ماه: آوریل 2018

عکاسی

«آداب و رسوم مربوط به ازدواج»

بامداد

بیشتر از بیست سال از اون زمان می‌گذره. شیراز به عروسی پسر یکی از اقوام دعوت شده بودیم، یک خانواده مذهبی و سنتی. عروسی پسر قبلی‌شون هم آرایشگر اومده بود خونه، هم خودشون عکس گرفته بودند. این بار عروس از فامیل خودشون نبود. تو دیدارهای قبل از مراسم تو حرف‌های مامانم و مادر داماد شنیده بودم که مادر داماد، از اینکه قراره عکاس و فیلمبردار بیارن ناراضی بود. می‌گفت میان تو دست و پا و نمی‌گذارند راحت کار خودمون رو بکنیم. عروسی این بار هم تو خونه خودشون بود البته.

توی مراسم هم دیدم که مرتب با عکاس درگیر بودند و از اینکه سفارش میده که این طرفی بایستید و فلان ژست رو بگیرید و …، خوششون نمی‌اومد. اوج اختلاف وقتی بود که مادربزرگ داماد اومد تا یک رسم قدیمی خودشون رو انجام بده و عکاس اصرار داشت عکسش هم خوب بیفته. هی به اون بنده خدا که به هر حال سنش زیاد بود و حرکت براش آسون نبود سفارش می‌کرد که چطور بره و بیاد و بایسته و بشینه و اون بیچاره هم به سختی داشت تلاش می‌کرد عمل کنه که مادر داماد اومد و گفت: اصلا نمی‌خوام از مادر من عکس بگیری. بذار کارشو بکنه. این تصاویر تو ذهن من نوجوون مونده بود ولی برداشتی که اون موقع کرده بودم، این بود که چه خانواده املی که نمی‌تونند با عکاسی مراسم کنار بیان.

سال‌ها گذشت و خودم بچه‌دار شدم و عروسی‌های زیادی رفتم. عادت کرده بودم به اینکه یکی تو عروسی باشه در نقش کوفت‌کن مراسم به بچه‌ها. خانما، بچه‌هاتون لطفا تو بغل خودتون باشن. خانم پسر شماست رفته کنار سفره عقد؟ بچه‌ها کنار کیک نباشن! البته بقیه رو هم فرماندهی می‌کردن که کی برقصن و کی بشینن و کی تو عکس و فیلم کسی نباشه و کی باشه، ولی چیزی که به من ربط پیدا می‌کرد معمولا غرولند خطاب به بچه‌ها بود. گاهی این آدم غرغروی پشت بلندگو دی جی بود، گاهی از مسوولین تالار، گاهی از خود تیم عکاسی، ولی هر‌ کسی که بود معمولا دستورهاش از طرف تیم عکاسی هدایت می‌شد. به نظر من هم جز واجب و اجتناب‌ناپذیر مراسم بود تا روزی که رفتیم یه عروسی با عکاسی مستند، عکاسی که قرار بود از روند طبیعی مراسم عکاسی کنه و کاری به کسی نداشت.

این بار کسی تو بلندگو همه رو هدایت نمی‌کرد چی‌کار بکنند و چی‌کار نکنن. نه مهمونها مجبور بودن وقت خاصی حاضر باشن و وقت خاصی ناپدید، نه عروس و داماد قرار بود حرکات محیرالعقولی برای ثبت در تاریخ انجام بدن، نه بچه‌ها مزاحم کسی بودن. باورم نمی‌شد، یعنی همین نبود عکاس دستور بده بود که این همه تغییر ایجاد کرده بود؟ چقدر خوش گذشت به من و به بچه‌هام. بعد از اون هم عروسی‌های دیگه رفتیم ولی برای بچه‌ها، هنوز که هنوزه اون بهترین عروسی بوده.

