ماه: آوریل 2018

صورت‌های بدون امضا

«جراحی زیبایی – ترمیمی» 

شبانگاه

نوجوان که بودم یک روز با شرم و حیا از کنار یک عده پسر رد می‌شدم. یادم هست سرم پائین بود، با کلی ناز و عشوه، یک نگاه به این سو، یک نگاه به آن سو، داشتم رد می‌شدم که یکی‌شان نگاهم کرد، یکی که از همه شیطون‌تر بود و گفت «بچه‌ها این دختر دماغ زشته!» و همگی زیر خنده زدند.

آن روز هنوز شعور و اعتماد به نفسم به حدی نرسیده بود که حرف ملت را باد هوا بگیرم و یک شیشکی برایشان بکشم یا انگشت وسط را حواله‌شان کنم. یادم هست تا‌ مدت‌ها جلوی آینه می‌ایستادم و از زوایای مختلف به دماغم نگاه می‌کردم. چپ می‌شدم، راست می‌شدم، سه‌رخ، تمام‌رخ، نیم‌رخ و «دختر دماغ زشته» دائم در سرم می‌چرخید و می‌چرخید و دعا می‌کردم زودتر هجده سالم بشود تا «دختر دماغ زشته» دماغش را عمل کند.

هجده ساله که شدم اولین کاری که کردم پیداکردن دکتری برای عمل دماغم بود. مثل یک فتح بود برایم. بالاخره یکی را گیر آوردم، وقت عمل مشخص شد. هزینه قبل از جراحی واریز شد. اما شب قبل از عمل، وقتی در آینه به صورتم نگاه کردم، دماغم را دوست داشتم. خودش، قوزش، ریختش… دماغم زشت بود اما دوستش داشتم. نمی‌دانم خودشیفتگی بود یا چه چیز دیگری اما من دماغم را با تمام زشتی‌ دوست داشتم. شبانه به دکتر زنگ زدم و وقت عمل را  لغو کردم.

از آن هجده سالگی «دختر دماغ زشته» تا این روزها، سال‌ها می‌گذرد و هر بار کسی مرا دیده از دماغم ایراد گرفته. بعضی برای دلخوش کردنم می‌گویند: «حیف از چشم و ابروت نیست با این دماغ!؟» یا «چرا تا به حال عمل نکردی، عمل کنی خیلی خوشگل میشی!» یا «یه دکتر می‌شناسم خیلی طبیعی عمل می‌کنه برو پیشش» و راستش هر بار بعد از شنیدن این دیالوگ‌ها «دختر دماغ زشته» باز جلوی آینه می‌رود و باز چپ و راست و نیم‌رخ و تمام‌رخ می‌شود، اما هربار به این نتیجه می‌رسد که «دماغ زشت دراز قوزدار»ش را دوست دارد.

 اما ورای این دوست داشتن‌ها، هر بار با خود فکر می‌کنم اصلا چطور می‌شود به یک صورت دست زد؟! صورت‌های ما تاریخ دارند. قصه دارند. پر از خاطره‌اند، پر از داستانند. تلخی‌های زندگیمان، غم و غصه‌هایمان، شادی‌هایمان، همه یک جا، گوشه‌ای ثبت شده‌اند، یک جا در صورت‌هایمان، در دست‌هایمان، در ترک‌های روی شکممان، در چین دور چشم‌هایمان، در خشکی لب‌هایمان. چرا باید یک تاریخ را از یک صورت پاک کرد؟! مگر می‌شود صورتی بدون تاریخ باشد؟! صورت بدون تاریخ مثل لوحی سفید است، دست نخورده، بدون قصه، بدون امضای خودت، بدون دست خط خودت، که با دست خط یک دکتر جراح پلاستیک و زیبایی!

