گرزی بر گردن نازک

 «عذاب وجدان»

سپیده‌دم

این حقیقت است که آدمیزاد خیلی راحت وجدان خودش را از گناه بَری می‌کند؛ پس اگر برای چیزی عذاب وجدان بگیرد آنوقت است که می‌شود دانست ضربه‌ای که به وجدان خورده دردناک‌تر از توان فراموشی انسانی بوده است.

برای من «روابط انسانی‌» است که عذاب وجدان می‌آورد، مثلا نادیده‌گرفتن کسی که تعارفی کرده، نشنیدن صدای کمک‌خواهی کسی، بی‌ادبی به کسی وقتی بی حوصله بوده‌ام و او تقصیری نداشته و… می‌دانم کمی لوس‌بازی است اما واقعا واقعا همین است. به نظرم بی‌توجهی به احساسات سخت‌ترین عذاب وجدان را دارد؛ اصلا چطور کسی که دل بچه‌ای را می‌شکند شب خوابش می‌برد؟ کسی که به اعتماد کسی خیانت می‌کند چطور از عذاب وجدان نمی‌میرد؟ کسی که از کسی سواستفاده می‌کند چه‌طور نفسش بالا و پایین می‌شود؟

برای همین همیشه فکر می‌کردم اگر کسی عاشقم شود و من عاشقش نباشم چقدر وجدانم مرا عذاب خواهد داد و این بزرگ‌ترین ترس دنیای دخترانه‌ام بود. همین هم شد، آن وسط‌مسط‌های دوران «پسا شکست عشقی» کسانی عاشقم شدند که به نوبت، خودم، خودم را راضی می‌کردم تا ابد با همه‌شان (البته که نه در یک زمان) بمانم و نگذارم شکست بخورند؛ اما هر بار دوست و رفیقی بود که پشیمانم کند. بار آخر یکی گفته بود: «بحثِ عشق، فردین‌بازی برنمی‌دارد و مسلماً کسی محبت عاریه‌ای و صدقه‌ای تو را نمی‌خواهد.» همین حرف، عذاب‌وجدانم را تمام کرد؛ اما فقط در باب عشق.

در سایر موارد وجدانم هرثانیه با گرزی بالای سرم نشسته و منتظر است یک بار به دل خودم رفتاری کنم که کسی دلگیر شود یا من فکر کنم دلگیر شده؛ آن‌وقت است که گرزش روی سرم پینگ‌پونگ بازی می‌کند و راحتم نمی‌گذارد. گاهی آن‌قدر پیش می‌رود که دیوانه‌ام می‌کند؛ آن‌قدر که دیگر نمی‌توانم هیچ‌کاری را بدون‌ توجه به آن‌چه دیگران ممکن است حس کنند انجام بدهم.

آخرین بارش مربوط می‌شود به دو دقیقه پیش: بچه‌ها خواستند همراهشان بازی‌ کنم و چند دقیقه‌ای منتظر من بودند که بهشان بپیوندم؛ آخرین‌بار که صدایم کردند گفتم :«خو یه دیقه وایسید! می‌‌بینید کار دارم که!» حالا هنوز دلم آشوب است. گرز دنگ و دنگ می‌خورد پشت کله‌ام و من نمی‌دانم چه‌طور عذرخواهی کنم اگرچه انگار کسی یادش نمانده است.

پ. ن: فکر کنم روابط انسانی آن‌قدر گسترده است که هرچه می‌خواهی می‌توانی بگذاری زیرمجموعه‌اش و به وجدان‌ها فضا بدهی جولان بدهند و حاکمیت کنند. مثل آن داستانی که پدری به پسرش می‌گفت: «تنها گناه، دزدی‌ است. اگر آدمی را بکشی حق حیاتش را دزدیده‌ای؛ اگر به کسی خیانت کنی حس اعتمادش را دزدیده‌ای؛ اگر دروغ بگویی صداقت را از او دزدیده‌ای و الخ…»

Advertisements