چی بگم والّا؟!

 «عذاب وجدان»

صبح

اگر بگویم که عذاب وجدان نداشته‌ام که درست نیست. محال است کسی هیچ‌وقت عذاب وجدان نداشته باشد. ولی هر چه هم فکر کردم چه کاری کرده‌ام که حداقل از انجامش پشیمان باشم، چیز قابل عرضی دستم را نگرفت. البته که بازهم درست نیست بگویم هیچ کار اشتباهی هم انجام نداده‌ام. خوبیش این است که بعد اشتباهاتم موفق شده‌ام خودم را ببخشم و در حال حاضر عذاب وجدان یا پشیمانی ندارم.

شاید بتوانم بگویم، جلای وطن کردم و انتخاب سختی برایم بود و هنوز با عواقبش کامل کنار نیامده‌ام. هنوز هم گاهی حالی به حالی می‌شوم که این چه غلطی بود کردم و یا شاید حسی شبیه عذاب وجدان برای دوری و کوتاهیِ دستم از کمک به خانواده‌ام و کنارشان بودن داشته باشم.

قبل از هر کاری خیلی فکر می‌کنم و درست و غلطش را می‌سنجم. اگر بدانم غلط است و باز هم بخواهم انجامش بدهم کامل با خودم و عواقبش کنار می‌آیم. از طرفی می‌دانم در صورت خطا خودم را به سختی می‌بخشم، گاهی تا مدت‌ها باید تلاش بکنم تا از سر تقصیر خودم بگذرم. در نتیجه با وجود این که آدم هیجانی و هیجان‌زده‌ای هستم ولی کنش و واکنش‌هایم هیجانی نیست. اگر ندانم چه واکنشی درست است، هیچ واکنشی نشان نمی‌دهم. گاهی تصور بر بی‌تفاوتی و بی‌رگی من شده، حتی باعث پشیمانی شده که چرا چنان نکردم، ولی نشده که چرا چنین کردم. به شدت معتقد به باز نگشتن آب رفته به جویم، و باور دارم هر چه نخوری داریش.

در مورد جلای وطن هم، خب خیلی بالا پایین کردم. تا جایی که عقلم می‌رسید سنجیدم و مشورت کردم. ولی به هر حال کار یک‌ روز و دو روز نیست. کل سبک زندگیم تغییر کرده. از همان اول می‌دانستم که دلتنگی دمار از روزگارم درخواهد آورد. حالا هم هر وقت فشار دلتنگی زیاد می‌شود، ناله‌ای عذاب وجدانی چیزی یقه‌ام را می‌چسبد. مهم اما نوع برخورد من است که نمی‌گذارم ماندگار شود. می‌دانم یکی از عواقب تغییری‌ست که در زندگیم داده‌ام و زمان زیادی می‌طلبد تا به آن عادت کنم، شاید هم هیچ‌وقت عادت نکنم ولی عذاب وجدان دورترین و بی‌ربط‌ترین واکنشم به دلتنگی می‌تواند باشد. گاهی می‌روم ایران، گاهی سفر تفریحی، گاهی خودم را در کارم غرق می‌کنم، گاهی به خودم اجازه می‌دهم مدتی غمگین باشم، گاهی با دوستم حرف می‌زنم، گاهی نامه می‌نویسم، خلاصه ترفندهای زیادی دارم تا حس شبیهم به عذاب وجدان حقیقی تبدیل نشود.

Advertisements