هفت خان رستم

«مهد کودک»

پیش از ظهر

به واسطه‌ شغلی که دارم توی خیلی از مهدهای شهری که زندگی می‌کنم کار کردم و از روند آموزش و متدهای مختلفشون با خبر شدم. راستش رو بخواهید به عنوان یک مادر از هیچکدوم خوشم نیومد. مثلا مهد کودکی رو دیدم که اجازه میدادند حتی بچه‌ها تا زد و خورد هم پیش برند و هیچ دخالتی نمی‌کردند! مهدکودکی رو دیدم که از مدیر تا مربی‌ها خیلی خشک و جدی رفتار می‌کردند و اجازه نمیدادند بچه‌ها بدون اجازه حتی لبخند بزنند. مهدکودکی رو دیدم که وقتی والدین فرزندشون رو می‌آوردند از دقیقه اول می‌گفتند شما برید و بچه هرچی خواست گریه کنه مهم نیست! و وقتی فکر می‌کردم فرزندم رو توی کدوم ثبت‌نام کنم، هم عقل و هم احساسم رضایت نمی‌داد.

ما توی این شهر غریبیم و با هیچکسی رفت و آمد نداریم و از یک‌ جایی متوجه شدم فرزند من واقعا بلد نیست با بچه‌های هم سالش مثلا توی پارک چطوری رفتار کنه و تصمیم گرفتم هر طور شده آنقدر بگردم تا جای مناسبی بیابم. مهدهایی که قبلا کار می‌کردم از دایره انتخابم خارج شده بودند و باقی هم اجازه نمی‌دادند من ببینم واقعا چه می‌کنند تا اینکه به طور اتفاقی با موسسه‌ای آشنا شدم که شبیه مهد بود اما چون اسم موسسه رو یدک می‌کشید به جای اینکه زیرمجموعه بهزیستی باشه، جزو ارشاد حساب می‌شد و شاید به خاطر همین سعی می‌کرد همه‌ کارهاشون خیلی عالی باشه. روز اولی که فرزندم رو بردم، من رو توی دفتر جا دادند جلوی تلویزیون بزرگی که تمام اتاق‌ها رو نمایش می‌داد و می‌تونستی ببینی مربی و بچه‌ها چه کاری می‌کنند. بچه‌ من پایین پام نشسته بود و جدا نمی‌شد، مدیر موسسه گفت اصلا مسئله‌ای نیست و تا هر زمانی که لازم باشه شما باید همین جا بشینید و بچه هم جلوی شما بازی کنه. هفته دوم فرزندم وقتی قوت‌قلب گرفت که قرار نیست ازش جدا بشم، جابه‌جا شد و جلوی در دفتر به بازیش ادامه داد و روز اول هفته سوم به میل خودش رضایت داد تا وارد اتاق‌ها بشه و به آخر هفته نرسیده یک روز اومد پیش من و گفت مامان برو، خودش من رو بوسید و خداحافظی کرد.

خب این از مهد، حالا بهتره قسمت دیگه‌ای رو هم اضافه کنم که پشت اسم‌نویسی بچه‌ها توی مهده، اون هم رضایت هر دو والد هست از این تصمیم! متاسفانه همسر من هنوز هم موافق رفتن بچه به مهدکودک نیست و هربار بهونه‌ای پیدا می‌کنه برای بیان عدم رضایتش. مثلا کافیه بچه عطسه کنه تا بگه همه این مرض‌ها رو از اونجا گرفته! کافیه بداخلاقی کنه یا حرف بدی بزنه و یا هزار و یک اتفاق ریز و درشتی که تا قبل این هم انجام می‌داده اما برای همسر من پررنگ می‌شه و بیان می‌کنه! در حالی که نمی‌بینه چطوری یاد گرفته ابراز احساسات کنه، وقتی ناراحته یا خوشحال بیانش کنه. نمی‌بینه راجع به هر چی که می‌بینه کنجکاوی می‌کنه و سوال می‌پرسه و اگه ما بلد نباشیم حتما با مربیش در میون می‌ذاره و بعد به ما هم یاد میده. نمی‌بینه چقدر تعامل با بچه‌های دیگه ر‌و یاد گرفته و داره خودش رو بهتر می‌شناسه. کاش اینها رو ببینه و متوجه بشه و همراه ما حرکت کنه.

2 نظر برای “هفت خان رستم

  1. بله مهد خیلی محیط خوبی برای رشد و تعامل بچه ها با یکدیگر هست. خوشحالم از انتخاب این موضوع و آفرین به شما که در انتخاب مهد اینقدر وسواس به خرج دارید.

    لایک

  2. خوبه شما مادر فهمیده ای هستی و کاری که میدونی درسته رو انجام میدی. من مادری میشناختم که هر حرفی هرچقدر غلط که شوهرش میگفت براش حرف آخر بود و همین باعث شد هیچ مدیریتی توی تربیت بچه نداشته باشه متاسفانه. دم شما گرم و حتمن اینم ازتون برمیاد که همسرتون رو هم همراه کنید.

    لایک

دیدگاه‌ها بسته شده‌اند.