ماه: مه 2018

 ما، نقابها، هویت و خودکشی

«هویت خود را از کجا می‌گیرید؟» 

بعد از ظهر

وقتی چند ساعت پیش خبر خودکشی یکی از دوستانم رو شنیدم نوشتن در مورد هویت کار راحتی نیست.

ما نقاب‌های زیادی به چهره می‌زنیم. نقاب همسر عاشق، دختر دلسوز، مادر فداکار، خواهر مهربان، معلم باسواد، پزشک خوشرو، فعال اجتماعی، وکیل منصف، همسایه دلسوز، شهروند آگاه، آریایی قهرمان، مسلمان مجاهد و و… . احتمالا بخش بزرگی‌مون اینقدر توی این نقابها غرق می‌شیم که فکر می‌کنیم این همون هویت ماست. خودمون رو بدون اونها نمی‌شناسیم. ولی هویت به نظر من از اونی میاد که وقتی همه اینا رو گذاشتیم کنار تازه باهاش روبرو میشیم. اونی که خود خود ماست بدون اتصال به بقیه، چون وجه اشتراک همه اون نقاب‌ها اینه که دمشون به کسی یا جایی یا مفهومی وصل میشه. به شوهر، به بچه‌ها، به ملیت، به تحصیلات و موقعیت شغلی و قس علی هذا.

هفته پیش که یکی این داستان نقاب ها رو تعریف می‌کرد، یه لحظه موندم. چون خود بدون نقابم رو نمی‌شناختم. توی چند روز گذشته کم کم پیداش کردم البته و دیدم بوده و نقش‌آفرینی می‌کرده، فقط من متوجهش نبودم، نه اینکه کلا پنهان و انکارش کرده باشم که موقعیت بدتریه.

امروز که این خبر خودکشی رو شنیدم، دیدم داستان داره برام واضح‌تر میشه. اون خودی که تصمیم به خودکشی می‌گیره، همون خودیه که ما ازش هویتمون رو می‌گیریم. اون چیزی که به دنبال کشتنش هست همون نقاب‌ها هستند که اگر مرتب بر‌شون نداریم و به اون خود هویت‌بخش سر نزنیم، چنان سنگینی می‌کنند روی تن‌مون و چنان حال ما رو بد می‌کنند و چنان ما رو دچار کلافگی و سردرگمی می‌کنند که از همه‌چیز ناامید می‌شیم و دست به چنین اقدامی می‌زنیم، بدون اینکه متوجه این بشیم که مشکل از فراموش کردن این خود هویت بخش و بی توجهی بهش تا این حد پیش اومده، تا حدی که به جای اینکه فلک را سقف بشکافد و طرحی نو در اندازد، به نابودی همه‌چیز همراه با خودش دست می‌زنه.

چهره پشت شیشه

«هویت خود را از کجا می‌گیرید؟» 

نیمروز

پدر من متولد روستاست. وقتی دوازده ساله بودن کوچ کردن به تهران، تو یه خونه تو گود عربا زندگی می‌کردند، از اون خونه‌ها که دور تا دور مستاجر می‌نشسته و واسه توالت رفتن باید تو صف می‌موندن. از اون خونه‌ها که به نوبت توی آشپزخونه‌ش یا توی اتاق رو چراغ موشی غذا درست می‌کردن. از اون خونه‌ها که شب ساعت ۹ نشده خاموشی می‌زدن و پدر من می‌رفته جلوی در روی سکو می‌نشسته، کتاب و دفترش رو باز می‌کرده و زیر روشنایی توی کوچه درس می‌خونده. پدر من از همون سیزده سالگی شروع کرده کار کردن، اول کارگر یه کارخونه‌ای بوده که قند و شکر درست می‌کردن، بعد رفته جزو خدماتی‌های بیمارستان شده، تی می‌کشیده، اتاق مریض‌ها رو تمیز می‌کرده، زیر مریض‌ها رو پاک می‌کرده. درس خونده و کار کرده و سختی کشیده و خودش پله به پله رسیده به جایی که الان هست. با افتخار از چیزی که بوده و روزهایی که داشته صحبت می‌کنه و همیشه به ما میگه به گذشته‌تون افتخار کنید، گذشته‌ست که شما رو می‌سازه، گذشته‌ست که من رو به وجود میاره، و هویت من و شخصیت من اون چیزیه که بودم و تبدیل به چیزی شده که الان هستم.