افسانۀ وای!‎

«جراحی زیبایی – ترمیمی» 

شامگاه

بیست و چند سال پیش که دخترعمه جان بینی‌اش رو عمل کرد، عمل زیبایی شرایط کاملا متفاوتی از امروز داشت: آدم‌ها – یا حداقل آدم‌های اطراف من یا طبقه‌ اجتماعی من – از این که عمل زیبایی کرده باشند خجالت می‌کشیدند. هنوز افسانه‌ حسن خداداد در زندگی ما نه تنها حضور داشت که خط جداکننده‌ زن سنگین‌رنگین از بقیه بود. شاید ما خیلی بیش از حد در عمق خاله‌خانباجی بودن فرو رفته بودیم و فرو رفتیم. در هر صورت اون زمان‌ها، آدم‌ها که بینی‌شون رو عمل می‌کردند، همگی «پلیبر» بینی داشتند و وقتی می‌خواستند بخوابند توی خواب بهشون احساس خفگی دست می‌داد و دکتر وقت عمل کردن، حالا یه کم از استخوون نوک بینی رو هم براشون مرتب کرده بود. معیار زیبا شدن عمل هم، این بود که کسی نفهمه عمل کردی. بعد از عمل دخترعمه جان – دوبار عمل کرد چون به این نتیجه رسیده بود نوک بینی‌اش یک درجه و بیست و نه دقیقه به سمت چپ انحراف داره – وقتی عمل بینی فراگیر شد، آدم‌ها بعد از اینکه قسم می‌خوردند مشکل تنفسی داشتند، منتظر می‌موندن تا بهشون بگی: اما اصلا مشخص نیست! وای اصلا نفهمیدم! بعد اما اونقدر همه در نقش‌هاشون غرق شدند که حتی به من هفت هشت ده باری گفتن وای دماغت رو چه خوب عمل کردی!

زن‌های یکی دو نسل قبل، با اعتماد به نفس کامل شکم‌های چند بار زایمان کرده‌شون رو توی لباس‌های کمی گشادشون می‌انداختن و چروک می‌خوردن و هیچ کس فکر نمی‌کرد در این روند پیر شدن اشکالی وجود داره. در بینشون تتوی دائم ابرو پذیرفتنی بود. اما تتوی خط چشم دائم به شدت قبیح دونسته می‌شد. یکبار خاله جان پوستش رو کشید و تا وقتی چهره‌اش برای همه عادی نشد، جرئت نکرد به همه بگه عمل زیبایی کرده. هیچ کس بوتاکس نکرد، هیچ کس بعد از خاله پوستش رو نکشید و هیچ کدوممون پروتز و تزریق ژل انجام ندادیم. نصف صورت هر کدوم از ما الان زشتی و زیبایی ژنتیکیمون رو داره و می‌شه نگاهمون کنی و یاد فلان پدربزرگ یا جده‌ فوت‌شده بیفتی.

در بین اعضای خانواده‌ ما، برخورد با موج جدید عمل زیبایی ایران شبیه برخورد یک بدوی با تکنولوژی بود. همه ترسیدیم و همه نظاره کردیم چطور آدم‌ها خودشون رو از ریخت آدمیزادی دور می‌کنند و شبیه یک دسته زامبی یک دست می‌شن. خوشبختانه نسل بزرگتر خانواده اونقدر از تکنولوژی فاصله دارن که زامبی‌های اینستاگرامی رو نبینن و این وظیفه به دوش ماست که با دیدن زنان و دخترانی که اونطور انگار از خود واقعیشون منزجرن، از وحشت به خودمون بلرزیم.

من عاشق رنگ مو هستم. رنگ‌های بسیار متفاوت و جیغ. دوستی چند سال پیش می‌گفت با خودت فکر کن این هم یه جور عملکرد زیبایی شبیه عمل زیبایی اونهاست. چرا فکر نمی‌کنی تو هم شبیه اون دختر دماغ عروسکی داری عمل می‌کنی؟ بعد از این مکالمه من خیلی سعی کردم به آدم‌ها با دیده‌ تساهل بیشتری نگاه کنم اما واقعا نمیشه. زن سنتی درونم خیلی قدرتمند، سر ارزش‌های قدیمی سنتی خاک گرفته‌اش ایستاده که: آدمی که نتونه ژنتیک خودش رو دوست داشته باشه و قبولش کنه، هیچ وقت نمی‌تونه به تمامی خودش رو بپذیره. همیشه دنبال یک گمشده است و همیشه هم، در حال نرسیدن.