باورش سخته که گاهی حواشی چقدر روح مراسم رو تغییر میدن. حالا اون فامیلمون رو خیلی بیشتر درک می‌کنم و می‌فهمم چرا در برابر عکاس اینقدر مقاومت داشت. امل نبود، دلش می‌خواست مراسم روح خودش رو داشته باشه نه اینکه کارگردانی شده و تصنعی باشه، اونم توسط کسی که کلا چند ساعت بیشتر در خدمت این فامیل نیست و از گذشته و رسوم و روابطشون هیچ اطلاعی نداره. آیا به نظر شما هم بعضی از آداب و رسوم فعلی مراسم عروسی روحش رو خراب می‌کنن؟

بادا بادا مبارک بادا

«آداب و رسوم مربوط به ازدواج»

شبانگاه

روزی که دیدم واقعا دلم می خواهد که باهاش زیر یک سقف زندگی کنم و با توجه به اینکه در جامعه‌ای داریم زندگی می‌کنیم که نمی‌توانیم همینجوری برویم در یک خانه، فهمیدم که دیگر باید ازدواج بکنیم. به خانواده‌ها گفتیم. یک روز عصر آمد خانه‌ ما و با پدرم جلوی تلویزیون مثلا نود دقیقه فوتبال دیدند. من هم تنهایی یک پنج‌شنبه رفتم ناهار خانه‌ آنها بدون حضور برادرها و خانواده‌هایشان. در اولین دیدار که اگر بخواهیم نامش را خواستگاری رسمی بگذاریم هم به واسطه‌ خراسانی بودن دو خانواده صحبت‌ها کامل دور فطیر و حلیم گذشت.

فردا صبح هم که بلند شدم زنگ زدم به دایی‌ها و عمه‌ها که من می‌خوام ازدواج کنم. همین. ناراحت شدند؟ شاید. اما آنچه که بسیار مهم است من دلیلی برای ناراحتی نمی‌بینم چرا که از ابتدا هم نحوه ازدواج و قرار مدار زندگی آینده‌ من بجز خودم و پدر و مادرم به کس دیگری مربوط نبوده و نیست.

فکر می‌کنم تا همین‌جای قضیه بتوانید نظر من را درمورد رسومی مثل بله‌برون، حنابندان، شب‌یلدایی، عید‌اول، جهیزبرون، سیاهه‌نوشتن و … حدس بزنید. می‌خواهید چشم اطرافیان را دربیاورید؟ خوشبخت شوید و زندگی عاشقانه‌ای داشته باشید با خریدن ده دست لباس و کفش نو و ریختن کیلو کیلو میوه در شکم فامیل دهن کسی را نمی‌توانید ببندید. ناراحت می‌شوند و قهر می‌کنند؟ من می‌گویم بهتر قهر کنند. این جوری پول کمتری برای برگزاری عروسی می‌دهید و قسط کمتری می‌پردازید. عمه خانم آرزوی دیدن عروسی پسر برادرش را داشته بفرماید و چکش را بنویسد برای تحقق آرزویش.

چیزی که در مورد رسومات ازدواج جالب است این است که موردی کم نمی‌شود بلکه رسومات جدید هم اضافه می‌شوند. داشتن دو الی پنج ساقدوش برای عروس  و گذاشتن پوشش و تزئینات شکل‌هم بدون توجه به سایز و هیکل و قیافه‌ افراد، برگزاری جشن‌های آخرین روز یا شب مجردی‌، بازی در یک فیلم کوتاه کم و بیش سکسی_هندی برای پخش در شب عروسی و یا حتی روبان زدن کله‌پاچه‌ در یخچال خانه‌ عروس و هماهنگ کردن برس کاسه‌ توالت با دمپایی‎های پلاستیکی‌ دستشویی.

با تمام اینها می‌گویم تصمیمتان را بگیرید و زندگیتان را شروع کنید. همیشه آرزوی پوشیدن لباس دنباله‌دار سفید داشته‌اید بپوشید. می‌خواهید خودتان را به قیمت مضربی از سال تولدتان بفروشید؟ آزادید هر چه می‌خواهید بکنید. اما یادتان باشد زندگی شماست، پولی که خرج می‌شود پول شماست. می‌توانید درجا دیگر برای آرزوی مهم‌تر خرج کنید.

مبارکتان باشد.

