خاطره‌ای ترسناک بود

«پریود یا عادت ماهیانه»

شبانگاه

من و هم سن و سالانم چیزی در این مورد نمی‌دانستیم. صاف و ساده و بی‌آلایش به مدرسه رفته و درس می‌خواندیم و عصر به خانه برمی‌گشتیم. داخل یکی از کتاب‌ها در موردش چند سطری نوشته شده بود. خانم دبیر توضیح مختصری داد و گفت که نیازی به خواندن این صفحه نیست و سر امتحان از این مبحث سوالی نخواهد آمد. تعدادی از بچه‌ها سرخ شده و سرشان را به پایین انداختند و تعدادی دیگر همچون ما، مات و مبهوت به گونه‌های سرخ‌شده رفقا نگاه کردیم. زنگ که به صدا درآمد و معلم به طرف دفتر به راه افتاد، از دوستان سوال کردیم که « عادت ماهانه» یعنی چه؟ و آنها با خجالت خفه شو گفتند و ما بدبخت‌ها هم سکوت کردیم.

اولین روزی که عادت ماهانه به سراغم آمد، در ذهن من خاطره‌ای وحشتناک به وجود آورد. یعنی چه؟ این خون چیست؟ چه بر سر من آمده است؟ از ترس و خجالت صدایم را درنیاوردم. زنگ آخر را چگونه سپری کردم خدا می‌داند! دبیرمان که خانم هم بود، فکر کرد درس از بر نکرده ام و از ترس تنبیه به این حال و روز افتاده‌ام. به همین سبب هم نگاهی پر از سرزنش به من انداخت و گفت: «برو دعا کن که فرصت نشد از تو درس بپرسم وگرنه…» انتظار داشتم مرا به گوشه‌ای بکشد و بپرسد که دردت چیست؟ بیماری؟ و من سراسیمه موضوع را برایش شرح دهم، البته اگر شرم و ترس اجازه می‌داد. زنگ که به صدا درآمد سراسیمه از جای بلند شدم. اول به نیمکت نگاه کردم. بعد روپوش و لباس مدرسه‌ام را کنترل کردم. خدا را شکر کردم که جایی آلوده نشده است. خود را با چه حالی به خانه رساندم، خدا می‌داند!

مادرم با دیدن چهره ام با نگرانی پرسید: «چه خبر شده؟» بغضم ترکید و گریه‌کنان موضوع را گفتم. زن بیچاره به خاطر اینکه پدر و برادرم ماجرا را نشنوند مرا دعوت به سکوت کرد و با خود به حمام برد. از من پرسید که آیا به کسی در مدرسه چیزی گفته‌ام یا نه؟ به او اطمینان دادم که حرفی نزده‌ام. برایم توضیح داد که این زهرمار چیست. می‌خواست جدی باشد، اما چشمانش از خوشحالی برق می‌زد. روز بعد مهمان‌ها به خانه‌مان آمدند و او با شیرینی و شربت از آنها پذیرایی کرد. همه به مادرم تبریک گفتند و فقط من علت این شیرینی‌خوران را درک نکردم. در پریود لازم نبود نماز بخوانم و روزه بگیرم. بعضی‌ها از این بابت خوشحال بودند می‌گفتند :«یک هفته استراحت دینی خودش نعمتی است.» اما من ترجیح می‌دادم نماز و روزه بگیرم اما پریود نشوم. کمردرد، ناراحت بودن، شستن لباس و دور از چشم بزرگتر خشک کردن، همه‌اش دردسر بود. مادرم برای تشویق اجازه می‌داد به ناخن‌هایم لاک بزنم. اما من این کار را نمی‌کردم. فکر می‌کردم اگر لاک بزنم همه متوجه می‌شوند که چه خبر است.

زمان سپری شد و خودم دختری به دنیا آوردم. همان روز اول با خودم عهد بستم که قبل از زمان پریود به او همه چیز را یاد دهم تا برایش از پریود و شب زفاف، خاطره‌های تلخ و وحشتناک نماند. همین کار را نیز کردم. بسیار خوشحال شدم از این که مادرم نیز این عمل مرا تایید کرد.