تو زشتی!

 «عذاب وجدان»

پیش از ظهر

سه تا خواهر بودن. پدر و مادر زیبایی داشتن. آخری خیلی ملوس بود، ترکیبی از مادر و پدر. اولی هم که همسن و سال من بود دختر قشنگی بود، به پدرش رفته بود. وسطی اما زشت شده بود. زشت هم نبود در واقع، شبیه مادرش بود. اما خیلی لاغر. از همه بدتر رفتارش بود. به شدت لوس و بیشتر وقت‌ها آویزون خواهر بزرگتر که همبازی ما بود. ما هم سه خواهر بودیم و کوچکترین شباهتی به هم نداشتیم. من نه ساله بودم و اختلاف سنی زیادی با خواهر بزرگم داشتم. خواهر وسطی هم به کل با من جور نبود و بیشتر با خواهر بزرگتر می‌پلکید. در نتیجه تمام وقتم صرف دوست‌هام و بازی‌هایی می‌شد که توی کوچه راه می‌انداختیم.

یه بار به طور اتفاقی حرفای خواهرهام رو شنیدم که در مورد سه خواهر همسایه صحبت می‌کردن. اول در مورد کوچیکه که چند ماهه بود و تازه دندون‌هاش نیش زده بود. بعد در مورد خانم بودن و باوقار بودن خواهر بزرگتر و نمی‌دونم چی شد که صحبت رسید به خواهر وسطی. بحث شد که چقدر ناجوره یه خواهر میون بقیه زیبا نباشه.

عصر همون روز قرار بود توی کوچه بازی کنیم. خانم همسایه مثل همیشه خواهر وسطی رو همراه دوستمون به کوچه فرستاد تا با خیال راحت‌تر به کوچیکه برسه. طبق معمول هم خواهر وسطی مثل یه خال گوشتی ناجور چسبید وسط بازی ما. نه می‌ذاشت بازی کنیم، نه می‌ذاشت بشینیم و حرف بزنیم و نه اجازه نفس کشیدن می‌داد. مدام چیزی می‌خواست. یا گرسنه بود، یا تشنه بود، یا می‌خواست بازی رو بهم بزنه و یه بازی دیگه رو شروع کنه، یا گریه می‌کرد و بهونه می‌گرفت… به نظرم فقط می‌خواست مرکز توجه باشه و شاید اگر ما بزرگتر بودیم، درک شرایط بچه برامون راحت‌تر بود. اما ما هم یه تعداد دختربچه نه ساله بودیم که می‌خواستیم دو سه ساعت کش‌بازی و وسطی و بالابلندی بازی کنیم و برگردیم خونه‌هامون. این دختر فقط وقت ما رو تلف می‌کرد.

اون روز هم باز بهانه گرفت که پفک می‌خوام. خواهرش که به نظرم صبورترین آدم دنیا بود بچه رو گذاشت خونه و همراه بقیه بچه‌ها دوان‌دوان رفت تا از بقالی نزدیک خونه پفک بخره. اما من موندم توی کوچه تا دوچرخه‌سواری کنم. خواهر وسطی بعد از چند دقیقه برگشت و در رو باز کرد و روی سکوی جلوی در خونه نشست تا خواهرش با دست پر از راه برسه. بهش نزدیک شدم و گفتم می‌دونستی تو زشتی؟ یه کمی جا به جا شد و گفت نه نیستم. گفتم چرا زشتی. خیلی هم زشتی. زیادی لاغری… بچه به زور چهار ساله‌ش می‌شد اما کاملا مفهوم زشت و زیبا رو می‌فهمید. این بار با عصبانیت گفت من زشت نیستم. گفتم چرا هستی. خواهرات از تو خوشگلترن… فکر می‌کردم داد بزنه. اما بغض کرد. اونقدر بغض کرد که نمی‌تونست حرف بزنه. من منتظر بقیه نموندم. پام رو روی پدال دوچرخه فشار دادم و برگشتم خونه. دیر شده بود. دخترک لاغرمردنی همسایه باز هم بازی ما رو از بین برده بود.