با همه این تعریف‌ها، من اما نمی‌دونستم هنوز که هویت چیه؟ و همیشه به خودم می‌گفتم چیزی توی زندگی من وجود نداره که بگم این یعنی من!

یادمه یک بار جلسه اول کلاس، مدرس آزمون خواست که بریم و جلوی کلاس بایستیم و خودمون رو معرفی کنیم تو یک خط. نوبت من که شد ایستادم و گفتم من فلانی هستم، معلم فلان جا و نشستم سر جام. باقی بچه‌ها توی چند خط خودشون رو معرفی کردند با خنده و شوخی و من هر بار گفتم چقدر با اعتماد به نفس، چقدر با اراده، کاش منم حرف بیشتری داشتم واسه گفتن از خودم… تمام معرفی‌ها که تموم شد مدرسمون من رو صدا زد و گفت توی تمام این سی و چند نفر، تنها کسی که من واقعا پی بردم که کی هست شما بودید. با چنان اعتمادی گفتید معلم هستید که من پیش خودم گفتم این اون آدمیه که می‌دونه کی هست.

بعد از سال‌ها، الان که فکر می‌کنم، دقیقا وجود من در معلم بودن خلاصه شده و با افتخار همه جا ازش صحبت می‌کنم. من فلانی هستم، معلم.

مثل مسواک

«هویت خود را از کجا می‌گیرید؟» 

پیش از ظهر

«ما اردیبهشتی‌های خاص»، «ما ترک‌های با غیرت»، «ما پرسپولیسی‌های قهرمان»، «ما ایرانی‌های باهوش»، و صدها و صدها «ما فلانی‌های بیسار»، همه‌مون تو زندگیمون بارها به این معرفی‌ها برخوردیم. چه بسا که خودمون رو با این قبیل شناسه‌ها معرفی کردیم. چقدر خودمون در به دست آوردن اون شناسه سهیم بودیم؟ مثلا کدوم یک از ماهایی که به متولد ماه خاصی بودن افتخارمی‌کنه یا به ایرانی بودن یا زن/مرد بودن خودش می‌نازه در به وجود آوردن اون وضعیت نقش داشته؟ هیچکدوم! از اون بامزه‌تر وقتیه که به یکی از شناسه‌های ما مثلا توهین میشه، فرض کنین یه توریست خارجی بره تو وبلاگ خودش بنویسه: «من رفتم ایران و اونجا اکثرشون تا تونستن منو سرکیسه کردن و می‌خوام به همه هشدار بدم رفتین ایران مراقب باشین که خیلی فرصت‌طلبن!» همین مطلب می‌تونه آتش جنگ جهانی رو برای خیلی از ماها روشن کنه. هیچکدوم هم حواسمون نیس که خب مگه منو گفته؟ مگه من سرکیسه‌اش کردم و سرش کلاه گذاشتم؟ هممون بهمون بر می‌خوره چون هویت خودمون رو عمومی تعریف کردیم: ما ایرونیای مهمون‌نواز! از بازی ضعیف یک تیم پرطرفدار انتقاد کنی دوستای طرفدارش باهات قهر میشن چون این انتقاد رو نه به اون تیم، بلکه به خودشون می‌گیرن! خنده‌تون می‌گیره؟ یه کم به خودتون و دوروبریاتون دقت کنین موقع انتقاد از چیزی، متوجه حرف من میشین.

