گمشده

«فضای شخصی، حریم خصوصی»

غروب

یکی از راهکارهای مامانم بود، برای اینکه خودش را از جمع کردن لایتناهی اسباب‌بازی خلاص کند. نامگذاری یک گوشه از اتاق پذیرایی به نام گوشه‌ من. وقتی در پایان روز همه دور هم جمع می‌شدیم، هر کس می‌توانست به کارهای عقب‌ماند‌ه‌ شخصی‌اش برسد. مادر کتاب بخواند، پدر مجله‌هایش را مرور کند، و من با قطار و ماشین‌هایم سرگرم باشم. معمولا این‌ گوشه با یک روسری یا پارچه‌ آشپزخانه مشخص می‌شد و تا زمانی که اسباب‌بازی‌ها روی آن بودند همه چیز مرتب بود. اما اگر به اشتباه چیزی خارج می‌شد و یادم می‌رفت به اتاق‌خودم منتقل کنم، فردا ناپدید می‌شد.

بزرگتر که شدم این گوشه‌ شخصی به روی میز آشپزخانه منتقل شد، جایی که راحت دفتر و کتاب‌هایم را می‌ریختم. انگار هیچوقت مهم‌ نبود که آیا اتاق شخصی دارم یا نه. این فضای کوچک در فضایی غیر از اتاقم جذاب‌تر و کاربردی‌تر بود. انگار بودن در قلب خانه و بطن خانواده حتی اگر به کارهای شخصی خودم مشغول بودم برایم مفیدتر از بودن در تنهایی اتاقم بود.

بعدا این گوشه‌ها در خانه دو تا شد، یکی برای من و یکی برای خواهرم. کارهای‌ دستی نیمه‌کاره و تکه‌های رنگی مقوا و پارچه که روی میز چوبی سفید آشپزخانه می‌درخشیدند. ساعت هشت روی همان میز شام می‌خوردیم و بعد وقتی پدر مشغول شستن ظرف‌ها می‌شد، مادر کنار ما می‌نشست و کارهای مدرسه را مرور می‌کرد. اما بزرگتر که شدیم خودمان تصمیم گرفتیم کارهایمان را در محیط خصوصی‌تر انجام دهیم پس به اتاق‌هایمان رفتیم، درهای اتاق‌هایمان را بستیم تا در خلوت خودمان باشیم. شاید نیاز دوران نوجوانی باشد این دوری از قلب خانواده و تنهاتر بودن.

وقتی به خانه‌ خودم رفتم این گوشه‌ی دنج انگار شد کل خانه.  هر جا می‌خواستم وسایل را ولو می‌کردم و بعد سرفرصت جمع می‌شدند. قوطی‌های رنگ و مدادهای رنگیی که شاید تا یک هفته روی کانتر آشپزخانه باقی‌می‌ماندند. کتاب‌های نصفه‌ای که برجکی در کنار مبل می‌ساختند. اما هرچه جلوتر رفتم دیدم این وسعت انگار راضی‌کننده نیست ، این ولنگ ‌و بازی آن کاری که باید بکند را نمی‌کند. الان یک شش ماهی است که به فکر گوشه‌ای دنج‌ترم. نه یک اتاق  یا یک میز گوشه‌ کتابخانه. شاید فقط یک صندلی کنار پنجره.  شاید قد یک روسری روی قالیچه‌ اتاق پذیرایی. شاید دو تا گوشه‌ دنج کنار هم. یکی برای من و کتا‌ب‌هایم و دیگری برای دخترم و اسباب‌بازی‌هایش.

Advertisements