صبح خانم همسایه موضوع رو به مادرم گفت. خیلی آروم. مادرم هم خیلی آروم بهم فهموند که بچه تا صبح گریه کرده که زشت و لاغره. بعد مادرم از من خواست که برم ازشون عذرخواهی کنم. خودم هم ناراحت بودم. رفتم در خونه‌شون رو زدم و خیلی صادقانه عذرخواهی کردم. مادر و پدر لبخند زدن و پذیرفتن. بعد از اونم هیچ یادم نمیاد با من بدرفتاری کرده باشن. اما از دل بچه هیچوقت خبردار نشدم که چطور با غصه زشت بودنش کنار اومد.

سال‌ها بعد در بحبوحه راه افتادن فیس‌بوک و پیدا کردن دوست و همکلاسی و همسایه‌های قدیمی به سرم زد دنبال خواهر بزرگتر بگردم. پیداش نکردم اما به دلیل فامیل خاص خانواده خیلی راحت به پروفایل خواهر وسطی رسیدم. با تعجب به عکس‌هاش نگاه کردم. زیبا بود… خیلی زیبا. چند بار با تعجب عکس‌ها رو زیر و رو کردم. حتی با این تصور که شاید من اسامی رو قاطی کردم و این خواهر کوچیکه‌ست به خواهرم زنگ زدم، اما وسطی بود. خود خود خواهر وسطی. درخواست دوستی فرستادم و یکی دو روز بعد پذیرفته شد.

توی اولین چت ازش سراغ خواهرهاش رو گرفتم. گفت. از پدر و مادرش پرسیدم، گفت. از خودش پرسیدم توضیح داد… بعد کمی مکث کردم و گفتم منو یادت میاد. جواب داد که یادش هست. گفتم به خاطرات بد؟ گفت خاطرات خوب. بعد تعریف کرد که از بازی‌های توی کوچه ما چقدر خاطره یادشه و یادش هم بود که چقدر گیر می‌داده و اذیت می‌کرده. خندید و نوشت احتمالا به خاطر بچه تازه به دنیا آمده حسودی می‌کرده و کسی هم حالیش نبوده.

یه چیزی ته جونم داشت پنجه می‌کشید. گفتم یادت هست من یه بار ناراحتت کردم؟ گفت نه. گفتم می‌دونی عذاب اون روز هنوز دست از سر من برنداشته؟ گفت یادش نیست. ماجرا رو تعریف کردم. نوشت عجیبه چون هیچی یادش نیست. منو یادش بود، خواهرهام رو هم، حتی رنگ دوچرخه‌م رو هم یادش بود اما اون روز کذایی رو خواسته یا ناخواسته از یاد برده بود. نوشتم معذرت می‌خوام. نوشت برای چی؟ من که یادم نیست… نوشتم معذرت می‌خوام. نباید عذر بیارم اما منم یه بچه نه ساله بودم و حالیم نبود که چه کار بدی کردم. اما بعدا که بزرگ شدم، هر بار فکر کردم که چقدر بی‌رحمانه عذابت دادم تنم لرزیده.  لطفا منو ببخش… نوشت که یادش نیست، اما اگه برام مهمه می‌بخشه. بعد علامت لبخند گذاشت و نوشت منم اگه جای تو بودم از دست اون بچه زرزروی غرغروی بهونه‌گیر به عذاب می‌اومدم. یه نفس عمیق کشیدم و تایپ کردم: ممنونم.

===

این خاطره واقعیه. نمی‌دونم خواهر وسطی الان این نوشته رو میخونه یا نه. فقط اگه به طور اتفاقی خواننده این نوشته بود، خواستم بدونه یکی از زیباترین زن‌هایی شده که توی عمرم دیدم.

 

Advertisements

3 نظر برای “تو زشتی!

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

w

درحال اتصال به %s