کارما

«حس من از آسیب دیدن آن که به من آسیب زده»

سحرگاه

نه اینکه آدم خبیثی باشم. نه اینکه بدجنس باشم. اما نمی‌توانم برایتان شرح دهم ‌آن روز که مادرم آمد و گفت «پسر فاطمه خانم» تصادف کرده، چقدر خوشحال شدم.

پسر فاطمه خانم، نوه عموی مادرم بود. اولین بار باغ عمو جان دیده بودمش و یک دل نه صد دل عاشقش شده بودم. آن وقت‌ها، هفده هجده سالگی، از پسران بداخلاق و ترشرو و با جذبه خوشم می‌آمد، او هم تمام این خصایص را داشت. به علاوه اینکه سبزه‌رو و زیبا و خوشتیپ هم بود. تا دیدمش جذبش شدم. آنقدر کاریزما داشت تا یک دختر هفده ساله را عاشق خودش کند. یک هفته تابستان، میان باغ، بین درختان به سر و کول هم می‌زدیم و می‌خندیدیم و بازی می‌کردیم. آنقدر بزرگ شده بودم که بفهمم وسط شوخی و خنده و بازی دستانش را به بدن من می‌کشد و بدنم را لمس می‌کند و آنقدر عاشقش بودم که کیف کنم. هفده سال بزرگتر از من بود. تازه از خارجه آمده بود، مرموز و جذاب بود. کسی چیزی از زندگی‌اش در آن سر دنیا نمی‌دانست. می‌دانستیم که زن و بچه دارد. زنش خارجی بود و انگار سال‌ها پیش از هم جدا شده بودند. تا اینجا را می‌دانستیم. فقط تا همین‌ جا را.

یک شب، وسط بگو و بخند و گپ و گفتمان، مرا ته باغ کشید. بوسیدم، عریانم کرد… من؟ من ما بین ابرها بودم، آنقدر تن و بدن عریانش برایم لذت‌بخش بود، آنقدر نفس‌هایش برایم مست‌کننده بود که فقط نگاهش می‌کردم تا سیراب شوم. آن شب تمام شد. فردا صبح که از خواب بیدار شدم دیگر نبود. کسی نمی‌دانست پسر فاطمه خانم کجا رفته. از هرکس می‌پرسیدم، می‌گفتند نمی‌داند شاید به تهران رفته. خانه‌اش کجاست؟ کجای تهران؟ کسی چیزی نمی‌دانست.

آن سال با آن حال روحی نزارم کنکور دادم. هنوز یک دختربچه نحیف بودم و یک دنیا آرزو… دنیا ندیده، دنیا نگشته، این وسط عاشق هم شده‌ بودم. عاشق کسی که دیگر فقط در خیالم بود. دنیا هم آنقدر پیشرفت نکرده بود تا با یک سرچ ساده، آدم‌ها همدیگر را از این سر تا  آن سر پیدا کنند.‌ یادم می‌‌آید فقط گریه می‌کردم. گرچه این روزها به حال آن روزهای آن دختربچه‌ بیچاره می‌خندم، اما آن روزها بدترین روزهای زندگی آن دختربچه بود. نمی‌دانم اشتباه از من بود یا او، یا هر دو! یا اینکه اصلاً اشتباه بود یا نه؟ اما من فقط یک جواب از او می‌خواستم، چرا رفته بود؟ و چرا من را در آن حال برزخی رها کرده بود؟! اینکه کاش بود تا فقط جواب سوال‌هایم را می‌داد.

نه من آنقدر بدجنس و‌ خبیث نیستم، اما روزی که مادرم گفت پسر فاطمه خانم تصادف کرده حس کردم شاید قانون کارما بوده، اینکه مرا رها کرد و‌ رفت، اینکه در گوش یک دختر بچه هفده ساله گفت «دوستت دارم» و رفت. و من همیشه فکر می‌کردم یک جا جواب آن دوستت دارم الکی را خواهد داد.

2 نظر برای “کارما

دیدگاه‌ها بسته شده‌اند.