برگشت‌ناپذیر

«جراحی زیبایی – ترمیمی» 

غروب

اینجانب، صاحب یک دماغ منحرف و بزرگ، از همین تریبون به تمام خانم‌ها و آقایونی که با جرات و جسارت زیاد اجازه ایجاد تغییر در شکل و ظاهر خودشان به دلخواه و سلیقه شخص سوم را می‌دهند تبریک گفته و به احترام‌شان تمام قد می‌ایستم.

اینجانب حتی نحوه برداشتن ابرو توسط آرایشگر مطرح و معروف و کارکشته شهر را هم قبول ندارم، تازه ابرویی که به هفته نرسیده شکل و قیافه ظاهرش چه بسا دهشتناک‌تر از روز اولش بشود. اینجانب حتی موهای عزیزم را که با سرعتی پایاپای با سرعت صوت بلند می‌شوند را به دست قیچی آرایشگر نمی‌سپارم، مبادا که خراب کند و آنچه می‌خواهم نشود! آنوقت چطور بینی، لب، گونه، پوست گردن، چروک دور چشم، سایز شکم و سینه را بدهم به دست دیگری تا تغییرش بدهد، بلا به دور. فکر و تصورش در حد و اندازه‌های کابوس‌های شبانه حالم را بد می‌کند. اگر آنچه می‌خواستم نشود، چه خاکی بر سرم بریزم؟ هم پول را داده‌ای هم گوشت و پوست بدن را! معامله خوبی نیست.

سوراخ‌های دماغ دختر همسایه قدیمی بجای اینکه رو به زمین باشند درست مقابل چشم‌های مخاطب باز می‌شوند. دخترخاله دو نوار بلند قرمز / قهوه‌ای روی صورتش نقاشی کرده که به نظرم شبیه کاراکتر فیلم‌های ترسناک شده است. شوهر خواهرم با صورت استخوانی درشت و یک خروار ریش و سبیل دماغ کوچک و قلمی در صورتش ساخته و گونه‌های خواهر زن‌دایی‌ام یک جور بدی بزرگ هستند.  به جای همه این اقلام مصنوعی، دوست صمیمی‌ام صاحب دماغی به غایت زیبا شده است و سینه‌های به شدت بزرگ خواهرِ شوهر‌خاله به طرز زیبایی جمع و جور شده‌اند.

من و پدرم اما، با همان بینی‌های منحرف و بزرگ هر وقت از هر مهمانی برمی‌گردیم به محض خروج از خانه میزبان، نگاهی به دماغ‌های مضحک یکدیگر انداخته و بهم تاکید می‌کنیم که تغییرات باید کوچک و برگشت‌پذیر باشند، ما اهل غیر قابل برگشت‌ها نیستیم.

وسواس زیبایی

«جراحی زیبایی – ترمیمی» 

عصر

دماغ گنده‌ای دارم ولی هیچ وقت دلم نخواسته تغییرش بدهم. می‌ترسم من هم برم جزو دسته دماغ‌عملی‌ها. برای عضویت در دسته دماغ‌عملی‌ها لازم نیست عمل کرده بود، ولی لازم است رفتار دماغ سربالایی از خود نشان داد. رفتاری پر از خودبینی و تکبر، نگاهی از بالا و آزارنده به دیگران. تجربه به من ثابت کرده هرکس که رفت و دماغش را سربالا کرد، میل و کششی به این رفتار یا دارد یا پیدا می‌کند. ممکن است همان اول عمل کردنش خودش را نشان ندهد ولی در گذر زمان با عادت کردن به سر دماغش، رفتارش هم تغییر می‌کند. انگار که زیبایی حاصل از دستکاری طبیعت و جهتگیری دماغشان به فکرشان هم جهت می‌دهد.

وحشت دیگرم از عمل دماغ، همیشه حس کردن رد بریدگی و پارگی عضلات در صورتم است که باعث می‌شود به وقت زکام مراعات بیش از حدی داشته باشم و همیشه نگران باشم که الان است دماغم بیفتد زمین‌.

