کنار کانتر آشپزخانه، کلیشه شدم

«فضای شخصی، حریم خصوصی»

نیمروز

خب، رسیدیم به بحث بارها دستمالی‌شده فضای شخصی – زمان شخصی. بذارین از خودم شروع کنم: تا وقتی که مجرد بودم هم فضای شخصی داشتم هم زمان شخصی، نه که اصلا تو امورات خونه فعال نباشم، خیلی وقتا شام به عهده من بوده، یا ناهارای پنجشنبه‌ها و خرده خریدای خونه، یا اینکه با مامان‌اینا مسافرت رفتم و یا برنامه جور کردم بریم سینما و کنسرت، ولی در عین حال، اتاقم و وقتم مال خودم بوده، شبا تا دیروقت فیلم دیدم و کتاب خوندم، سیگار کشیدم و مشروب خوردم. تا جایی که جیبم و پاسپورتم اجازه دادن مسافرت رفتم و عصرا بعد کار یللی‌تللی کردم.

وقتی ازدواج کردم اوضاع فرق کرد، دیگه نمی‌شد بشینی کنج کاناپه و غرق شی تو کتاب یا ساعت‌ها خیره به تکون تکون پرده برای خودت تخیل‌بافی کنی یا لپ‌تاپ بذاری رو شکمت تو رختخواب فیلم ببینی. از سر کار برگشتنی تا دیروقت تو کتابفروشی و گالری نقاشی پرسه بزنی یا با دوستات یا حتی تنهایی بری تاتر و بعدش تا ده و دوازده شب تو کافه‌ها پلاس بشی. نه که همسرم موافق نبود، اتفاقا چون خیلی خوب منو می‌شناخت مرتب تشویقم می‌کرد به انجام کارایی که قبلا می‌کردم. ولی خب خودم نمی‌تونستم، یعنی نمی‌رسیدم. سهم من از امورات منزل و خانواده تو خونه پدری در شرایط خیلی حاد یک‌چهارم بود که در خیلی موارد بین پونزده تا بیست درصد در نوسان بود ولی تو خونه خودم نصف و بعضی وقتها دو‌ سوم بود. به‌ هر حال ما یک خانواده بودیم که نمی‌شد مثلا از زیر بار مهمونی رفتن و مهمونی دادن فامیلی دربریم. یا مثلا بعد از یک روز کاری کنار هم ننشینیم و یک فعالیت مشترک انجام ندیم. ولی بازم اوضاع به همین شکل نموند و چرخ زمونه منو پرت کرد یه جای دیگه دنیا و کارم رو ازم گرفت و یه بچه گذاشت تو دامنم.

حالا بعد از چهار سال می‌تونم بگم آره، منم یه گوشه دارم از آن خودم، گوشه کانتر آشپزخونه جایی که نه دست بچه بهش برسه و نه مزاحم فعالیت‌های روزمره باشه، کنار گلدون آووکادویی که خودم کاشتمش، لپ‌تاپم رو علم کردم و وقتایی که بچه مهد میره و منم کارامو کردم می‌شینم و روبه‌روش و ازش می‌پرسم: «لپ‌تاپ عزیز، لپ‌تاپ جادویی، به من بگو کی تو این قلمرو از همه بی‌حوصله‌تر و بی‌انگیزه‌تره؟»

Advertisements