به خصوص بچه‌های تیزهوش

«مهد کودک»

شامگاه

خسته بود و کلافه. نه می‌توانست خانه بماند، نه می‌توانست با برنامه سرکار بیاید. گفتم: «خب بفرستش مهدکودک.گفت: «نه، روانشناسا گفتن بچه رو تا زیر سه سالگی نباید از خانواده جدا کرد.» گفتم: «خب این که جدا هست، صبحا تو نیستی و بعد از ظهرا هم که بدو بدو میری خونه که همسرت بره سرکار، اگه هر دوتون بعد ساعت کاری پیشش باشید که آرامشش بیشتره و بیشتر معنی خانواده رو می‌فهمه.» گفت: «نه روانشناسا میگن نکنین. تمام کسایی که تو سن کم رفتن مهدکودک و زود از مادر جدا شدن یه چیزیشون میشه.» گفتم: «روانشناسا نفسشون از جای گرم در میاد و بعدشم واسه تو که نسخه نپیچیدن حالت کلی رو گفتن، بچه و شرایط باهم فرق می‌کنند.»

بچه سه سالش که شد، تازه رفتند که برایش وقت مهدکودک بگیرند چون روانشناسان گفته بودند. چون همه جاها پر شده بود، نوبتش افتاد به چهار سالگی‌اش. تا آن موقع بچه فقط پدر مادر و محدودی از دوستان پدر مادرش را دیده بود. دوستان خود بچه عمو فلانی و خاله بهمانی بودند و همبازی همسنش نداشت. عادت نداشت در محل‌های بازی با بچه‌های دیگر بازی کند چون همیشه مادر کنارش بود و به هر غریبه‌ای هر چند سه ساله اگر به بچه اخم می‌کرد می‌پرید. حتی تنها هم بازی نمی‌کرد، مادر حتما باید مشارکت می‌کرد. فقط به غذاهای ساده ایرانی عادت داشت و از کباب‌های غیر ایرانی و زبان غیر فارسی خوشش نمی‌آمد. عادت کرده بود مرکز توجه باشد. در مهمانی اگر با او بازی نمی‌کردی غوغایی به پا می‌کرد.

بچه چهار سال و نیمه بود که صبح‌ها نه تا یازده می‌رفت مهدکودک. چون لب به آب و خوراکیشان نمی‌زد، بیشتر نمی‌توانست آنجا بماند. با بچه‌ها قاطی نمی‌شد و مدام چشمش به پدرِ پشت در نشسته بود. مادر به کودکش می‌نازید که «بچه‌ام مثل خودمه، مغروره و با اینا قاطی نمیشه، سوسیس کالباسای آشغالی اینا رو نمی‌خوره. دیوانه‌ان اینا آخه. یه برگ کاهو و یه سوسیس شد غذا که میدن به بچه؟!» راست می‌گفت بچه مثل خودش بود و کم‌کم مانند مادرش تبدیل به موجودی بی‌تحمل و عصبی شد. دیگر برایش مهم نبود که با او در مهمانی بازی می‌کنی یا نه، تمرکز نداشت و از این کار به آن کار می‌پرید. جیغ‌های عصبی می‌زد و فحش می‌داد و وسیله پرت می‌کرد و بعد از مدتی دیگر همان صبح‌های الکی را هم در مهدکودک نماند.

نتیجه نمی‌گیرم که چون مهدکودک نرفت چنین شد. بلکه معتقدم چون از جامعه جدا افتاد چنین شد. بچهٔ یک مهاجر شرایط ویژه‌ای دارد. ضمن ورود به جامعه خودش، باید خصوصیات و زبان جامعه والدینش را هم بیاموزد. از قضا حرف روانشناسان را این بار قبول دارم که برای آموختن زبان و فرهنگ پدر مادر بهتر است فقط با زبان خودشان با بچه ارتباط برقرار کنند. ولی این به معنی قطع ارتباط با جامعه میزبان نیست. گاهی لازم است که بچه را زودتر از خودت جدا کنی تا بتواند استقلال پیدا کند و در ضمن تفاوت دو فرهنگ برایش عادی شود. گاهی لازم است غذای ناسالم (به ظن خودت) بخوری که بچه بیاموزد همه چیز و همه جا، خانه و آشپزخانه خودمان نیست.