شهلا و کتابخانه‌اش

«اسباب‌کشی»

مهمان هفته: مهرک کمالی

شهلا لیسانس ریاضی‌اش را شهریور پنجاه و هشت گرفت و بلافاصله اقدام کرد برای استخدام در آموزش و پرورش. می‌توانست برود مسکن و شهرسازی یا شهرداری یا وزارت کشور یا وزارت صنایع یا حتی وزارت نفت که هم پول خیلی بهتری می‌دادند و هم برای تهران استخدام داشتند، آن هم در روزهایی که داشتن لیسانس معادل دو تا دکترای حالا بود. شهلا اما می‌خواست معلم بشود و درس بدهد به بچه‌ها. آذر پنجاه و هشت بالاخره حکم تدریسش رسید. جاهای مختلفی به او پیشنهاد شده بود مثل رباط کریم، قهدریجان اصفهان، و بافتِ کرمان. باید جایش را سریع انتخاب و تا یک هفته خودش را به آموزش و پرورش آن شهر معرفی می‌کرد. دبیرستان‌های هر سه شهر تا آن موقع سال تحصیلی هنوز دبیر ریاضی نداشتند. می‌خواست مثل صمد بهرنگی برود جایی که فکر کند بیشتر از همه جا می‌تواند کار کند، جایی که به او نیاز داشته باشند. بافت را انتخاب کرد و همان روز رفت جلوی دانشگاه و تا آنجا که پولش اجازه می‌داد کتاب‌هایی خرید که فکر می‌کرد به درد دانش‌آموزانش می‌خورد، از هر کدام هم چند تا. بچه‌ها باید می‌فهمیدند دور و برشان چه می‌گذرد و با چه باید بجنگند و چطور باید آینده‌شان را بسازند. برای خودش هم مطابق برنامه مطالعاتی‌اش چند کتاب خرید. سه کارتن پر از کتاب شد.

پدر شهلا یک فولکس قورباغه‌ای سفید مدل شصت و شش داشت. گفت اسبابت را با همین می‌بریم. روی سقف ماشین باربندی بود که می شد رختخواب‌ها و چمدان‌های بزرگتر را گذاشت، روی صندلی عقب هم ظرف و ظروف را. سه کارتن کتاب را گذاشتند جلوی پای صندلی عقب. تمام اثاثیه یک دختر بیست و سه ساله‌‌ بی‌قرار که می‌خواست زودتر به بافت برسد و کنار بچه‌ها باشد. قرار شد شب اول را اصفهان بخوابند وشب دوم را کرمان و روز سوم بروند طرف بافت. از بافت تا کرمان سه ساعتی راه بود.

دیگر سوار شده بودند راه بیفتند که مادر بالای در ماشین را محکم گرفته بود و انگار برای آخرین بار می‌پرسید: «حالا واقعا می‌خواهی بروی؟ می‌دانی کجا داری می‌روی؟ همین جا که کارهای بهتری بود، همین جا توی تهران‌… حالا که می‌روی کاش شاهرخ را هم می‌بردی که مراقبت باشد.» شاهرخ برادر کوچکش بود. شهلا فقط می‌گفت: «مامان در را ول کن. بچه‌های بدون معلم منتظرند. فکر کن نصف سال گذشته هنوز معلم ندارند‌… مامان در را ول کن بذار ببندمش.»

بالاخره راه افتادند. صبح روزی که ابری بود و کمی سرد.

روز اول و دوم گذشت و حالا شهلا و پدر از کرمان راه افتاده بودند به طرف بافت. دو روز قبل در راه همه جا هوا ابری و بارانی بود. امروز هم همین طور اما خیلی سردتر. گردنه‌‌ اول را که پشت سر گذاشتند به دشتی رسیدند سراسر سفید. پدر گفت: «عجب شوره‌زاری!» همه جا سفید بود به طوری که جاده به زحمت دیده می‌شد. ناگهان ماشین به سمت راست کشیده شد. پدر ترمز زد و ماشین چرخید و از جاده بیرون رفت و روی شانه خاکی چپ شد. پدر به سمت راست خم شده بود و ترمز‌دستی زیر کمرش بود وشهلا چسبیده به درِ شاگرد می‌نالید و در چسبیده به زمین. شوره‌زار نبود، تگرگ زیادی آمده  و جاده را لیز کرده بود. پدر تقلا کرد خود را بالا بکشد و به در راننده برساند، نتوانست. ناگهان ماشین تکانی خورد و روی چرخ‌هایش برگشت. راننده و کمک‌راننده‌های دو کامیون ایستاده و ماشین را هل داده بودند و روی چهار چرخ برش گردانده بودند. پدر پیاده شد. در طرف شهلا باز نمی‌شد، به زور بازش کردند اما صورت شهلا را خون گرفته بود و نمی‌توانست تکان بخورد. قبل از هر چیز پرسید: «کتاب‌ها … کتاب‌ها خراب نشوند! آب نخورند!» باربند کنده شده و رختخواب‌ها و چمدان‌ها با درهای باز روی زمین خیس ریخته بودند. ظرف‌های چینی خرد شده بودند روی کارتن‌های کج و کوله کتاب.

در بیمارستان کوچک شهر کوچک بافت، دماغ شهلا را پانسمان کرده و پای راستش را گچ گرفته بودند. معلم‌های مدرسه‌هایی که قرار بود درس بدهد ترتیبی داده بودند که با دانش‌آموزانشان به دیدار شهلا بیایند. شهلا به پدرش گفته بود کتاب‌ها را بگذارد کنار دستش. به بچه‌ها که می‌آمدند و با شرم سلام و زیر لبی احوالپرسی می‌کردند کتابی می‌داد و به آنها می‌گفت وقتی مدرسه برود با کمک هم کتابخانه‌ای راه خواهند انداخت. در خیالش، کتاب خواندن بچه‌ها را آگاه و آزاد می‌کرد.