ناگزیر ایام

«مهد کودک»

صبح

وقتی من به‌دنیا آمدم مرخصی زایمان برای مادران شاغل فقط سه ماه بود، تازه وقتی که سر کار برمی‌گشتند هیچ معلوم نبود سر همان پست سابق مشغول شوند، اتفاقی که برای مادرم افتاد. به هر حال آن موقع‌ها کسی بچه سه ماهه را مهد نمی‌گذاشت. من و بعد برادرم هر دو ایام نوزادی و نوپایگی را در خانه پدربزرگم به همراه مادربزرگ و دو خاله جوان مجرد گذراندیم تا زمانی که به کلاس آمادگی رفتیم. آن زمان هنوز کوچه‌ها تشکیل می‌شدند از خانه‌های دو و ندرتا سه طبقه که حداکثر دو خانوار در هر خانه ساکن بودند و هر خانه (طبق استاندارد تبلیغ شده آن سال‌ها) دو تا سه بچه داشت.

فرآیند آشنایی من با همسالانم در ارتباط محدود و محتاطانه با بچه‌های همسایه‌های مادربزگم شکل گرفت که بعدها فهمیدم هیچ هم کافی نبوده. وقتی من وارد مدرسه شدم شش ساله بودم و خیلی از شعرها و بازی‌هایی (مثل لی‌لی و خاله‌بازی) را که بچه‌ها بلد بودند، بلد نبودم. عوضش خواندن (به طور محدود)، آشنایی با مسئولان سیاسی آن موقع (تلویزیون موقع اخبار همیشه روشن بود) و رفتارهایی بزرگسالانه (بعدها متوجه شدم) بلد بودم که درایجاد رابطه موثر با همسالانم هیچ به‌درد نمی‌خورد. مشابه این وضعیت برای برادرم هم صدق می‌کرد و ما دوتا تلاش مضاعفی کردیم تا در جمع همسالانمان پذیرفته شویم.

حالا من در موقعیت چهل سال قبل مادرم هستم. با این تفاوت که از مادرم هزارها کیلومتر دور هستم. حتی ساعت خواب و بیداری یکسانی هم نداریم. چه بخواهم در خانه بمانم چه بخواهم در اجتماع باشم برای تحصیل یا کار، «مجبورم» بچه‌اکم را مهد بگذارم. تازه من دوسال صبر کردم تا به اصطلاح از آب و گل اولیه دربیاید. راه بیوفتد و کمی به حرف بیاید. خودش خوراکی به دهان بگذارد و اعلام تمایل به دفع کند. در آن دو سال که من بودم و کودکم، تنها، از صبح تا غروب، با زمستان‌های طولانی و تاریک، دهها بار به مرز جنون نزدیک شدم. یک بار حساب کردم دیدم در طول یک سال، فقط کمتر از بیست و چهار ساعت تنها بوده‌ام که بیشترش در مطب دکتر صرف شده بوده نه برای تفریح. به‌علاوه که بچه‌اکم با نداشتن قوم و خویش و دوست و آشنای بچه‌دار، فقط ساعات محدودی که با توجه به وضعیت آب و هوا در پارک دم خانه می‌گذراندیم با هم سن و سال‌هایش معاشرت کرده بود. این بود که به محض رسیدن به دو‌سالگی او را راهی مهد کردم. اوایل پاره‌وقت تا کم‌کم عادت کرد و الان که سه سال دارد به راحتی در مهد دوام می‌آورد و نه فقط دوری مرا تحمل می‌کند بلکه از بودن با بچه‌های دیگر، بازی و آموزش و تعامل با دیگران لذت می‌برد.

در فقدان موقعیت قدیم (بودن فامیل نزدیک و دور، دوست و آشنای همزبان و مناسبات مخصوص کشور خودمان) به نظر من استفاده از امکان مهدکودک برای بچه‌هایی مثل کودک من برای تجربه کردن فرآیند اجتماعی شدن واقعا لازم است.