دیوار آقای میرزمان!*

«باورهای خرافی»

مهمان هفته: سام‌الدین ضیائی

اشاره: قرار بر این بود که این یادداشت درباره باورهای خرافی نوشته شود. چند متن در دفاع از عقلانیت و راز زدایی از فرهنگ و دین، در مقایسه عقل و خرافه و درباره تلاش درتغییر پارادایم‌های فرهنگی و دینی نوشتم. گزافه و بزرگ به نظر آمدند.ا ز همه گذشتم و تصمیم گرفتم از خودم و خواهرم و دیوار آقای میرزمان بنویسم.

 ***

تختخوابم رو به پنجره‌ای بزرگ مشرف به حیاط خانه بود. درخت انار در سمت چپ، پشت حوض کوچک پر از ماهی‌های قرمز. درخت انبه و سیب و گلابی در سمت چپ حوض. بین درخت انبه و انار یک درخت بود که ما فکر می‌کردیم به آن گل عروس می‌گویند. یک درخت سیب گرجی هم یک جایی آن سوی درخت انبه داشتیم و دورتر پشت همه آن درخت‌ها دیوار طولانیی که خانه ما را از خانه آقای میرزمان که آخر نفهميدم مرزبان بود یا میرزمان جدا می‌کرد.

من و برادر کوچکم فکر می کردیم اسمش آقای میرزبان است اما آقا صدایش می‌کردیم. هر روز که از دکان میوه‌فروشی آقای میرزمان رد می‎شدیم به شرط گازی بر پشت دست‌های کوچک ما یک میوه نوبرانه جایزه می‌گرفتیم. همسر آقای میرزمان که هیچ وقت نفهميدم نامش چیست را عروس آقا صدا می‌زدند. من و برادرم خانم صدایش می‌کردیم. عصرها می‌رفتم خانه آقای میرزمان تا از عروس آقا که سواد خواندن و نوشتن نداشت اما می‌گفتند سواد قرآنی دارد قرآن یاد بگیرم. سال بعد که آقا فوت کرده بود خانم که خیلی پیرتر شده بود غروب‌ها، وقتی دخترانش هنوز به خانه باز نگشته بودند از آن سوی دیوار مادرم را صدا می‌کرد و از او کمک می‌خواست تا او را از دست اجنه‌ای که محاصره‌اش کرده‌اند نجات دهد. در خانه قفل بود و مادرم هم کاری از دستش بر نمی‌آمد.

دختران مهربان خانم و آقای میرزمان عاشق من و برادرم بودند. یک برادر بزرگ هم داشتند که برادرم از او می ترسید. احیا خانم شب‌های احیاء قرآن را روی سر می‌گرفت و مفاتیح می‌خواند. آخرش هم با آقای حسینی ازدواج کرد و رفت زیارت کربلا. اشرف خانم دختر بزرگ‌تر که هرگز ازدواج نکرد معلم یک دبستان ملی درجه یک بود. اگر فراموش نکرده باشم، مدرسه ملی ساسان. پنج ساله بودم که پیشنهاد کرد با توجه به استعدادم به جای کلاس‌های آمادگی مرا با خود به مدرسه ببرد و در کلاسش بنشاند. هر روز با او به مدرسه می‌رفتم. بچه‌ها می‌گفتند خانم ناظم مدرسه که خیلی بداخلاق بود و دانش‌آموزان بی‌انضباط را کتک می‌زد یک بچه زاییده بود که دو سر داشت. آخر سال مدیر مدرسه برایم کارنامه صادر کرد. با نمره بیست. خانم ناظم با این کار مخالفت کرده بود. او می‌گفت چون در آغاز سال تحصیلی ثبت نام نشده‌ام نمی‌توانم کارنامه داشته باشم. راستش را بخواهید اینهایش را خودم یادم نیست. مادرم می‌گوید.

برگردیم به دیوار خانه آقای میرزمان. یکی از آن شب‌ها که پرخوری کرده بودم و احتمالا به همین دلیل خوابم نمی‌برد، به آسمان تیره و دیوار آقای میرزمان خیره شده بودم. به زن آلی که می‌گفتند مادربزرگم او را دیده فکر می‌کردم. به این که شنیده‌اند روزی آقا سید فخرالدین یکی از آنها را که موجب آزار مردم محله شده بود شکار کرد و با زدن یک سنجاق قفلی بر یک جای بدنش که فکر کنم سینه‌اش بود او را وادار به فرمانبری کرده بود. پخت و پز می‌کرد. ظرف و لباس می‌شست و شاید با آقا سید کاری هم می‌کرد تا یک شب سنجاق را به حیله‌ای باز می‌کند و ناپدید می‌شود.  من آن شب ناگهان زن سپید پوشی را دیدم که از سمت راست دیوار خانه آقای میرزمان به سمت راست دوید و پشت درخت انار خانه‌مان ناپدید شد. به نظر از روی دروازه خانه پرید پایین. با ترس و لرز خودم را به دستشویی رساندم و بعد هم به اتاقم برنگشتم. خواهران را بیدار کردم و آن چه دیدم را گفتم و در کنارشان به خواب رفتم.

