دمی با دیگران

«فضای شخصی، حریم خصوصی»

پیش از ظهر

من تا قبل از دانشگاه رفتن، که در خانه پدر و مادرم زندگی می‌کردم، همیشه اتاقی برای خودم داشتم، حس بسیار خوبی بود که جایی بود که وقتی در را می‌بستم خودم بودم خودم. احتمالا کار خاصی انجام نمی‌دادم اما همین که امپراطور مطلق آن اتاق من بودم بسیار خوب بود. اما وقتی دانشجو شدم یکی از هزاران مشکلم یافتن گوشه‌ای از آنِ خود بود. در بدو ورودم که به خوابگاه رفتم. خیلی سخت بود با افرادی که تاکنون ندیده بودمشان، باید زیر یک سقف زندگی می‌کردم و خودم را با آن‌ها تطابق می‌دادم. تقریبا در تطابق با محیط، ناموفق بودم و برای همین کل وقت خودم را در کتابخانه و سالن مطالعه می‌گذراندم. البته همه‌ زمان‌هایی که در کتابخانه و سالن مطالعه بودم درس نمی‌خواندم، کتاب می‌خواندم و گاهی با لپ‌تاپ چند کیلویی‌ام فیلم می‌دیدم و آهنگ گوش می‌دادم.

بعد از گذشت چند ماه، موسیقی و من تبدیل به دو یار جدانشدنی شده بودیم. با گذشت زمان یاد گرفتم که در هر مکان و زمانی می‌توانم با موسیقی و کتاب امپراطوری مطلق خود را بنا کنم. خیلی خوب و عالی بود. دیگر مجبور نبودم سر صبح سر و صدای باقی افراد را بشنوم، در مورد مشکلاتشان بدانم و به همین روال نیز در جریان شادی‌ها و خوشگذرانی‌های‌شان نیز قرار نمی‌گرفتم.

تقریبا بعد از حدود دو سال که سبک زندگی‌ام این گونه شده بود، یک شب در مسیر برگشت به خوابگاه تصادف کردم. هیچ درکی از شرایط نداشتم میان زمین و آسمان سرگردان بودم به جرات می‌توانم بگویم یکی از تلخ‌ترین دقایق زندگی‌ام بود. دقایق بسیار طولانی بود تا این که بالاخره چشمانم را باز کردم و دیدم در بیمارستان هستم و پایم در گچ است، تقریبا هیچ عیادت‌کننده‌ای نداشتم. بعد مکانی اجازه نمی‌داد پدر و مادرم به دیدنم بیایند و هیچ دوستی هم نداشتم، حتی برای هم اتاقی‌هایم نیز این سوال پیش نیامده بود که من کجا هستم، به گمانم فکر می‌کردند در سالن مطالعه یا کتابخانه‌ای مانده‌ام.

روزهای خیلی سختی را گذراندم تا متوجه شدم که امپراطوری مطلقم ایراداتی را دارد و برای گذران زندگی نیاز به دوستانی دارم که شبیه به خودم باشند.

Advertisements