گاهی در آینه نگاه می‌کنم و اول دماغم را می‌بینم و بعد از مقداری توجه و کنکاش باقی اعضای صورتم را هم پیدا می‌کنم. ولی روزهایی هم هست که با نگاه کردن در آینه دو جفت چشم درخشان، لبخندی پررنگ، موهایی خوش‌فرم و دماغی متناسب می‌بینم. برای خاطر همین دفعات است که حس می‌کنم زیبایم، و برای همین احساس زیبایی گهگداری‌ست که نیازی به دستکاری صورتم نمی‌بینم. من که ملکه زیبایی نیستم، امضا نداده‌ام که همیشه بدرخشم. همینقدر هم برای دل خودم کافی‌ست.

گاهی دوستی عمل می‌کند و دیگران به محض دیدن می‌گویند وای چقدر عوض شدی، خیلی بهتر شدی. برای من بهتر و بدتر شدنش مهم نیست. مهم است که عوض شده و دیگر آن آدم سابق نیست. نمی‌توانم تحمل کنم که هر بار در آینه با خودم غریبی کنم. برایم تصورناشدنی‌ست در خیابان راه بروم و سایه‌ام از پنجره مغازه‌ها عبور کند ولی من خودم را نشناسم.

با همه دلبستگی به دماغ گنده‌ام، خوشحالم که علم به این درجه رسیده که می‌تواند هرکس را که هنوز به خودش دل‌ نبسته جور دلنشینی تغییر دهد. این عدم تمایل من به عمل‌های زیبایی، رد لزوم و مفید بودنشان نیست بلکه بیشتر دوست دارم درک ما از زیبایی از بُکُش و خوشگلم کن بگذرد. بتوانیم از آنچه هستیم لذت ببریم و به دیگران هم برای آنچه هستند لذت ببخشیم.

امروز هر کس را اطرافم می‌بینم از یک گوشه‌ای از خودش و صورتش و بدنش ناراضی‌ست و تا انگولکش نکند، نبُرد، سربالا نکند، بزرگ نکند، کوچک نکند، آرام نمی‌گیرد. پیشتر هم شاید مردم از چهره و هیکلشان همینقدر ناراضی بودند ولی به دلیل ریسک و قیمت بالا فکرش را هم نمی‌کردند. الآن ولی خطرش به صفر میل می‌کند، برای همین شاید بیشتر می‌بینیم و می‌شنویم. شاید هم همه‌اش اینها نباشد. نمی‌دانم، فقط می‌دانم دلم می‌خواهد خودمان را زیباتر ببینیم و هر چه هستیم را دوست بداریم.

حق طبیعی

«جراحی زیبایی – ترمیمی» 

بعد از ظهر

افسانه از نظر خودش بینی زیبایی نداشت، حدود بیست سال داشت و ازدواج نکرده بود، خودش فکر می‌کرد علت اینکه ازدواج نکرده است، بینی‌اش است، آن زمان تحصیلاتش دیپلم بود و در قلاب‌بافی بسیار متبحر. از همان کار قلاب‌بافی هزینه‌ جراحی را تامین کرد و بینی‌اش را جراحی کرد. به زعم خودش زیبا شده بود اما نه به میزانی که انتظار داشت. در طول این مدت نیز خیاطی را به خوبی فراگرفته بود و هزینه‌ جراحی دوم بینی‌اش را از خیاطی تامین کرد. یک بار هم سخنرانی غرایی برای خانواده‌اش کرد که این کار، سرمایه‌گذاری برای آینده‌اش است و او کاری که خانواده‌اش باید انجام دهند را خودش انجام می‌دهد.

 بعد از جراحی دوم، از بینی‌اش راضی شد، چند سال گذشت و خبری از ازدواج کردنش نشد، طی این مدت کنکور شرکت کرد و قبول شد و لیسانش را گرفت و چند امتحان داد و دفتری تاسیس کرد و شروع به کار کرد. در کار خودش نیز پیشرفت چشمگیری کرد اما این مسائل باعث نشده بود که علت ازدواج نکردش را فراموش کند، برای بار سوم بینی‌اش را به تیغ جراحی سپرد، خب منطقی است که چهره‌ای که بینی‌اش سه بار جراحی شده بود، سایر اعضایش نیز به جراحی نیاز داشت.

