یک خاطره عجیب

«اسباب‌کشی»

از میان پیام‌ها: زی‌زی نیک‌اعتقاد

من خاطره عجيبى از اسباب‌كشى دارم. در دوران انقلاب من و شوهر و پسر هشت ساله‌ام در صاحبقرانيه گلستان شمالى پنج سال بود مستاجر آقاى… وزير بوديم. آن موقع من دخترم را هفت ماهه حامله بودم. در پانزدهم بهمن ٥٧ جناب وزير از ما خواست يا اجاره را سه برابر كنيم و يا به دنبال منزل ديگرى باشيم. شوهر من با اينكه اصلاً مذهبى نيست گفت خب بايد منزل را تحويل دهيم چون قادر به پرداخت اجاره مورد نظر نيستيم و صاحبخانه راضى نيست. در آن زمان تمام بنگاه‌هاى مخصوص اسباب‌كشى مثل كالج‌بار و غيره تعطيل بود و در اين چند روز ما به هر معاملات ملكى كه سر می‌زديم با تعجب به ما نگاه می‌کردند و خانه‌اى نداشتند.

تا روزى در خيابان تكش نبش مرغاب من ديدم بالاى خانه خوبى روى پارچه بزرگى نوشتند اين خانه اجاره داده مي‌شود. بارى ما رفتيم و ساختمان را ديديم و با خانم صاحبخانه كه در طبقه پايين همان ساختمان مى‌نشست مذاكره كرديم و آنجا را اجاره كرديم و با بدبختى و با كمك كاميون‌هاى پخش گاز (شوهرم كارخانه اجاق‌گازسازى و پخش گاز كپسولى داشت و مثل همه جا كارگران اعتصاب بودند و كارخانه بسته بود.) با كمك چند كارگر كارخانه و شوهرم اسباب‌كشى كرديم.

ما روز بيستم بهمن به آنجا نقل مكان كرديم و در ٢١ بهمن داشتيم كم‌كم اثاث‌ها را مى‌چيديم كه ناگهان يك گلوله از اتاقى كه پسرم براى خودش انتخاب كرده بود، درست از روى سرش گذشت و به كمد اتاق خورد. ما وحشت‌زده فكر كرديم كه شايد گلوله‌اى كمانه كرده و داخل اتاق شده. مادرم هم براى كمک آمده بود. نيمه‌هاى شب منزل ما را به رگبار بستند. تمام شيشه‌هاى اتاق‌هاى خواب و سالن خورد شد و ديوارها و كانال‌هاى كولر داغون شد. ما با ترس و لرز كف اتاق دراز كشيده بوديم و نمی‌دانستيم چه بايد بكنيم.

ساعت شش صبح اف‌اف خانه به صدا درآمد كه ساواكى‌هاى خائن بياييد بيرون. مادر من پاى آیفن رفت گفت چه مي‌كنيد. اينجا يك زن حامله و يك بچه هشت ساله و يك پيرزن و شوهر دخترم هستند. ساواكى كيه؟ مهلت بدهيد. شما كى هستيد؟ بالاخره معلوم شد آن خانه قبل‌تر يكى از خانه‌هاى ساواک بوده براى اشخاصى كه به بلوک شرق مي‌رفته‌اند. صاحبخانه به ما گفته بود اينجا منزل سفير سوئد بوده. خلاصه امان گرفتيم و اثاث را گذاشته، خودمون سوار ماشين شديم و لرزان به منزل يكى از دوستان كه نزديک بود رفتيم.

حالا صبح ٢٢ بهمن شده و ما حيران كه چه كنيم. دوست شوهرم گفت بريم سراغ خمينى! ما تعجب‌زده گفتيم برو بابا. گفت بريم شايد چاره‌اى باشه. من و شوهرم و همان دوست رفتيم به مدرسه‌اى كه خمينى آنجا بود. نزديک كه شديم قيامتى بود. يک عده انقلابى به قول خودشان ضدانقلاب دستگير كرده بودند. بعضى براى بقيه غذا مى‌پختند. بعضى مهمات و اسلحه‌هايى كه از سربازخانه‌ها غارت كرده بودند مى‌آوردند تا تحويل دهند. شوهرم و دوستش به من گفتند بشين تو ماشين بريم ببينيم چى می‌شه.

بعد از ساعتى ديدم آمدند با يک آخوند (حاج آقا مرواريد نامى بود و دو تا از جوان‌هايى كه بعد بهشون پاسدار می‌گفتند با اسلحه! مثل فيلم‌هاى سينمايى بود. باور نمى‌كردم. نشستند و گفتند نامه‌اى را كه آقاى طالقانى داده و آقاى خمينى زيرش امضا و مهر كرده ببريم و چندين فتوكپى از روش بگيريم و به در و ديوار منزل بزنيم و زير نظر آنها وسايل قيمتى را از منزل بيرون بياوريم و آنها مي‌مانند تا از بقيه اثاث حفاظت كنند تا ما خانه ديگرى پيدا كنيم. من را ميگى برق از كله‌ام پريده بود. ما آمديم و مقدارى وسايل را به كمک آنها بيرون آورديم و جالب اين جاست كه من كارتون مشروب‌ها را دست حاج آقا دادم كه ايشان در صندوق عقب گذاشتند.

حالا داستان چه بود: شوهر من لاى مردمى كه آن پائين بودند براى خودش می‌گشته كه اتفاقا تاجر آهنى كه جزو دار و دسته آقاى بازرگان بوده و شوهرم را مى‌شناخته مى‌بينه و با بلندگو صداش می‌كنند و حالا چطور به بالا می‌رسه كه خودش داستانى داره. پشت درب اتاقى آقاى طالقانى را مى‌بينه كه آن زمان نمى‌دانسته كيست. مى‌پرسه پسرم چه كار دارى؟ شوهرم ماوقع را می‌گويد. او فاميل شوهرم را مى‌پرسه كه پدرش كيه و پدر بزرگش كيه و معلوم ميشه اتفاقا ايشون هميشه خمس از آنها می‌گرفته و فورى نامه‌اى مى‌نويسه كه ايشان از مردمان ملى می‌باشند و ساواكى نيستد و مى‌بره همان جا آقاى خمينى هم امضا می‌كنه و دو تا پاسدار و يک آخوند هم همراهش می‌كنه.

من هنوز اين نامه تاريخى را كه صبح روز ٢٢ بهمن روى كاغذى كه بالایش نوشته كميته استقبال از امام خمينى را دارم. چند روز بعد به وسيله يكى از دوستان منزل خوبى در كامرانيه اجاره كرديم كه آنجا هم مال يكى از افسران امريكايى بود كه رفته بود و هنوز اثاثش بود. ما به آنجا اسباب‌كشى كرديم. مقدارى گاز و يخچال و مقدارى از اسباب افسر امريكايى را هم خريديم و چند روز بعدش از سفارت امريكا كاميون فرستادند و بقيه اسباب‌هايش را بردند.

4 نظر برای “یک خاطره عجیب

  1. واااای چقد فیلم سینمایی بود حال کردم از خوندنش چه خوب نوشتین
    حتمن مخلوطی از احساسات عجیب غریب رو تجربه کردین انگار سر از وسط یه فیلم درآوردین

    دوست داشتن

دیدگاه‌ها بسته شده‌اند.