یک همکاری داشتم سال‌ها پیش، ماتیز خریده بود، در اون مقطع زمانی ماتیز بهترین ماشین دنیا شده بود، فول آپشن‌ترین و باکلاس‌ترین و مناسب‌ترین ماشین، چرا؟ چون اون آقا صاحبش بود و انگار برای اثبات خودش باید مرتب در حال تعریف و تمجید از ماشین خودش باشه، بعدتر وقتی ۲۰۶ خرید بهترین ماشین دنیا شد ۲۰۶! انگار نه انگار که تا دیروز ماتیز بهترین بود، در حقیقت به محض زایل شدن مالکیت ماتیز از اون، هویت قبلی پاک شد و هویت جدیدی به نام ۲۰۶ برای معرفی این همکار، بوجود اومد. تا وقتی که در اون شرکت بود، شرکت، بهترین شرکت ایران بود و بهترین محیط کار و خلاصه که بهترین بود چون ایشون توش کار می‌کردن. به محض اینکه از شرکت رفت شرکت جدید شد بهترین شرکت دنیا! این آدم دقیقا نمونه کسی بود که از خودش «تعریف و شناسه»‌ای نداشت، هویت ثابتی نداشت چون ثابت بودن هویت از درون خود آدم میاد، مقداریش رو با خودشناسی متوجه می‌شه و مقداریش رو خودش کسب می‌کنه و به‌دست می‌آره.

ته تهش می‌خوام بگم به نظرم درستش اینه که ببینیم «خودمون» چی هستیم و چکاره‌ایم، مثلا من هیچ وقت از انتقادهایی که به ملیت و قومیت وجنسیتم می‌شه برآشفته نمی‌شم، یا مثلا به دانشگاه محل تحصیلم (باورتون بشه یا نه یه عده هم به فلان دانشگاهی بودن مینازن!) چون اونا رو معرف خودم نمی‌دونم. من فقط «من»‌ام، یه آدم با تمام ضعف‌ها و قوت‌هاش، خصوصیات و عمومیات که بسیاریش رو خودش کسب کرده و بسیاریش رو عوامل خارج از کنترلش بهش تخصیص داده. اگه قرار باشه از خودم شرمگین باشم یا به خودم مفتخر، دلیلیش فقط و فقط خودمم.

انتخاب‌ها

«هویت خود را از کجا می‌گیرید؟» 

صبح 

هر انسانی وقتی پا به عرصه هستی می‌گذارد، جنسیت، پدر و مادر یا خون، سرزمین یا خاک و اغلب دین نیز دارد. اسمی که به آن نیز خوانده می‌شود، از قبل مشخص شده است. گاهی حتی شغل و شریک زندگی‌اش نیز مشخص است. این روزها داد و ستدی در دنیا رواج دارد که اتفاقا هم داد و ستدِ بسیار پرسودی است. تجارتِ هویت، البته هویت به معنای خاک و خون. مثل همه‌ی ایده‌ها نیز مخالفان و موافقانی دارد. موافقان این ایده بر این باورند که انسان در دنیای مدرن نباید وابستگی خاک و خونی داشته باشد و باید بتواند هویتش را خودش انتخاب کند (البته باید قبل از بتواند هزینه چند صد میلیون یورویی‌اش را نیز بپردازد.) و مخالفان این ایده را به نژادپرستی محکوم می‌کنند. مخالفان این ایده هم بر این باورند که هویت کالا نیست که قابلیت خرید و فروش داشته باشد و هویت امر متعالی‌تری از کالا است.

به نظر من این فاکتورها، شاید هویت شناسنامه‌ای باشند، اما باید منابع هویتی دیگری نیز باشند که فرد بنا به انتخاب خود با آن‌ها شناسانده شود و باز هم به نظر من منابع هویتی دیگر ارزش آن را دارد که وقتی مورد تمسخر قرار می‌گیرند فرد عکس‌العمل نشان دهد.