من چند روز پیش افسانه را در مراسم ختم پدرش دیدم، ازدواج نکرده بود و صورتش تبدیل به لحاف چهل تکه (از نظر من) شده بود. بعد از احوالپرسی‌های معمول گفت: «این چند روز آنقدر گریه کرده‌ام، پلک‌هایم افتاده شده است و بعد از مراسم، حتما قبل از عید باید بروم پیش دکترم» من چیزی نگفتم،  به نظرم این حق افسانه و افسانه‌ها است که در مورد چهره و بدن خود تصمیم بگیرند و از هیچ تلاشی برای زیباترشدن‌شان فروگذار نکنند. موقع خداحافظی، یکی از دوستان مشترک من و افسانه به من گفت: «اگر دکتر خوب و مطمئن برای جراحی بینی خواستی، بگو بهت معرفی کنم.» من بینی زیبایی (با معیارهای جامعه کنونی ایران) ندارم، در واقع بینی‌ام علاوه بر اینکه زیبا نیست، زشت هم هست. اولین متلکی هم که در دوران نوجوانی شنیدم این بود: «کلیه‌ات را بفروش، بینی‌ات را عمل کن» اما به نظرم من و امثال من هم حق دارند، چهره‌ خود را دوست داشته باشند و آن را به تیغ جراحی نسپارند.

تیغ زیبایی

«جراحی زیبایی – ترمیمی» 

نیمروز

بلوزش را ناغافل داد بالا و گفت:« نگاه کن صافِ صافه.  عین پسربچه‌ها» و با حسرت دست گذاشت روی سینه اش و گفت: «دلم میخواد بین سینه‌هام خط باشه از لباس بیاد بیرون وقتی دولا میشم.» و دوباره رفت بگردد دنبال عوارض پروتز سینه و بهترین جراحان سینه و مدل‌های سینه پروتزی.

وسط جستجو سرش را آورد بالا و گفت: «به نظرت من خیلی خرم که می‌خوام هوار تومن پول بدم بابت این کار؟» – «نه! دوست داری دیگه. چرا بد باشه؟ به نظر من از مسافرت رفتن هم بهتره چون تا آخر عمر بهت وصله خیلیم قشنگه.» – «آخه من شوهر هم ندارم که. مردم نمی‌گن خل بود؟» – «مردم به‌ هر حال یه‌ چیزی می‌گن. تو ببین خودت چیکار دوست داری بکنی، همون کار رو بکن.» – «یعنی بعدا همه می‌گن اوووه چه خوشگل شده؟» – «بعدا خودت هر وقت توی آینه نگاه کنی می‌گی اووووه چه خوشگل شدم؟ اگه قول می‌دی بگی، برو این کارو بکن.»

***
بینی‌اش را که عمل کرد عالم و آدم شروع کردند به تکه انداختن:
– حالا چه وقت عمل دماغ بود؟
– خودت رو می‌خوای به کی نشون بدی؟
– والا مردم خوب حال و حوصله دارن بعد یه شیکم زاییدن بازم به این قر و فرهاشون می‌رسن.
– پول زیاد رو می‌زنن به در و دیوار دیگه.
– …

خودش، قیافه‌اش را این شکلی دوست داشت. با ظاهر جدیدش دیگر نه به بی‌وفایی شوهرش آن‌قدر فکر می کرد نه به هیکل درشتش. زیبا شده بود و همین احساسش را خوب می‌کرد. لبخندش قشنگ‌تر شده بود و چشم‌هایش می‌درخشید. خودش را هم به کس خاصی نشان نداد، فقط هر روز صبح که از خواب بیدار می‌شد دماغ کوچک قشنگش اولین چیزی بود که می‌دید و لبخند می‌زد.

***
روی دستم از ۹ سالگی یک جای سوختگی داشتم که بعد از خوب شدن کمی گوشت اضافه آورده بود. مادرم آن‌سال‌های اول خیلی عذاب می‌کشید و مدام منتظر بود بزرگ شوم تا دستم را بسپارند به جراحی پلاستیک. بزرگتر که شدم جای زخم آب رفت و حالا شده اندازه بک لوبیا و آنقدر به آن عادت کرده‌ام که یادم نیست یک زمانی نبوده. این اولین آشنایی من با جراحی پلاستیک بود و تا مدت ها فکر می‌کردم دکتر قرار است با پلاستیک برایم دست مصنوعی بسازد.

