پیدایم نکن

«فضای شخصی، حریم خصوصی»

شبانگاه

نشسته بودم در فضای خالی بین سینک ظرفشویی و اجاق گاز. تازه سبدها و لگن‌ها را چیده‌بودم توی کابینت و همان‌جا نشستم روی فرش پولکی سیاه کوچک و سیگار روشن کردم و گوشی را دستم گرفتم تا محض استراحت چهار صفحه کتاب هم بخوانم. همان‌ موقع دوستم که برای کمک به اسباب‌کشی آمده بود پیشم از اتاق آمد بیرون و دنبالم گشت و صدایم کرد. تازه فهمیدم که مرا نمی‌بیند؛ تازه فهمیدم این‌جا پنهانم؛ تکان نخوردم. گذاشتم بگردد ببینم کی پیدایم می‌کند. کمی که گشت دود سیگارم جایم را لو داد. بلند نشدم به‌جایش صدایش کردم بیاید بنشیند روبه‌روی من و ببیند پنهان شدن ‌چه خوب است. بعد کم‌کم عادت کردم وقت کتاب‌خواندن، وقت سیگار کشیدن، وقت داستان‌ نوشتن، وقت گریه کردن و هر وقت که دلم نمی‌خواست صدای کسی را بشنوم فرار کنم بیایم این‌جا؛ همین‌جا که الان هم نشسته‌ام.

یکی از نویسندگان آشنا یک‌بار توصیه کرده بود: «در خانه یک‌جایی پیدا کن برای نوشتن.» گفتم مگر خانه‌های ما چقدر هست که برای خودم جا پیدا کنم؟ گفت: «جای خاصی لازم نیست یک گوشه‌ خانه را پیدا کن و آن‌جا بنویس». من گوشه‌ام را پیدا کرده‌ام و داستان‌ها هم مرا پیدا می‌کنند.

جالب است که تحت هیچ شرایطی کسی جایم نمی‌نشیند و آن‌جا را همه به‌عنوان جای‌ من به رسمیت می‌شناسند و وقتی بخواهم خیلی به کسی حال بدهم می‌گذارم به‌اندازه کشیدن یک سیگار بنشیند جای من. گمانم آن آرامشی که آن‌جا دارم هیچ کجای خانه ندارم.

قبلا توی خانه‌ مادری‌ام که بودم کمد دیواری بزرگی داشتم که روی دیواره‌ داخلی‌اش یک کاغذ بزرگ چسبانده‌ بودم و وقت‌هایی که دلم می‌گرفت می‌رفتم می‌نشستم تویش و جوری‌ که فقط نوک ناخن‌های لاک‌زده‌ام بیرون باشد روی ‌آن کاغذ می‌نوشتم تا ته‌ته دلم خالی شود و آرام شوم. از آن خانه که رفتیم دلم برای تنها چیزی که تنگ می‌شد همان گوشه‌ دنج و پنهانم بود.

حالا قرار است ماشین‌ظرفشویی بخریم و جایش همان‌جا در کنج من است. دلم می‌خواهد پولمان جور نشود و نخریمش. ظرف شستن گمانم اندازه‌ از دست دادن پناهگاه‌ سخت نیست.

Advertisements