البته سالیان دراز طول کشید که من به این نتیجه رسیدم من یک زنِ مسلمانِ ایرانی زاده شده‌ام و وقتی فردی مرا بابت زن بودن یا مسلمان بودن یا ایرانی بودن حتی تحقیر می‌کند، برایم مهم نیست. مگر من انتخاب کرده‌ام که حالا باید پاسخگو باشم. در مقابلش در منابع هویتی که خودم انتخاب کرده‌ام مثل رشته‌های تحصیلی‌ام، همسرم، سبک زندگی‌ام، نوع پوشش و آرایشم، تیم ورزشی مورد علاقه‌ام، کتاب‌ها و فیلم‌هایی که دوستشان دارم حساس هستم و اغلب از خودم واکنش نشان می‌دهم، در مقابل به خودم نیز این اجازه را نمی‌دهم که در مورد خصوصیات انسان‌ها که در انتخاب‌شان هیچ حقی نداشته‌اند، اظهار نظر کنم. به نظرم انتخاب‌های انسان‌ها مهم‌ترین منابع هویتی‌شان است.

مدیون والدینم هستم

«هویت خود را از کجا می‌گیرید؟»

سپیده‌دم

هویتم را در درجه اول از پدر و مادرم می‌گیرم. از نام خانوادگی‌ام و تعصبی که نسبت به آن دارم. بعد از ازدواج وقتی مرا به نام خانوادگی همسرم صدا کردند، احساس تحقیر کردم. اعنراض کردم که من پدری دارم و نام و نشانم از اوست، چرا باید پس از ازدواج نامی دیگر اصالتم را پس بزند. پافشاری من برای حفظ نام خانوادگی‌ام در بین مردم سبب شد که عده‌ای نام پدری‌ام را به رسمیت بشناسند و به همین نام صدایم کنند. در زندگی زناشویی‌ام هرگاه مرتکب خطایی «از قبیل سوختن غذا و جارو و پارو و …» می‌شدم، سرزنشم می‌کردند که دختر فلانی… هستی. این سرزنش را از این گوش شنیده و از گوش دیگر در می‌کردم. سرانجام جواب دادم «البته که دختر فلانی هستم. خدا را شکر که چنین زنی مادرم است. خدا را شکر که دختر مادر تو نیستم.» بعد از اتمام تحصیلات والدینم کمک کردند تا شغل مورد علاقه‌ام را پیدا کنم. شغلم موقعیت اجتماعی‌ام را بین فامیل و در و همسایه بالا برد.

قسمتی دیگر از هویت مرا ملیت و قومیت و دینم تشکیل می‌دهد. وقتی گوینده اخبار از ایران می‌گوید و انتقاد می‌کند، عصبی می‌شوم گویی که چشم بر چشمم دوخته و از خود من بدگویی می‌کند. من در خانه خودم نشسته و نام و ماستم را می‌خورم، که در گوشه‌ای از جهان یکی خلاف می‌کند. فوری انگشت اتهام را به سوی «‌تروریست» مسلمانان و سپس ایران می‌گیرند. پس از تحقیق معلوم می‌شود که خطاکار از خودشان بوده است. ورق بر می‌گردد و طرف می‌شود بیمار روحی که بر اثر فشار جامعه و چه و چه‌ ندانسته اقدام به کاری کرده و باید روانه بیمارستان شود و مشکل به سادگی آب خوردن حل می‌شود.

بله من هویتم را از نام خانوادگی‌ام، ملیت و دینم می‌گیرم.

من آنم که رستم بود پهلوان

«هویت خود را از کجا می‌گیرید؟»

سحرگاه

خیلی کوچیک که بودم گاهی دور خودم می‌چرخیدم، مثل گربه‌ای که دنبال دمش بگرده من هم دنبال خودم می‌گشتم. نمی‌تونستم برای خودم هویتی تعریف کنم. خودم رو با فیزیکم نمی‌شناختم و به نظرم عجیب بود. کمی که بزرگتر شدم هویتم رو به مادر و پدرم وصل می‌کردم. هویت من والدین من بودند. خیلی طول کشید تا بفهمم که گیرم پدر تو بود فاضل، از فضل پدر تو را چه حاصل.