***
من نه این‌که فکر کنم خیلی قشنگم، اما هیچ‌ وقت آن‌قدرها با ظاهرم مشکل نداشتم که بسپارمش به تیغ جراح اما از اعماق قلبم می‌خواستم دماغم خودبه‌خود زیبا می‌بود یا چشم‌هایم از ابتدا روشن بودند و موهایم از بدو تولد بور؛ اما با قدم مشکل دارم. هفت سانت، فقط هفت سانت اگر بلندتر بودم دیگر هیچ چیز نمی‌خواستم. تا الان عمل جراحی مطمئنی برایش پیدا نکرده‌ام وگرنه نمی‌دانم این کار را می‌کردم یا نه. اما احتمالش خیلی بالاست. به نظرم این‌که دنیا را از هفت سانت بالاتر نگاه کنم خیلی لذت‌بخش است.

***
کلا رسیدن به زیبایی ظاهری نقش مهمی در روحیه آدم‌ها دارد حالا گیرم برای زنان کمی بیشتر از مردها. من با این‌حال که خودم به سختی دل به جراحی برای زیبایی می‌دهم اما کاملا موافقم که کسی بخواهد با کمی تغییر، ظاهرش را به آن‌چه دوست‌تر دارد نزدیک کند و به‌نظرم حالِ خوب به هر شکلی که به دست بیاید ارزشمند است. حالا یکی با درس و علم و هنر می‌رسد به آن خالِ خوب و یکی با زیبایی چهره، یکی هم با هر دو و یکی هم بدون همه اینها راضی و خوشحال است و از نظر من همه ارزشمندند.

زیباییِ کاربردی

«جراحی زیبایی – ترمیمی» 

پیش از ظهر

نغمه خیلی وقت بود که مطمئن بود جایگاهی که در اجتماع اشغال کرده‌است آن چیزی نیست که او می‌خواهد پس به دنبال راهکار‌ بود. یک روز جلوی آینه مشکل را حل کرد. اول از عمل بینی و تزریق لب شروع شد. بعد به گذاشتن گونه و ساکشن شکم رسید. تغییرات همکلاسی سابقم را می‌دیدم اما نه خودش و نه من تغییری در جایگاه اجتماعی‌اش نمی‌دیدیم.

زری‌خانم را از کودکی یا شاید نوزادی می‌شناسم. کدبانویی باسلیقه و هنرمند وقتی در مدرسه می‌خواندیم»کوکب خانم زن‌پاکیزه ای بود» من فقط او را مجسم می‌کردم. آغوشش نرم‌ترین بود. وقتی در شصت سالگی تصمیم گرفت سایز سینه‌اش را کم کند همه تعجب کردند، اما این جراحی را انجام داد. چهار ماه بعد که در یک مهمانی  دیدمش برای اولین بار خبری از پیراهن های گشاد نبود و کت دامنی رسمی پوشیده بود، صاف ایستاده بود و قوز نکرده بود. محکم بغلش کردم هنوز نرم بود و آرامش‌بخش.

منشی مطب یکی از آشنایان رفته بود مرخصی قرار بود دو روز را من شونزده ساله بروم و حقوق خوبی هم بگیرم. آقایی جهت مشاوره‌ جراحی زیبایی منتظر بود تا نوبتشان شود. معلم زیست‌شناسی بود و من هم کتاب و دفترم جلویم باز. تا برود داخل صحبت کردیم و کمی هم به من کمک کرد. از روی کنجکاوی داخل پرونده را نگاه کردم. نوشته بود «ترمیمی لاله‌ گوش». آخر وقت قبل رفتن به خانه نتوانستم جلوی خودم را بگیرم و از دکتر پرسیدم این چه جراحی است. آقای معلم تا پنج سال پیش یک خانم معلم بوده و الان تمایل دارد سوراخ هایی که زمانی گوشواره می‌انداخته بسته شود.

