بار سنگین خاطرات

«اسباب‌کشی»

بعد از ظهر

مامان سه بار اسباب‌کشی کرده، دوبارش رو خودم انجام دادم براش. تو این جور مواقع کلا حرکت ازش سلب میشه، می‌شینه یه کنار و هاج و‌واج ما و کارگر‌ها رو نگاه می‌کنه. تا چند ماه بعدشم قدرت انجام هیچ کاری نداره. بسته باز کردن و چیدن همه چی به عهده خودم بوده. حالا مجسم کنین این مامان بخواد برای من اسباب‌کشی غیابی انجام بده. خب قضیه از این قرار بود که من و همسر قرار بود بریم خارج یه دوری بزنیم اگه، اگه، اااگه خوشمون اومد حالا تا یه مدت محدودی بمونیم و این خارجیا رو از فیض حضورمون بهره‌مند سازیم. یعنی یه جوری زیرپوستی بهشون بفهمونیم ما این‌قدر حسن و کمالات داریم ولی خب خیلی هم نمی‌خوایم شما رو مستفیض کنیم و نهایتا شما یه شربتی از لب لعل ما بچش و ما هم یه چایی شیرینی می‌زنیم و خدافظ، ولیکن افتاد مشکل‌ها. هنوز یه ماه نشده متوجه شدیم مسافر قاچاق آوردیم این‌ور و شوک و انکار و قبول و تسلیم و ایشون هم به تلافی نپرسیدن نظرشون برای تشریف‌فرمایی به این دنیای لعنتی چنان حال غریب تو دلمون و تهوع صبحگاهی تو حلقوممون گذاشتن که سفت گرفتیم نشستیم سرجامون. از اون طرف خارجیا هم موفق شدن همسرم رو مجاب کنن بخشی از تجربیات کاریش رو در اختیارشون بذاره و خلاصه که خاکشون گیرمون انداخت.

زحمت جمع کردن خونه ما تو تهرون که مامانم حتی برای چیدنش برای دختر یکی‌یکدونه نوعروسش هم به خودش زحمت نداده بود، افتاد به دوشش. اونم چه افتادنی. به شهادت شاهدان عینی حتی دستمال کاغذی مچاله دماغی من هنوز گوشه میز ناهارخوری منتظرم نشسته بود و صابون جامد توی دستشویی کبره بسته بود تو جاش. از محتوای یخچال و فریزر و حتی آخرین ظرفای نصفه شسته توی ماشین ظرفشویی هم «نگم برات». البته براتون بگم که این خونه ما تا شیش هفت ماه بدون حتی جابجا کردن اون دستمال کاغذی در نهایت حزن و اندوه بعنوان محلی برای گریه‌زاری مامانم‌اینا بکار می‌رفته و حتی با وجود تاکیدات موکد من مبنی بر این که «مامان جون به خدا من به این زودیا برگشتنی نیستم لطفا اون سبزی قرمه‌ها و گوشت‌چرخیای تو فریزر رو ببر برا خودتون» هیچ، تاکید می‌کنم هیییچ تغییری در اون خونه به عمل نیومد.

مامان‌اینا اومدن پیش ما و مغز بادوم رو دیدن و برگشتن. شد دوسال از رفتن ما. دیگه شرایطی شد که مامان و بابا به نتیجه رسیدن باید خونه رو «تبدیل به احسن» کرده و دست از «معبد گریه‌زاری» بردارند. شرح اسباب جمع کردن توسط دو موجود سالخورده غمگین از توان من خارجه. بنا بر گفته همون شاهدان بالایی هر تکه ظرف و هر تابلو و هر لباس و خلاصه هر «چیزی» به جا مانده از من با انجام مراسم عزاداری و غسل با اشک و آه بسته‌بندی و به انبار خانه پدری فرستاده میشه. به هیچ کدوم از پیغامای من مبنی بر «بریزین دور همه چیو خودتونو راحت کنین» هم هیچ وقعی نهاده نمیشه. وقتی خودم بعد چن سال رفتم تهرون کل زمان مسافرت رو مشغول باز کردن کارتونها و دور ریختن دورریختنی‌ها و بخشیدن باقی مونده‌ها شدم و البته شنیدن داستان جانسوز جمع کردنشون از زبون مامانم‌اینا. جز بخشی از کتابام هیچ چیزی بردنی نبود. کاش به موقعش بخشیده میشدن. کتابا رو تو چمدون پارچه‌ای و خاطرات رو تو دل شرحه‌شرحه‌ام جا دادم و برگشتم.

Advertisements

1 نظر برای “بار سنگین خاطرات

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

w

درحال اتصال به %s