هرچی قسمت باشه

«آداب و رسوم مربوط به ازدواج»

شامگاه

زمانی که می‌خواستم ازدواج کنم، رسماً هیچ مراسم خاصی جز خواستگاری نداشتم. اون هم البته به خاطر مشکلات خانواده همسرم بود و لج و لجبازی بینشون. البته یک مراسمی به عنوان نامزدی هم بابا برام گرفت که در واقع دهن فامیل بسته بشه. اما می‌دونید چی شد؟ بعد از ده دوازده سال هنوز میگن دختر فلانی رو مثل بیوه‌زن‌ها بردن خونه شوهر بی‌ساز و آواز! کل این جمله غلطه و وای به حال اون تشبیه…

برادرم که می‌خواست ازدواج کنه، بابا و مامان از ریز و درشت رسم و رسومات رو رعایت کردن، خواستگاری، بله‌برون، چله کوچیکه، چله بزرگه، اولین عید و و و… یک جشن ازدواجی بابا و مامان برای برادرم گرفتن که رو دست نداشت. اما باز هم می‌دونید چی شد؟ فامیل گفتن پولش رو از کجا آورده بودن؟ مثل عقده‌ای‌ها… و دور باطل این داستان‌ها و در دهن مردم و دروازه…

آنقدر دنیا تکون خورده که من نمی‌دونم میشه گفت که مراسم مربوط به ازدواج خوب و لازمه یا نه، اما من خودم دوستش دارم، بی‌خیال بقیه، من دوست دارم مراسم خواستگاری کردن و بعد اومدن برای گرفتن بله، خوشحال بودن، شادی کردن و حرف زدن رو. من مراسم حنابندون رو دوست دارم، دوست دارم اون بوی حنا رو، اون رقص محلی رو چون مااصالتاً واسه یه گوشه‌ای از ایران هستیم و همه مراسمامون رنگی و شاده با رقص‌های دست‌جمعی که واقعاً سرشار از بوی زندگیه و من هم عاشق زندگی. حتی اگه بحث اینها هم نبودن، باز هم دلم می‌خواست مراسم مربوط به ازدواج برپا بشه، چون همین باعث آشنایی خانواده‌ها با هم میشه، درسته که می‌گن ازدواج مثل هندوانه در بسته‌ست اما باز هم یه نمه‌ای از اخلاقیات یک خانواده و فامیل رو نشون میده و تو کمی متوجه میشی آیا دو خانواده از نظر فکر و عقاید به هم می‌خورن؟

ولی با این حال، کمی که بیشتر فکر کردم راجع به این موضوع، باز هم تمام اینها فقط مقدمه‌ یک ازدواجه و برپا شدن یا نشدنش قرار نیست چیزی رو که قراره اتفاق بیفته تغییر بده. و این‌ها توی زمانه حاضر سلیقه‌ای هست.

سیندرلا با هلی‌کوپتر

«آداب و رسوم مربوط به ازدواج»

غروب

اول از همه اعتراف کنم وقتی خیلی جوان بودم به نظرم عروسی و مراسم و حواشی‌اش مسخره و بی‌خود و اضافه می‌آمد. در تصوراتم خودم را مجسم می‌کردم که با یارم سوار ماشین هستیم به مقصد یک جای خیلی خیلی باحال مثل عکس‌هایی که توی مجلات قدیمی مادرم دیده بودم، حالا این‌که با ماشین چطور می‌شد به کوهستان‎‌های سوئیس یا سواحل اسپانیا رفت، بماند! اینکه روزی قرار است مثل دلقک سیرک آرایش بشوم و با لباس مسخره پف‌پفی تمام  شب را روی پاشنه‌های بلند لق بخورم و از این میز به آن میز برای خوشامدگویی به مهمان‌هایی که بیشترشان را نمی‌شناختم، بروم و از سر تا پا ارزیابی شوم، اعصابم به رعشه می‌افتاد. البته آن مدل آرایش و لباس دهه‌هاست ورفتاده ولی من فکر می‌کردم حتما نوبت من هم برسد همین‌ها مد خواهند بود. سخت بر سر عقیده‌ام بودم و در دفاع از آن مثال‌ها می‌آوردم که بعد از کلی خرج کردن و حرص خوردن چطور کل مراسم از سوی دو فامیل افتضاح ارزیابی شده و موجب دلخوری و قهر و دعوا شده و تا مدت‌ها پرداخت قسط‌های مراسم جایی برای پس‌انداز در زندگی زوج جوان باقی نگذاشته است.