می‌گوید خر و پف می‌کند و الان دو سال است در اتاق‌های جدا می‌خوابند. می‌گوید دلش برای در آغوش هم بیدار شدن تنگ‌شده‌است. تصمیم‌گرفته جراحی‌کند. درکش می‌کنم.

می‌گوید بعد از زایمان دوقلوها دیگر از همخوابی لذت کامل نمی‌برند. اما هم را دوست دارند و نمی‌توانند لذتی که تنشان ایجاد می‌کرده را فراموش کنند. تصمیم گرفته جراحی‌کند. درکش نمی‌کنم.

زخم برجا مانده از شیطنت کودکی را می‌خواهد بردارد، درکش می‌کنم.

از افتادگی پلک‌هایش ناراضی است، درکش نمی‌کنم.

حال دوباره بپرسیم «جراحی زیبایی آری یا خیر؟» اولین سوال که پیش می‌آید این است که برای خودم‌ یا دیگران؟ این سوال خیلی مهمی است. سوالی که مشخص می‌کند چقدر به خودمان اجازه می‌دهیم طرز تفکرمان را به بقیه القا کنیم و کنش‌های افراد را با محک خودمان بسنجیم. و بعد آنها را قبول یا رد کنیم. و به افراد برچسب بزنیم. اینکه با افراد ارتباط داشته باشیم یا نه دست خودمان است اما اینکه بقیه با تنشان چه می‌کنند به ما مربوط نیست.

تاثیر زمان بر همه چیز

«جراحی زیبایی – ترمیمی» 

صبح

بیست سال پیش: ما یک خانواده مذهبی و سنتی داشتیم. تا همین چند سال پیش هم هیچ کس توش عمل زیبایی‌ای انجام نداده بود. حتی کارهایی مثل تتو رو هم خیلی زشت می‌دونستیم و توی هر کس می‌دیدیم اخ اخ و پیف پیف می‌کردیم. من که برای‌ خودم فمینیست هم بودم و این کارها رو کلا بر خلاف حقوق زنان می‌دونستم. اصلا کسی جرات نمی‌کرد توی این خانواده حرف از اینکه من دماغم رو عمل کنم بزنه. غیر ممکن بود امثال‌ ماها ابرو تتو کنیم. ما از اون خانواده‌هاش نبودیم!

ده سال پیش: یادمه دامادی یکی از اقوام بودیم که تهران برگزار می‌شد و یک جلسه بین فامیل در گرفته بود که عروس تهرانی، آیا دماغش رو عمل کرده یا نه. نتیجه این جلسه اگر این می‌شد که عروس دماغ عمل‌کرده است کلی برچسب با خودش برای اون بنده خدا می‌آورد: سطحی و ظاهربین، بی‌اعتماد به نفس، تازه‌به‌دوران‌رسیده، زشت سابق! و کلی قضاوت‌های مشابه. ولی دیگه نمی‌شد گفت ما از اون خانواده‌هاش نیستیم. یه نفر با دماغ عملی بهمون اضافه شده بود.

پنج سال پیش: بالاخره یکی از دختران فامیل نسبی، با بینی قوزدار، سقف شیشه‌ای رو شکست و همین که ۱۸ ساله شد رفت زیر تیغ جراح بینی، تازه به دست جراحی که خودش از فامیل بود. البته تا بعد از عمل به کسی خبر ندادند که داستان درست نشه. عمل خیلی خوبی بود و خوشبختانه عوارض هم نداشت. خودش می‌گفت خیلی درد داشته و اگه به عقب برگردم دوباره عمل نمی‌کنم. ولی اینقدر تاثیر خوبی روی قیافه‌اش داشت که همه بهش می‌گن بی‌خود، خیلی لازم بود. تو همین دوره زمانی ابرو‌های تتو کرده و خط چشم تتو و سایر تغییرات دائمی زیبایی هم بین زنان فامیل گسترش پیدا کرده بود.

الان: ولی ما از اون خانواده‌هاش نیستیم که پسر توش دست به ظاهرش بزنه و دماغ عمل کنه‌ها!