غو‌ل‌های کوچک بسته‌بندی‌شده

«اسباب‌کشی»

نیمروز

نیمه‌شب، گریان و وحشت‌زده از اتاق آمدم بیرون؛ از لابه‌لای کارتن‌های اسباب و اثاثیه رفتم توی آشپزخانه و همانطور فین‌فین‌کنان شروع کردم به بیرون ریختن وسایل زیر ظرفشویی. همسر بیدار شد و آمد کنارم و گفت: «چی‌شده نصفه‌شبی؟» بغضم ترکید و گفتم: «ببین! هنوز وایتکس مایتکسا رو جمع نکردیم فردا کامیون میاد و ما هنوز هیچ‌کاری نکردیم.» و های‌های زدم زیر گریه.

از یک ماه قبل از اسباب‌کشی دست راستم درد گرفته بود؛ چنان دردی که حتی نمی‌توانستم گوشی را بلند کنم. استرس بیچاره‌ام کرده بود و هر طرف را که نگاه می‌کردم غول‌های رنگینی می‌دیدم که نمی‌دونستم باید چطور بسته‌بندی و منتقلشان کنم. دلم میخواست آن‌همه لباسِ توی کمد را از پنجره پرت کنم پایین و تمام بشقاب‌ها را بشکنم که نگران چه‌طور بردنشان نباشم. در خانه پدری‌ام هیچ‌وقت اسباب‌کشی نکرده بودیم و من چنان از این داستان می‌ترسیدم که دائم منتظر معجزه بودم. مثلا این‌که یک شهاب سنگ بخورد به خانه و بمیریم و نرویم.

گفت: «ببین اصلا سخت نیست؛ نگران نباش. اولا که اثاث‌کشی فردا نیست و پس‌فرداست؛ ثانیا تو فردا شب برو پیش مامانت. ما که وسایل رو بردیم اون‌ور؛ تو بیا خونه جدید رو بچین.» همین‌کار را کردم؛ اما صبحِ فردا، قبل از آمدن کامیون برگشتم خانه و دیدم همه چیز -حتی وایتکس‌ها- بسته‌بندی و به‌ صف شده‌اند و منتظرند که بروند توی کامیون. رفتم خانه جدید و منتظر ماندم که وسایل بیایند.

قبل از آمدن کامیون، زنگ خانه را زدند و پنج شش نفر از دوستانم آمدند کمک. همه باهم شروع کردیم. اول چای دم کردیم و لیوان پیدا کردیم و بعد تا نیمه‌شب دانه‌دانه کارتن‌ها را باز کردیم. آن وسط بشقاب و قاشق پیدا کردیم (خدا را شکر نشکسته بودمشان) و از قیمه‌پلویی که دوستم پخته بود خوردیم. بعد روی زمین تازه تی‌کشیده شده غش کردیم. یک نفر که بسته رخت‌خواب‌ها را دیده بود چند پتو و بالش آورد و همان جا خواب‌مان برد. صبح قبل از این‌که قابلمه‌ها را پیدا کنیم گرسنه شدیم. من توی پلوپز برقی املت مبسوطی پختم. کار زیادی نمانده بود. ظرف‌ها رفتند سرجایشان، تلویزیون وصل شد (پسرها شروع کردند به فیلم دیدن وسط آن بلبشو) اجاق گاز روشن شد، چای حاضر شد و خانه سر و سامان گرفت.

آن خانه، مهمانی‌های فراوانی به خودش دید اما هیچکدام به شیرینی آن مهمانی روز اول بی‌امکانات نشد.

تازه جای پیریزها و کلید چراغ‌ها را یاد گرفته بودم که دیدم ای دل غافل! یک سال گذشته و باید دوباره همه آن غول‌های رنگی را جمع کنم و ببرم جای دیگر.

هنوز هم می‌ترسیدم اما اول رفتم سراغ زیر کابینت و توی یک جعبه محکم شوینده‌ها را ریختم که شب کابوسشان بیدارم نکند و بعد دوباره شروع کردم به بسته‌بندی و نوشتن مشخصات وسایل روی کارتن‌ها… و این داستان ادامه دارد‌.

Advertisements

4 نظر برای “غو‌ل‌های کوچک بسته‌بندی‌شده

  1. قشنگ بود. من که انقدر راه رفتم و کارتن بندی کردم برای اسباب کشی پارسال، میخ پاشنه گرفتم

    دوست داشتن

دیدگاه‌ها بسته شده‌اند.