سال‌های زیادی گذشت تا نوبت به خودم رسید و نوبت محک زدن عملی بودن آرمان‌هایم. در آن زمان من و یارم هر دو سال‌ها کار کرده بودیم و پس‌انداز خوبی داشتیم، علاوه بر آن من یکی از اساسی‌ترین فاکتورهای موثر بر زندگی خانوادگی ایرانی را دیگر به رسمیت می‌شناختم: خانواده‌های طرفین. همچنین به کارکرد وجود «مراسم» برای رسمی کردن و خاطره‌انگیز کردن تجربه ‌های کم تکرار زندگی پی برده بودم. «لذا تمام این مقدمات بگفتمی تا به اصل ماوقع» برسم! من و یارم با هزینه خودمان جشنی برای نشان دادن عشق و پیوندمان برگزار کردیم که واقعا نشانی از ول‌خرجی و پز نداشت، در عین حال هم خانواده‌ها و هم دوستانمان راضی بودند و لذت بردند. الان که گاهی آلبوم عروسیمان را نگاه می‌کنیم یا گاهی با خانواده حرف عروسی پیش می‌آید، جز خوشی و خاطره خوب حدیث دیگری به میان نمی‌آید. از تصمیم خودم برای داشتن عروسی جمع و جور و احتراز از بقیه مراسم مثل نامزدی و حنابندون و پا‌تختی خوشحالم. برای من خاطره‌سازی برای خودمان و خوشحال کردن پدرو مادرمان با همان عروسی میسر شد ولی فکر می‌کنم برای همه نمی‌توان نسخه یکسانی پیچید.

یک انتخاب

«آداب و رسوم مربوط به ازدواج»

عصر

«-آلبومت رو بیار ببینیم؟
— ما مراسم نداشتیم.
– وا مگه بیوه بودی؟»

باوری در جامعه ایران وجود دارد که می‌گوید هرچه مراسم‌های منتهی به ازدواج پرشکوه‌تر برگزار شود، قدر و منزلت عروس بالاتر است. تقریبا این دیدگاه، دیدگاه رایجی است و در اغلب موارد از خانواده عروس اصرار و از خانواده داماد انکار، تا بالاخره به یک سطحی رضایت داده می‌شود و مراسم‌ها را برگزار می‌کند و دو نوگلِ نوشکفته را راهی زندگی مشترک می‌کنند. البته مهم‌ترین عامل در این میان، هزینه‌ای است که صرف این کار می‌شود که اغلب این هزینه‌ها را داماد و خانواده‌اش باید تامین کنند و اغلب در تهیه این هزینه‌ها مشکلاتی وجود دارد و همین مشکلات این مراسم‌ها را به کام میزبان و مهمانان تلخ می‌کند اما چون باور شکوه و منزلت وجود دارد، تقریبا یک باید نانوشته در جهت انجام مراسم وجود دارد. این باور یک سطح دیگر نیز دارد، در مواردی که خانواده داماد اغلب با محوریت پدر داماد، عهده‌دار این هزینه‌ها می‌شود، هرچه با شکوه برگزار شدن این مراسم، نشان از سنگِ تمام گذاشتن پدر داماد برای پسرش نیز دارد و گویی نشانی از سربلندی برای خانواده است.

یکی از دوستانم که متعلق به خطه خراسان بود، در مورد این مراسم می‌گفت: «این مراسم، قراردادی بین پدران دو خانواده است و عروس و داماد در این مراسم به مثابه عروسک هستند.»

البته عدم برگزاری مراسم‌ها گاهی برگ برنده‌ای برای داماد و خانواده اش نیز هست که نشان از زرنگی و رندی ایشان دارد که دختری را انتخاب کرده‌اند که برایشان هزینه‌تراشی نکرده است و اگر این دختر، زنِ زندگی نشد، خیلی مهم نیست چون هزینه‌ی اندکی برایش کرده‌اند.

