هیچ چیز نوشتن روی کاغذ نمی‌شود. هم دلم می‌خواست خوانده شوم و هم دلم نمی‌خواست. بساطی داشتم با خودم تا نوشی فراخوان نویسنده داد. وبلاگ گروهی و ناشناس همان چیزی بود که می‌خواستم. فقط یک نفر ممکن بود بداند من چه نوشته‌ام و آن یک نفر را نمی‌شناختم. می‌توانستم هرگاه احساس کردم دارم قضاوت می‌شوم یا خودسانسوری می‌کنم یا سفارشی می‌نویسم، بدون هیچ در پایی در افق مجازی محو شوم. می‌توانستم دیگر از خواننده‌ها نترسم، آنها فقط خواننده‌های من نبودند. همه چیز وبلاگ هم دست من نبود که اظهار نظرشان، انتقادشان، تشویقشان مستقیم متوجه من باشد. همان حس خوب خوانده شدن در مجله دانشگاه را داشت ولی خطر شناس شدن را نداشت. اگر هم داشت می‌توانستم  با یک ایمیل و یک کلیک گم شوم.

خوشحالم که قریب به دو سال مداوم و با برنامه از هر دری می‌نویسم.

Advertisements

2 نظر برای “با دست پس می‌زنه با پا پیش می‌کشه!

دیدگاه‌ها بسته شده‌اند.