دوران نوجوانی همه جیز بر عکس شد. می‌خواستم از همه جدا باشم و هویت مستقل داشته باشم. اگه می‌تونستم توی اون دوران اسمم رو هم تغییر می‌دادم تا اعلام استقلال کنم. مرحله‌ بعد هویت ایرانی بودنم بود و حسابی بهش افتخار می‌کردم، حالا به کی معلوم نبود. مثل خیلی‌های دیگه فکر می‌کردم ایرانی بودن خودش به تنهایی کفایت می‌کنه برای اثبات تخم دوزرده کردن. اما بیشترین زمان مال مدرک دانشگاهی بود. این یکی رو دیگه حق داشتم. منی که از درس خوندن بیزار بودم تونسته بودم یه مدرک بگیرم اونم از یه دانشگاه دولتی. آی من پز دادم با این مدرک. یعنی تنها خاصیت رفتن من به دانشگاه همین هویتی بود که از خودم ساخته بودم. خیلی هم به کارم اومد، دقیقا همون سال‌هایی که اگه این مدرک نبود چقدر احساس حقارت می‌کردم.

چند وقتی هم هویتم رو چسبوندم به همسر و بچه و … . اما تا مهاجرت نکرده بودم از جنسیتم بیزار بودم. این هویت معکوس بود برای من. دوستش نداشتم و نمی‌خواستم با جنسیتم شناخته بشم که شکر خدا اینم حل شد. فقط زمانی که با هموطنانم در ارتباطم معذب می‌شم. سال‌های سال برای دانسته‌های انسان‌ها ارزش قائل بودم و تلاش مذبوحانه‌ای داشتم برای بالا بردن دانشم. میگم مذبوحانه چون هر کس ظرفیتی داره و عالم بی‌عمل و این حرفه‌ا. مغز رو پر می‌کنیم که کجا ازش استفاده کنیم؟ جایی که می‌خواهیم نشون بدیم می‌دونیم؟

به تازگی متوجه شدم هویت من دقیقا همونه که هستم و نه حتی اون چیزی که سعی می‌کنم باشم. آدم‌ها من رو همون می‌شناسن که فکر می‌کنم و نه حتی اونی که عمل می‌کنم.

حتی حسادت هم می‌تواند سبب ارتقای ذهن ما شود

«حسادت در زندگی زناشویی»

مهمان هفته: ه. عراقی

می‌دانم که باید در مورد حسادت در یک رابطه عاطفی بنویسم و سعی خواهم کرد تا همین کار را نیز بکنم. اما اجازه بدهید از یک در کاملاٌ نامربوط وارد بحث شوم.

سرآغاز خردمندی در تردید نهفته است و اگر حسادت را بکاویم به تردید خواهیم رسید.

سال‌ها قبل فیلمی علمی و تخیلی دیدم که گرایش و نکته اصلی آن هوش مصنوعی بود و اوج فیلم در آنجا شروع می‌شود که کامپیوتر یک ماموریت فوق مهم فضایی، شروع می‌کند به حسادت به انسان. حسادتی ویرانگر. ماموریتی فوق سری در جریان است و چندین دانشمند و فضانورد در این ماموریت مسافر فضاپیمایی هستند که به دلیل طول مدت ماموریت چند تن از دانشمندان فریز شده‌اند تا به نوبت بیدار شوند تا مثلاً در چهل سال آینده بتوانند به مقصد مورد نظر برسند و کاوش‌هایشان را شروع کنند.