صرف نظر از این باور فراگیر، به نظر من اگر ازدواج را یک مساله شخصی و فردی در نظر بگیریم، هر زوجی بنا به مقتضیات زمانی و مکانی خود می‌توانند تصمیم بگیرند که چه میزان از مراسم‌ها را انجام دهند و انجام یا عدم انجام این مراسم‌ها هیچ ارتباطی با قدر و منزلت و … ندارد.

دنیا گلستان می شود، اگر…

«آداب و رسوم مربوط به ازدواج»

بعد از ظهر

خبر رسید که یکی از نزدیکان دخترش را نامزد کرده و در مراسم عقدکنان هم فقط فامیل درجه یک حضور داشتند و بعد از عقد و صرف شام و بزن و برقص، پدر عروس گفته است که مراسم حنابندان و عروسی و پاتختی و پاگشا و غیره نخواهد گرفت و پس از عید فطر عروس و داماد را به خانه شان می‌فرستد. به هدف تبریک نامزدی دخترش با پدر نوعروس تماس گرفته و گفتم که فامیل و دوست و آشنا از این تصمیم او دلخورند. در جوابم گفت: «دوست ندارم پس‌انداز دختر و دامادم حیف و میل و صرف میهمانی غیرضروری شود و پس از عروسی اجاره‌نشین شده و سالی یک بار دنبال خانه خالی بگردند. اگر پولی دارند برای خود کلبه‌ای بخرند تا محتاج منت صاحب خانه نشوند.» گفتم: «ای بابا مگر با پول چند کیلو شیرینی و چای و یک وعده غذا می‌شود خانه خرید!» همین جوابم کافی بود که مثل ترقه منفجر شود و با خشم بگوید: «چه می گویی؟ از قیمت‌ها خبر نداری؟ پول آرایشگاه، تزئین ماشین عروس، کرایه تالار برای مراسم جشن، شام، پاتختی و… هزار خرج دیگر! تازه مهمانان مادرمرده باید برای صرف یک شام ناقابل (که برای ما خیلی گران تمام می‌شود) هدیه تهیه کنند و جلو صدها جفت چشم بدهند. این هدیه گاهی موجب شرمندگی هم می‌شود. مثل دخترعمه که فکر نکنم فراموشش کرده باشی! اگر مشکل چند کیلو شیرینی بود که خودمان در خانه می‌پختیم! نه جانم. آرزوی دخترم پوشیدن لباس عروسی بود که کرایه کردیم. سفره عقد هم چیدیم و بزن و برقص و شادی و عکس و ویدیو هم داشتیم. همین کافی است. نزدیکان هدایایی در خور توان خودشان به عروس و داماد دادند. کسی هم نبود که به هدایا چشم بدوزد که هدیه چه کسی گران‌تر است. تازه این فکر عروس و داماد بود که والدین داماد هم استقبال کردند. ما دو پدر کمکشان کرده و خانه‌ای کوچک و نقلی خریدیم که فعلا برایشان کافی است. مادرها هم به فکر وسایل داخل خانه هستند.»

کارشان را پسندیدم. توقع و تجمل و چشم و هم‌چشمی را اگر کنار بگذاریم، دنیا گلستان می‌شود.

==

دخترعمه: زنی بود که دخترعمه خطابش می‌کردیم. او نظر مادی فقیر بود. در عروسی دختر خواهرشوهرش، داخل پاکت ده هزار تومان گذاشت و به عروس داد. مادر عروس جلو چشم مهمانان پاکت را باز کرد و با دیدن پول ناقابل، پاکت را دست دخترعمه داد و گفت :«زن دایی عروس هستی و خجالت نمی‌کشی؟ ده هزار تومان! ببر به گدای محله‌تان بده تا برایت دعا کند!» رنگ شوهر دخترعمه مثل گچ سفید شد و اشک مثل باران از چشمان مات و مبهوتش سرازیر شد. نه او و نه هیچ یک از مهمانان انتظار چنین عکس‌العملی را از مادر عروس نداشتند.