خواب بعد از ظهر

«فضای شخصی، حریم خصوصی»

عصر

اهمیت گوشه‌ای از آن خود رو توی دو سالگی فرزند اولم متوجه شدم. وقتی که خواب روزانه‌اش رو کنار گذاشت. اون دو سه ساعتی که توی روز خواب بود و من برای خودم وقت داشتم از دستم رفت و کم کم رفتم توی چاه افسردگی.

من از بچگی تنهایی رو دوست داشتم. یه گوشه دنج و یه کتاب دلچسب برام بهترین لذت دنیا بود. بعد از بزرگسالی هم که همیشه فراغت لازم رو داشتم. بعد از به دنیا اومدن فرزندم هم از ساعت‌های خوابش استفاده می‌کردم برای این تمدد اعصاب. ولی از وقتی که نخوابید همه چیز به هم ریخت.  البته شب‌ها کمی زودتر از من می‌خوابید ولی اون موقع من خسته‌تر از این بودم که بتونم تجدید قوا کنم. روزها می‌گذشت و حالم بدتر و بدتر می‌شد. دیگه حتی انگیزه‌ای برای از خواب بیدار شدن نداشتم. دلم می‌خواست هیچوقت چشمام رو باز نکنم.

چند ماه بعد از این اوضاع بود که به جایی رسیدم که دیدم دیگه نمی‌کشم. پاشدم خودمو کشوندم دکتر و حالم رو براش توضیح دادم و چقدر خوشحالم که این کار رو کردم و داروی ضد افسردگی رو گرفتم. دارو خیلی کمکم کرد و تونستم دوام بیارم تا وقتی که بچه‌ام به سن مهد رسید و تونستم دوباره خلوتم رو و خودم رو پیدا کنم.

برای فرزند دومم تجربه دارم. این بار حواسم هست که خلوت چقدر برای آدم لازمه و نبودش چطور می‌تونه یه آدم سالم رو کاملا از پا بندازه. نمی‌دونم امیدوار باشم که این بار بیشتر خواب روز رو ادامه بده تا به مهد برسه یا زودتر بگذارمش مهد، یا از کمک پرستار استفاده کنم، ولی قبل از رفتن به چاه افسردگی فکری براش خواهم کرد و حواسم هست که هوای مادرهای دور و برم رو بیشتر داشته باشم.

شاید قبل از تجربه واقعی کمتر کسی فکر کنه دو ساعت خواب بچه چقدر می‌تونه زندگی آدم رو بالا و پایین کنه، ولی همین جزییات ریز می‌تونند فرق بین زندگی مثل یک مرده یا یک زندگی شاد و پرطراوت باشند.

Advertisements