پرده‌های توری دوست‌داشتنی

«اسباب‌کشی»

پیش از ظهر

ایران که بودم، توی خانواده ما اسباب‌کشی زیاد اتفاق می‌افتاد و یکی از تفریحات تابستونی بود که هر چند سال یک بار با تشریفات کامل اجرا می‌شد.

مرحله اول، سر زدن به بنگاه‌ها و دیدن خونه‌هایی بود که مناسب بودن. این مرحله خیلی جذاب بود چون توی هر خونه‌ای که می‌رفتیم، اول از همه با خواهر کوچیکم تقسیم غنایم می‌کردیم و توافق می‌کردیم کدوم اتاق مال کی باشه. بعدش هر کی برای اتاق خودش رویا بافی می‌کرد که چه جوری قراره وسایلشو بچینه یا قراره کدوم دوستاشو دعوت کنه یا قراره چه اتفاق‌های هیجان‌انگیزی توی اون اتاق بیفته. بعد که یه کم می‌گذشت و از پچ‌پچ مادر و پدرمون می‌فهمیدیم قرار نیست اون جا رو بگیرم، با یه دل‌شکسته و با دقت تمام، رویاهایی که بافته بودیم رو جمع و جور می‌کردیم و می‌ذاشتیم توی کوله‌پشتی‌های کوچیکمون و می‌رفتیم به امید فتح خونه بعدی.

مرحله دوم، وقتی بود که مادر و پدر گرامی خونه رو انتخاب می‌کردن و وارد فاز اسباب‌کشی می‌شدیم. آوردن کارتن‎های مخصوص اسباب‌کشی به خونه، نقطه عطفی در روایت اسباب‌کشی محسوب می‌شد. یه جورایی شبیه یه اعلان جنگ بود. انگار همه اعضای خانواده منتظر بودن تا به محض دسترسی به کارتن‌ها، در عرض چند ساعت همه کمدها و کشوها رو بیرون بریزن و خونه رو به میدان جنگ تبدیل کنن. از اون جا که خونه ما همیشه پر از وسیله بود و خیلی وقت‌ها نامرتب، این جنگ به این زودی‌ها قصد تموم شدن نداشت ولی خب چون که هر جنگی به یه صلحی می‌رسه، ما هم ناگزیر به مرحله سوم می‌رسیدیم.

مرحله سوم، خود روز اسباب‌کشی بود که البته برای ما بچه‌ها می شد اسمشو گذاشت روز مهمونی. داستان از این قرار بود که مادر و پدر گرامی برای این که ما توی دست و پا نباشیم، ما رو می فرستادن خونه یکی از اهالی فامیل و خودشون به تنهایی بار اسباب‌کشی رو به دوش می‌کشیدن. ما هم حسابی خوش می‌گذروندیم و منتظر می‌شدیم شب بشه و بیان دنبالمون تا بربم خونه جدید. البته از سالی که مامانم اومد خونه خاله‌م دنبالمون و بهمون گفت توی شلوغی اسباب‌کشی، شامپو گم‌شده و مجبور شده توی خونه جدید، موهاشو با صابون دست‌شویی بشوره، یه عذاب وجدان عجیبی به جون ما بچه‌ها افتاد ولی از اون جا که والدین گرامی علاقه خاصی به لوس کردن و نهادن ما در پر قو داشتن، سنت مهمونی در روز اسباب‌کشی، هم چنان ادامه یافت.

مرحله چهارم، مرحله کالباس‌خورون بود. وقتی می‌رفتیم خونه جدید معمولا چند روزی طول می‌کشید تا یخچال و مخلفات راه بیفتن و توی این مدت، من و خواهرم متحد می‌شدیم و همه همت خودمون رو به کار می‌بستیم تا مادر جان رو راضی کنیم غذای حاضری بیشتری بخره تا بتونیم تلافی یک سال غذای سالم خوردن رو در بیاریم. متاسفانه بلد نبودیم کلا یخچال رو از کار بندازیم و کالباس‌خورون رو طولانی کنیم. اگه بلد بودیم، بی‌شک فرو گذار نمی‌کردیم.

