اسباب‌کشی خر است

«اسباب‌کشی»

غروب

وقتی داشت ظرف‌ها را لای روزنامه می‌پیچید و داخل کارتن می‌گذاشت پشت سر هم تکرار می‌کرد «اسباب‌کشی خر است» گفتم باید خوشحال باشد که جای جدیدی می‌روند. خانه جدید، همه چیز تر و تازه و نو. فضای جدید. گوشه دنج جدید. گوشش اما بدهکار نبود. دائم غر می‌زد. می‌نالید. شکوه می‌کرد. از جمع کردن وسایل می‌نالید. سختش بود. گفت «می‌دونی یه سری از این لیوان‌ها رو حتی یه بارم توشون آب نخوردم. فقط هر اسباب‌کشی لای روزنامه می‌پیچمشون و بعد هم درمیارم و می‌شورمشون، همین… بعضیاشون رو حتی یه بارم ندیدم، فقط اسباب‌کشی به اسباب‌کشی یادم میاد هستند… اینا هم هستند.» گفتم چرا بار و بندیلش را سبک‌تر نمی‌کند. این همه ظرف، این همه مبل و تیر و تخته برای چیست؟ او که هر دو سال یک بار باید این‌ها را به کول بکشد و ببرد جای دیگری پهن کند، چرا آنقدر دور و ور خودش را شلوغ کرده! گفت راست می‌گویم. گفت زندگی باید یک کوله‌پشتی باشد. هر جا دوست داشته باشی پهنش کنی، هر جا دوست داشته باشی جمعش کنی. زندگی باید روی کولت باشد. همین ساده و در دسترس.

هر چند نگاه صفر و صدش را نمی‌پسندیدم و متوجه این همه شلوغی دورش نمی‌شدم و زندگی در یک کوله‌پشتی هم برایم قابل درک نبود. در واقع من نه آن شلوغی را می‌پسندیدم و نه آن کوله‌پشتی را. من یک زندگی معقول و‌ منطقی را می‌پسندیدم. یک زندگی راحت. زندگیی که تو در اختیار وسایلت نباشی، وسایلت در اختیار تو باشد. آن وقت اسباب‌کشی دل‌انگیز می‌شود. آن وقت برای خانه جدید دل تو دلت نیست. آن وقت آنقدر سختی و مرارت برای یک اسباب‌کشی نمی‌کشی. دوست داری زودتر بروی، پاهایت را روی هم بندازی و چای بنوشی. نه اینکه همش غر بزنی و اخم کنی و باعث ملالت شود.

طبیعتاً هر تغییری باید باعث انبساط خاطر شود. اسباب‌کشی هم یکی از آن تغییرهاست. مکان زیستت عوض می‌شود، جای خوابت، گوشه دنجت! حالا در خانه جدید باید بگردی و گوشه دنجت را پیدا کنی، ممکن است ماه‌ها طول بکشد. یا شاید به محل خواب قبلیت عادت داشتی و حالا جای جدید! تا عادت کنی طول بکشد، زمان ببرد. به هر جهت سخت است اما وقتی پیدایش می‌کنی دیگر شیرین است. دیگر تمام شده.

Advertisements