زن آل سپید پوش آن شب، نه دیگر روی دیوار خانه آقای میرزمان پدیدار شد و نه هرگز به خوابم آمد. خواهربزرگم آن شب خیالم را راحت کرد. او به ساده‌ترین زبان ممکن که آن شب درک کردم و حالا یادم نیست گفت زن آل را آخوندها مثل خیلی خرافه‌های دیگر برساخته‌اند تا مردم نادان از ترس به آنها پناه ببرند و کمک بخواهند! و گفت اگر نترسیم هرگز زن آل را نخواهیم دید و نیازی به آخوندها هم نخواهیم داشت تا سحر را باطل کنند!

سال‌ها از آن شب و درسی که از خواهرم گرفتم گذشته است. در این میان چند سال بعد وقتی ده ساله بودم و اعتراضات انقلاب مردم آغاز شده بود ملتی که شعار می داد شاه نمی خواهد اما نمی‌دانست چه می‌خواهد امام را در ماه دید. خیلی‌ها دیدند. من هم که داستان زن آل روی دیوار آقای میر زمان را فراموش کرده بودم سعی کردم ببینم و ندیدم. خواهر بزرگم  حتی سعی نکرد به ماه نگاه کند. انقلاب آنها که امام را در ماه دیده بودند و آنانی که ندیدند پیروز شد. همان مردم که خمینی را در ماه دیده بودند و بعضی از آنان هم که ندیده بودند، یک سال بعد بوسه بر بیل و کلنگی زدند که با آنها سید محمود طالقانی را به زیر خاک خوابانیدند. خواهرم گریست اما به نادانی مردم خرافه‌مسلک ریشخند زد. فرزندان جان بر کف همان مردم مهدی امام نادیده را سفیدپوش در جبهه نبرد سوار بر اسب سفید دیدند. خواهرم باز بر سادگی ملت خندید. کفن رهبر انقلاب را که با نوشیدن جام زهر آتش‌بس جان سپرده بود به خیال آن که معجزه می‌کند پاره‌پاره کردند و به خانه بردند. خواهرم گفت یادت هست همین مردم ساعت‌ها در خیابان می‌ایستادند تا شاه بیاید و سایه خدا را زیارت کنند.

بگذارید یک اعتراف بکنم. سال‌هاست قاب وان یکاد روی تاقچه خانه پدری به روی دیوار خانه خواهر بزرگم نشسته است. همین خواهرم در همه این سال‌ها، پیش و پس از انقلاب، هر بار که می‌خواهد از خانه خارج شود پیش از آن که رانندگی کند یک چیزهایی زمزمه می‌کند و بعد از آن که یک فوتی به دور و ور کرد، اتومبیل را روشن می‌کند و می‌رود. سال‌ها با همین خواهرم و دختران آقای میرزمان و آن یکی خواهرم چهل‌منبر می‌رفتیم. با همین خواهرم کلی راه می‌رفتیم خانه مادام در خیابان کریم‌خان زند تا برایمان فال ورق بگیرد. زن‌عمو که می‌آمد قهوه ترک درست می‌کرد که دخترعمو فال بگیرید برایمان. پیرمرد به نظر کر و لال مشهدی به خانه‌مان دعوت شده بود و کلی پول به جیب زده بود تا بیاید و نام و نشانمان را روی کاغذ بنویسد و دو کلمه‌ای هم از آینده‌مان بگوید. اسم مرا هم توانسته بود بنویسد. من هنوز فکر می کنم کر نبود. به خواهرم که گفتم گفت خوب ممکن است. شاید هم نیرویی دارد که فکرها را می‌خواند. هر بار که در حال قدم زدن پای او را لگد می‌کردم برای دفع بلا دستم را می‌گرفت و می‌فشرد. بله همین خواهر روشنفکر که حاضر نشد آن شب به ماه نگاه کند.

 

 

* دیوار آقای میرزمان واقعیت دارد اما همه آدم ها و اتفاق‌ها واقعی نیستند!

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

w

درحال اتصال به %s