اسباب‌کشی از دل

«اسباب‌کشی»

شامگاه

در طول عمرم شاید کمتر از انگشت‌های یک دست اسباب‌کشی داشته‌ام اما می‌توانم بگویم برای خودم یکی از سخت‌ترین اسباب‌کشی‌ها را انجام داده‌ام. آن هم اسباب‌کشی از خانه‌ به اصطلاح مجردی-دانشجویی به خانه‌ پدری بود، حتی بعد از تمام این سال‌ها و بعد از یک اسباب‌کشی بین قاره‌ای‌ باور دارم که سخت‌ترین بود. سه‌سال و نیم تمام در یک شهرستان سرسبز شمالی در یک خانه‌ صد و بیست متری به تنهایی زندگی کردم. با قوانین و مقررات خودم و بازگشت به زیر یک سقف با پدر و مادر خیلی سخت بود.

کلاس‌های صبح را بر می‌داشتم به طوری که ساعت دو به بعد دیگر نخواهم در دانشگاه باشم. ساعت سه چیزکی می‌خوردم و کمی کتاب می‌خواندم یا اگر تکلیفی بود انجام می‌دادم و بعد حدود شش عصر می‌خوابیدم تا یک و دو نصف شب. بلند می‌شدم صبحانه می‌خورم می‌نشستم پای کارهایم که باز از نقاشی و کتاب فراتر نمی‌رفت ساعت پنج و شش صبح ناهار می‌خوردم و آماده می‌شدم برای کلاس‌ها. صاحبخانه که طبقه پایین زندگی می‌کرد چند ماه اول کمی نگران بود و پرس و جو می‌کرد که آیا همه چیز مرتب است یا خیر؟ اما در نهایت فکر کنم به این نتیجه رسیده بود که من یک دیوانه‌ بی‌آزار بیشتر نیستم.

حالا فکر کنید آدمی با چنین برنامه‌ای بخواهد‌ برگردد خانه‌ پدری که ساعت هشت همه با‌ هم شام بخورند. اگر بیش از سه ساعت در اتاقت تنها بمانی نگرانت می‌شوند. اگر زود بخوابی نگرانت می‌شوند. اگر نصف شب برق اتاقت روشن شود نگرانت می‌شوند. اگر ساعت چهار صبح زرشک‌پلو با مرغ گرم کنی نگرانت می‌شوند.

من که سال‌ها دیوانه‌ آب و رنگ بودم و بالاخره در هیجده‌سالگی توانسته بودم به لطف دانشجو بودن در شهرستان آنقدر فضا داشته باشم که نیاز به جمع کردن و مرتب کردن وسایل نقاشی‌ام نباشد. سه سال و نیم برای خودم عاشقی کرده‌ بودم. وقتی ترم هفت درسم تمام‌ شد و شروع‌ کردم جمع کردن وسایل مانده بودم با بیش از سی بوم نقاشی و ده‌ها کیلو کاغذ‌های رنگی و طرح‌دارم چه کنم‌. در این اسباب‌کشی کجا ببرمشان.

یک روز کامل طول کشید مرورشان. این که در چه حالی کشیده بودم. این که چه خاطره‌ای را زنده می‌کنند.  هر کدام از بچه‌هایم را جدا بوییدم و بوسیدم و به آتش کشیدم.

Advertisements