تنهایی ملس سحرآمیز خرمالویی

«فضای شخصی، حریم خصوصی»

شامگاه

دلش گرفته است. دلش به اندازه تمام شهرهای خاموش گرفته است. شاید به اندازه تمام آدم‌ها. دلش وقتی می‌گیرد کوله‌پشتی‌اش را برمی‌دارد و پاورچین پاورچین از خانه میزند بیرون. در جست و جوی گوشه‌ای دنج. در آرزوی آسمانی که کمی آفتابی باشد. در رویای تنفسی برای فراموشی.

گوشه دنجش اما کیفیتش از دنج نبودنش است و حال و هوای عجیبش نتیجهٔ ازدحام حضور کمرنگ آدم است. آدم‌هایی که هرکدامشان قصه خودشان را دارند و در ازدحام مترو و اتوبوس و خیابان قصه‌هایشان محو میشود و رنگ‌های زندگی‌شان در هم می‌آمیزد. برایش آرامشی در شلوغی یک کافه نهفته است که در آبی‌ترین برکه خوشبخت یا سرسبزترین باغ پرتغال یافت نمی‌شود. می‌نشیند گوشه‌ای از کافه که دید خوبی به خیابان اصلی دارد. به حضور عجیب رنگارنگ آدم‌های متفاوت، به روایت‌ها و قصه‌هایی که هر یک سوار بر دوش آدمی از خیابان عبور می‌کنند فکر می‌کند. به امید‌ها و ناکامی‌هایی که توی ذهن آدم‌های قصه چرخ می‌خورند. به شباهت‌ها و تفاوت‌های رنگ دل‌های آدم‌ها و رنگ قدم هایشان.

یک فنجان قهوهٔ تلخ سفارش می‌دهد و در حالی که نخستین جرعه را می‌نوشد به این فکر می‌کند که چرا گوشه دنج و فضای شخصیش این همه با بقیه تفاوت دارد. چرا دنجی برایش در ازدحام حضور حجیم آدم‌هاست و تنهایی برایش در تنها نبودن تعریف می‌شود. در حالی که از پنجره کافه به غروب نارنجی شهر بی‌در و پیکر نگاه می‌کند از خودش می‌پرسد چه چیزیست که دلش را این همه به  آدم‌هایی که عبور می‌کنند نزدیک می‌کند. چه چیزی‌ست در حضورشان که به گوشه دنجی که برای خودش تعریف کرده معنا می بخشد. جواب این سوال‌ها را نمی‌داند.

تنها چیزی که می‌داند این است که در ازدحام شهر بی‌سامان و در عبور عابر‌های معمولی، آرامشی عجیب نهفته است. یک تنهایی ملس سحرآمیز خرمالویی. انگار که در هیاهوی آدم‌ها تنها باشی چون هر کسی دارد توی دنیای خودش سیر می‌کند. انگار که در حضور و عبور آدم‌ها آرامشی عجیب بیابی. آرامشی از جنس یک فاصله سحرآمیز که به ناچار با رهگذران ناشناخته حفظ می‌کنی. آرامشی شبیه رقص قلم موی آبرنگ وقتی با حوصله نقش یک گل ارکیده صورتی را روی پیکر پاک کاغذ سپید نقش می‌زند.

Advertisements