قهوه تلخ  

«هویت خود را از کجا می‌گیرید؟» 

غروب

آنها نام سرزمینم را اشتباه می‌نوشتند. آنها نام سرزمینم را اشتباه می‌خواندند. آنها یک دنیا سوال داشتند برای پرسیدن. می‌خواستند بدانند ما در خانه‌هایمان شتر داریم یا نه. می‌خواستند بدانند تا به حال ماهی یا ماکارونی خورده‌ایم یا نه. می‌خواستند بدانند زن‌هایمان می‌توانند رانندگی کنند یا نه. می‌خواستند بدانند مردها چند تا زن می‌گیرند در سرزمین ما.

و من خسته شده بودم از جواب دادن به این همه سوال تکراری. و من خسته شده بودم از این که برایشان نماینده یک سرزمین دوردست ناشناخته نامطلوب باشم، جایی که اگر کلاهشان هم بیفتد خطرناک است که بروند و بردارند. عصبانی بودم از این که انگار از نگاه آنها مسوول پاسخ دادن به تمام سوال‌های عجیب و غریبشان بودم. حوصله‌ام سررفته بود از این که به سوال‌های ساده‌شان جواب دهم، سوال‌هایی که جوابشان با اولین جست و جوی گوگل به دست می‌آمد.

پس دست به کار شدم و گفت و گوها را به سمت و سوی تازه‌ای کشاندم. سوال‌هایشان را بی‌جواب گذاشتم و جواب سوال‌هایی را دادم که دوست داشتم بپرسند. برایشان از جنبش‌های زنان سرزمینم گفتم، از کمپین یک میلیون امضا. از گشت ارشاد گفتم، از روسری‌هایی که دختران انقلاب بر سر چوب‌ها کرده بودند. از کشته‌های انتخابات ٨٨ گفتم، از زندانی‌های سیاسی و عقیدتی. از تورم و فساد و بیکاری گفتم، از این که تحریم‌ها چگونه کمر مردم بی‌نوای سرزمینم را شکسته است. از این که مردم به خاطر این همه فشار و بی‌عدالتی چه قدر با هم نامهربان شده‌اند، چه قدر دل‌هایشان گرفته است و چه قدر بغض و حسرت دارند وقتی شب سر روی بالش می‌گذارند. برایشان از ماجرای اسیدپاشی به صورت دختران زیبای جوان گفتم، از این که اسیدپاشان دارند توی جامعه جولان می‌دهند ولی فعالان مدنی که برای اعتراض به این ماجرا تظاهرات تدارک دیده‌اند به جرم اختلال در نظم و امنیت عمومی حالا گوشه زندان هستند. از این که  خیلی ها آن قدر خسته شده‌اند و آن قدر دلشان شکسته است که دنبال راهی هستند که بروند از آن سرزمین. دنبال پناهگاهی هستند که فراموش کنند آن همه خاطره‌های تلخ را.

هر بار که این‌ها را می‌گفتم، قلبم به تپش می‌افتاد و دلم بیشتر می‌گرفت. هر بار یاد تلخی‌های سرزمینم می‌افتادم، به یاد آن چه از آن فرار کرده بودم. اما این داستان زیاد طول نکشید، خیلی زود فهمیدم حرف‌هایم حوصله‌شان را سر می‌برد. خیلی زود فهمیدم حتی سوال‌های ساده‌شان فقط برای رعایت ادب بوده و برای جواب‌ها تره هم خرد نمی‌کرده‌اند. خیلی زود فهمیدم وقتم را هدر کرده‌ام. خیلی زود فهمیدم برای علاقمند و کنجکاو کردنشان نسبت به سرزمینم کافی است به یک چلوکبابی خوب ببرمشان و در حالی که دوغ را روی شیشلیک اعلایشان سر می‌کشند و به فرهنگ و غذای ایرانی افتخار می‌کنند، برنامه یک کنسرت بزن و برقص ایرانی را برایشان ردیف کنم. یا این که ببرمشان قلیان بکشند یا هزار و یک کار دیگر که خیلی از دوستانم بهتر از من بلد بودند.

حالا آنها با یک دیگر مشغول کشف فرهنگ اصیل ایرانی هستند. من با حرف‌هایم حوصله‌شان را به اندازه کافی سر برده‌ام پس کمی دورتر می‌نشینم و فقط نگاهشان می‌کنم. یک قهوه تلخ سفارش می‌دهم. انگشتانم را دور فنجان قهوه می‌چرخانم، روایت‌های خودم را می‌نویسم که می‌دانم چندان خواننده مشتاقی نخواهد داشت. حالا با خودم فکر می‌کنم شاید تلفظ نام سرزمینم به صورت آیرن (I ran) که بین مردم اینجا خیلی هم شایع است، حداقل برای من چندان هم نادرست نباشد. من دویده‌ام و از سرزمینم فرار کرده‌ام تا خودم به اینجا برسم. ولی انگار هنوز هم باید بدوم تا شاید به جایی برسم که کسی باشد که کنارم بنشیند و قهوه تلخ بنوشد و با تمام حوصله‌اش به حرف‌های دلم گوش کند.