باله‌دار صورتی

«پریود یا عادت ماهیانه»

پیش از ظهر

گل انداخته‌بودن گونه‌های مخملیش. حتی بند کفش‌های کتونیش از خجالت داشتن بندری می‌رقصیدن. آهسته و با‌ تردید پاشو گذاشت توی مغازه‌ی کوچیک. مغازه پر از مرد بود و اون هم از شانس بدش برای خریدن جنس ممنوعه اومده بود. جنس ممنوعه‌ای که معلوم نبود به خاطر کدوم قانون بی‌منطق این دنیای بی‌در‌و‌پیکر، باید در دوردست‌ترین نقطه‌ مغازه جا می‌گرفت: درست بالای بالای بالای قفسه‌ها. جایی که برای دست‌یابی بهش باید آقای فروشنده رو صدا می‌کردی تا یکی از اون چنگگ‌های گنده‌ مسخره رو برداره، نردبونشو علم کنه و بره برای فتح طبقه آخر. توی دلش لعنت فرستاد به همه‌ طبقه‌های آخر، به همه‌ نقاط غیر‌ قابل‌ دسترسی مغازه‌ها، به همه‌ چنگگ‌های گنده‌ مسخره و تک‌تک نردبون‌های بی‌مصرف سه چهار پله‌ای که رویایی جز فتح طبقه‌ آخر قفسه‌ها توی کله‌های پوکشون ندارن.

وقتی آقای فروشنده ازش پرسید که چه چیزی لازم داره، نفسش رو حبس کرد و با صدایی که نه اون‌قدر بلند باشه که همه‌ آدم های توی مغازه بشنون و نه اون‌قدر آروم باشه که مغازه‌دار نشنوه و مجبور به تکرار بشه، کلمه‌ ممنوعه رو به زبون آورد:‌ نوار‌‌بهداشتی… بعد از به زبون آوردن کلمه‌ی ممنوعه، برای چند لحظه به حالت تعلیق فرو رفت. توی تموم اون لحظه‌ها داشت آرزو می کرد که مرد فروشنده سفارشش رو به وضوح شنیده‌ باشه و با سرعت سوپرمن و بدون هیچ سوال اضافی بپره بالای نردبون، چنگکشو بیندازه به جون بسته‌های نوار‌بهداشتی، یکی‌شونو سوا کنه بیاره پایین، پولشو حساب کنه و به این بازی پراسترس خاتمه بده. ولی کور خونده بود چون مرد مغازه‌دار تصمیم گرفته بود کلمه‌ ممنوعه‌ دیگه‌ای رو وارد قصه کنه وقتی با صدای بلند فریاد زد:‌ بال‌دار باشه یا بی‌باله؟

صورتش سرخ شد و توی دلش به کسی که دومین نوع نوار بهداشتی را اختراع کرده بود لعنت فرستاد، فرقی نمی کرد بال‌دار بود یا بی‌باله. دلش می‌خواست سر مرد فروشنده داد بزنه و بگه دوست عزیز آروم‌تر، چرا فریاد می‌کشی؟ می خوای همه‌ شهر بفهمن که من اومدم این‌جا و در حال انتخاب بین بال‌دار و بدون باله هستم در حال حاضر؟ دلش می خواست به مرد فروشنده بگه والا به خدا فرقی نمی‌کنه، فقط جان مادرت بدون این که سوال دیگه‌ای با صدای بلند قشنگ گیرات ازم بپرسی یکیشو بردار و سوپرمنی بپر بیا پایین. بعد با سرعت پرتش کن توی بغل من. منم در حالی که دارم یه شیرجه‌‌ بلند می‌زنم تا در اسرع وقت بسته محبوبم رو در آغوش بگیرم، پولتو پرتاب می‌کنم به سمتت و سریع فلنگو می‌بندم و به این کابوس مسخره خاتمه میدم.

مرد فروشنده ولی انگار آرامشی نهادینه داشت در ذره ذره حرکاتش و به این سادگی‌ها دست بردار نبود.
وقتی دید ماتش برده و بین باله‌دار و بی‌باله انتخاب نمی‌کند شروع کرد به توضیح دادن در مورد مارک‌های مختلف وطنی و خارجی و تفاوت قیمت‌هایشان. سرش داشت گیج می‌رفت دیگر. بلند داد زد: باله‌دار لطفا، از همان صورتی‌ها. باله‌دار چون می‌خواست بال در بیاورد و فرار کند از آن مغازه‌ کابوس‌زده، و صورتی چون رنگ شرمش و گونه‌های گل‌انداخته‌اش صورتی بود بی‌تردید. مرد مغازه‌دار و نواربهداشتی باله‌دار صورتی در حالی که دست در دست هم نهاده‌ بودند، با آرامش و خرامان از نردبان پایین آمدند. مرد در حالی که جنس ممنوعه را در پلاستیک سیاه نفرت انگیز بازیافتی می‌گذاشت تا خدای‌نکرده چشم نامحرم به آن نیفتد، حساب و کتاب مختصری کرد. وقتی پول را پرداخت کرد و کیسه‌ سیاه را با شرم و تردید از روی پیشخوان مغازه برداشت، احساس کرد خیلی سنگین‌تر از آن چیزی است که فکرش را می‌کرده. انگار که بار سنگین کابوس‌های نواربهداشتی هم توی کیسه باشه. وزن نردبان سه‌طبقه و چنگک بدقواره‌ گنده و قفسه‌های فلزی بی‌در‌و‌پیکر هم توی کیسه بود انگار.

وقتی پاشو از مغازه بیرون می‌گذاشت، دوباره نیم‌نگاهی به کیسه کرد. سیاه بود، به سیاهی کابوس مغازه. حالاحالاها وقت می‌خواست تا رنگ عوض کنه. نوار‌‌بهداشتی صورتی بالداری که با شرم، گوشه‌ کیسه‌ سیاه بازیافتی کز کرده بود حالاحالاها وقت می‌خواست تا واقعا بال دربیاره و بزنه تو دهن همه‌ کابوس‌های سیاه و یه دل سیر پرواز کنه. یه پرواز آروم، بدون ترس از دیده‌شدن، بدون ممنوعه بودن، بدون شک، و بدون حتی یک قطره تردید.

3 نظر برای “باله‌دار صورتی

  1. پيش از ظهر عزيز ، چه قلم زيبايي داريد ، چه زيبا توصيف كرديد ، مرسي از اين كه مي نويسيد .

    لایک

  2. از طرفی خریدار خجالت میکشه اسمشو بیاره و از طرفی ناراحته چرا تو کیسه سیاهه. بالاخره تکلیفتون با خودتون چیه خجالت داره یا نه؟ اگه نه که چرا با خجالت خریدید و اگه آره پس باید تو کیسه مشکی باشه دیگه که تو خیابون بیشتر از این خجالت نکشید. فکر کنم یه سری از مشکلات به خاطر اینه که خودمون هم مرددیم که خجالت داره یا نه.

    لایک

    1. دقیقا ما زنها در دوره ای از زندگی مان در این مورد خاص مردد که چه عرض کنم دچار تضاد و سردر گمی عجیبی هستیم ..از یک طرف هنجارها ی جامعه ای که در آن بزرگ شدیم و از طرفی آرزوی رهایی از تمام این محدودیت ها و پذیرش ذره ذره وجودمان به عنوان یک زن اول از طرف خودمان و بعد از طرف مردان …

      لایک

دیدگاه‌ها بسته شده‌اند.