فضاپیما از جهت مدیریت یک فرمانده دارد که متکی است به یک ابر کامپیوتر که در حقیقت تمامی دانش کلیه دانشمندان و فضانوردان داخل فضاپیما، اعم از بیدار یا خواب را اگر با هم جمع کنیم، آن ابر کامپیوتر صدها برابر بیشتر می‌داند و صدها برابر باهوش تر است. کامپیوتر متوجه می‌شود که توانایی‌اش بسیار بیشتر از انسان‌هاست اما دست و پا ندارد، حواس خدادادی ندارد، خیلی چیزها ندارد اما هوش دارد و لذی شروع می‌کند به حسادت. الان در قرن بیست و یکم انسان در مرز ساخت هوش مصنوعی است و اگر ماشین غریزه را درک کند آن وقت حسادت را درک خواهد کرد و حسادت وقتی کوک شود یکی از شرترین نیروهای دنیا به وجود خواهد آمد.

به اینجا می خواستم برسم: حسادت می تواند دو نوع باشد. مخزب یا سازنده. حسادت مخرب آن است که وقتی من نمی‌توانم آنی را که می‌خواهم بدست بیاورم، راه را برای رقیب هم می‌بندم تا مبادا آنی که من می‌خواهم و تصور می‌کنم که مال منست، به دست رقیب نرسد. حسادت سازنده آن است که من و رقیب وارد رقابتی سازنده شویم و هر یک سعی کنیم ایرادهای خودمان را تصحیح کنیم و بدون آسیب رساندن به رقیب بتوانیم امتیازهای خودمان را زیاد کنیم و امیدوار باشیم که حاصل زحمتمان، انتخاب شدن من و حذف رقیب باشد.

کامپیوتر آن فیلم، حسادت مخرب را بر می گزیند و خود و تمام دانشمندان یک پروژه عظیم را نابود می‌کتد. او نمی‌توانست ببیند که تمام زحمت‌های یک پروژه چند ده ساله به عهده وی باشد اما در روز پاداش، فرمانده فضاپیما پاداشش را بگیرد.

در زندگی عادی و خانوادگی هم همین است. بالاخره یک جا یک رقیبی هست. شاید در یک میهمانی سر و کله‌اش پیدا شود، شاید در خیابان، شاید در محل کار. شاید فردا و شاید هم پنج سال دیگر. هر کجا و هر زمان ممکن است سر و کله‌اش پیدا شود. زن و مرد هم نمی‌شناسد. اما راه برخورد با رقیب چیست؟ سازندگی را انتخاب کنیم یا تخریب را؟ اگر تخریب را انتخاب کنیم، چه چیزی بدست می‌آوریم؟

در سازندگی می‌توانیم یک پله خودمان را و خانواده‌مان را بکشیم بالا. اتفاقی افتاده است، بگردیم دنبال راه حل. نتیجه‌اش ممکن است که سخت باشد از لحاظ تحمل، اما من را و همه را یک پله به بالا می‌کشد. این رفتار خردمندانه است. اگر تخریب را انتخاب کنیم، می‌رویم کمی ماده توهم‌زای شیشه می‌خریم، آنقدر می‌کشیم تا رقیب و همسر و فرزندانمان را ابلیس‌هایی ببینیم و جهت دفاع از خود چاقو را برداریم و رقیب و همه خانواده‌مان را مثله کنیم و شاید هم در آخر خودمان را هم نابود کنیم ولو این که عامل حسادت، یعنی آن رقیب، فقط در تخیل ما باشد. یا شاید اصلاٌ نیازی به محرک هم نداشته باشیم. حسادت می‌تواند چنان کورمان کرده باشد که دست به هر کاری بزنیم بدون این که به عواقبش بیاندیشیم.

حسادت و سبب‌هایش در زندگی خانوادگی حتماٌ پیش می‌آید. تقزیباً غیر قابل اجتناب است. تقصیر این باشد یا آن در نتیجه کار هیچ فرقی نمی‌کند. به دادگاه بردنش هم بی‌فایده است. فقط و فقط باید اداره‌اش کرد. توافق کرد، آرامش را حفظ کرد و قبول کرد که زندگی از این بازی‌ها دارد فقط باید آگاه بود که زندگی همین است و سعی کرد که مشکل را حل کرد و چیز یاد گرفت.

می‌دانم که سخت است اما ناشدنی نیست.