پناهگاه

«اسباب‌کشی»

عصر

هیچوقت خونه‌مون رو دوست نداشتم، شاید بهتره بگم هیچوقت خاطرات خونه‌مون رو دوست نداشتم، از بس لحظات تلخی داشتیم توی اون خونه که شیرینی‌هاش رو هم شسته و برده بود. آدم‌های محل که وقتی ما رو می‌دیدن روشون رو برمی‌گردوندن، هروقت وسیله‌ای گم می‌شد اول از همه در خونه ما می‌اومدن… چرا؟ چون عمویی داشتم که معتاد بود و جرم تمام کارهای نکرده دیگه رو هم به دوش اون می‌انداختن. وقتی قرار شد از اونجا اسباب‌کشی کنیم احساس پرنده‌ای رو داشتم که از قفس آزاد شده. اما برادرم که کوچکتر بود و از این مسائل خبری نداشت مثل ابر بهاری گریه می‌کرد، و با ناراحتی به بابام می‌گفت من یه روزی بزرگ و پول‌دار می‌شم و میام و این خونه رو می‌خرم.

وقتی ازدواج کردم، نه از اون خونه که از اون شهر می‌خواستم برم. من عاشق خونه‌مون بودم، عاشق آرامشش، عاشق نوری که پخش می‌شد توی اتاقم، عاشق پنجره‌های بزرگش، عاشق سرامیک‌های کرمی کف خونه. من عاشق لحظه لحظه‌هایی بودم که اونجا بزرگ شدم و نفس کشیدم. خندیدم و گریه کردم. عاشق شدم و شکست خوردم. و این جدایی حتی برای من دردناک‌تر از دور شدن از تمام اعضای خانواده‌م بود. نوجوون که بودم، هروقت به آینده فکر می‌کردم خودم رو توی اون خونه تصور می‌کردم که با همسر و بچه‌هام هستم، اون خونه برای من پناهگاه بود، برای من لونه‌ عشق بود. تا مدت‌ها و حتی الان خواب اون خونه رو می‌بینم، توی اتاق‌هاش تصور می‌کنم و بچه‌هام رو پا به پای واقعیت، توی خواب‌هام اونجا بزرگ می‌کنم.

توی شهر جدید، خونه من یه خونه پنجاه متری کوچیک بود که دو برابر خود خونه، تراس داشت. اول باهاش دوست بودم اما به خاطر نزدیکی با خانواده همسر و مسائل جانبی که توی این نوع ارتباط هست و رفت و آمد گاه و بی‌گاهشون، اون دوستی تبدیل به عصبانیت شد و اینکه هر روز می‌خواستم که از اونجا بریم. دیگه دوستش نداشتم و از زندگی اونجا لذت نمی‌بردم. سرآخر بعد از پنج سال این اتفاق افتاد، اما عجیب بود که من برای بار اول بعد از اون همه اسباب‌کشی‌ها و جابه‌جایی‌ها، شب آخر تا صبح گریه کردم، تمام خاطرات بودن توی اون خونه جلوی چشمم بود، ‌من اونجا بزرگ شده بودم، توی زندگی جدید رشد کرده بودم، با همسرم ساعت‌ها عشق‌بازی کرده بودم، آشپزی یاد گرفته بودم، یاد گرفته بودم قهر نکنم دم به دقیقه، و برخلاف احساس بدی که فکر می‌کردم نسبت به اون خونه دارم، دیدم موقع ترکش تکه‌ای از قلبم رو گوشه گوشه‌ش جا گذاشتم. گاهی وقت‌ها توی دلم به اون خونه می‌گم، کاش تو رو می‌شد برداشت و برد گوشه‌ای از این شهر گذاشت تا فارغ از همه چی، با تو زندگی کرد.

Advertisements