مرحله آخر، چیدن خونه جدید بود. این مرحله بوی پرده‌های تمیز نمناکی رو می‌داد که با حوصله از ماشین لباس‌شویی بیرون می‌آوردیم و وقتی خیس بود آویزون می‌کردیم که چروک نشن. پرده‌های توری دوست‌داشتنی که با خودشون شادی و آرامش می‌آوردن. وقتی خونه رو حسابی می‌چیدیم، نوبت چرت آرام عصرگاهی روی ملافه‌های تمیز تازه از ماشین در اومده بود. یکی از شفاف‌ترین خاطره‌هایی که دارم، توی یه بعد از ظهر قشنگ تابستونی بود که بعد از یه عالمه کار و تمیزکاری، همه کنار هم چرت می‌زدیم. من داشتم یه خواب خوب می‌دیدم. وقتی از خواب بیدار شدم و خودم رو کنار خانواده دوستداشتنیم دیدم و آرامش سحرآمیز پردهای تمیز توری به دلم نشست، آرزو کردم کاش همیشه به این سبکی و به این خوشبختی از خواب بیدار شم.

حالا خیلی ساله که دور از خونواده و تنها توی یه کشور جدید زندگی می‌کنم، این جا اسباب‌کشی بوی سپییدی سحرآمیز پرده‌ها رو نمی‌ده چون بیشتر خونه‌ها پرده‌های کرکره‌ای زشت و بی‌قواره‌ای دارن که آدمو از دست هرچی پنجره‌ست عصبانی می‌کنه. این جا کالباس‌خورون، دیگه نیازی به یه جنبش عظیم نداره، چون تقریبا هر روز غذای آماده می‌ذاری توی مایکرو ویو و توی تنهایی خودت می‌خوریش. غذای آماده‌ای که بی‌تردید، پبش مارتادلای خودمون لنگ می‌اندازه. این جا نمی‌شه برای خونه‌ها رویا ساخت چون همه از بس شبیه هم هستن که حس خلاقیت آدم سر میذاره به بیابون و عطای رویابافی رو به لقاش می‌بخشه. این جا اسباب‌کشی تک و تنها، تهی از معناست، قصه خاصی برای روایت نداره و فقط آدمو یاد خاطره‌های شیرین روزای کودکی می‌اندازه. ولی با این حال، شاید باید چند وقت یه بار اسباب‌کشی کرد، صاف چشما رو دوخت توی چشمای پرده‌ جدید طوسی بی‌قواره کرکره‌ای و ازش تشکر کرد که با زشتیش آدمو به یاد فقدان پرده‌های قدیمی و خاطره‌های دوردست قشنگ می‌اندازه. شاید یه روز یکی از پرده‌های کرکره‌ای دلش بشکنه، بارشو بذاره رو کولش و برای همیشه بره. اون وقت میشه دوباره از خواب بیدار شد، چشم دوخت به یه پنجره لخت بی‌پرده که عکس خورشید افتاده توش و رویای تورها و حریرهای شیری رنگ رو دید و تو رویا، پرده‌ها رو شست و خیس خیس آویزون کرد و از بوی سحرآمیز خاطره‌های کودکی مست شد.

Advertisements

6 نظر برای “پرده‌های توری دوست‌داشتنی

  1. عالی بود به خصوص الان که من سخت در این مرحله هستم تعویض خانه و هنوز نیافتم ان خانه ای را که ماوای ما باشد وصاحب خانه ای که منتظر بلند شدن من و استرس واسترس .

    دوست داشتن

  2. خاطره قشنگ و با احساس خوب و ظریفی بود که آدمی میبره به خاطرات خوب و بد بچگی و جوانی و حسرت روزهای حس‌ معصومانه خوش بودن ‌پرده‌های خیس آویزان ….
    علی

    دوست داشتن

  3. از شما چه پنهان من هنوزم این حس رو دارم. هنوزم از اینکه برم خونه جدید ببینم شاید به اندازه دخترکم نه، اما لذت بسیار می برم. این رویابافی بچه گانه در مورد خونه جدید، تنها چیزیه که از دنیای بچگی برام به یادگار مونده

    دوست داشتن

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

w

درحال اتصال به %s