بچه مهدکودکی

«مهد کودک»

سپیده‌دم

تقریبا از دو سالگی تا هفت سالگی‌ من در مهد کودک گذشت. به من خوش گذشت، شعر و داستان و بازی یاد گرفتم، دوستان بسیار خوبی پیدا کردم و حتی خواندن و نوشتن را نیز قبل از مدرسه رفتن یاد گرفتم. به من نه داروی خواب‌آور دادند، نه تنبیه بدنی کردند. روی کتاب و دفترهای کلاس اول دبستانم، خودم اسمم را نوشتم. مهد کودک را با فراغ بال می‌رفتم، حتی وقتی آبله مرغان گرفتم نیز هر روز گریه می‌کردم و می‌خواستم به مهد کودک بروم.

بر اثر همان محیط مهدکودک، من بسیار راحت با دیگران ارتباط برقرار می‌کردم و با همه دوست می‌شدم و در گفتگوهایشان شرکت می‌کردم. این نوع برخورد من با دیگران، دو نوع قضاوت را در مورد من به همراه داشت، قضاوت اول این بود که خصوصیات من بسیار خوب است. قضاوت دوم این بود که مهدکودک مرا پررو و بی‌تربیت کرده است و تا جایی که کلمه‌ای تحت عنوان «بچه مهدکودکی» برای توصیف خصوصیات من اختراع شد. بچه مهدکودکی بچه‌ای بود که خانواده‌اش با تکیه بر نقش مادر، وقتی برای تربیت او ندارد و او را به امان خدا رها می‌کند  و برای راحتی خودش بچه را به مهدکودک می‌سپرد.

این نگاه حتی بعد از حدود سی سال نیز وجود دارد و برای خودِ من نیز  اتفاق افتاده است. بارها و بارها دیگران به من گفته‌اند که مهد کودک تو را گستاخ کرده است. اما به نظر من مهد کودک کسی را تربیت نمی‌کند و صرفا بستری برای شکوفایی استعداد بچه‌ها است و تفاوتش با خانه این است که بزرگتر و پرجمعیت‌تر است و نسبت  به خانه امکانات بیشتری برای بچه‌ها در آن فراهم است.

من اگر بچه‌ای داشته باشم او را به مهد کودک می‌فرستم و به عنوان مادر وظیفه خود می‌دانم که جای مناسبی برایش پیدا کنم. این بسیار عادی است که مهد کودک هم مثل همه‌ سازمان‌ها، خوب و بد داشته باشد و صرف این که یک مهد کودک بدنام است باعث نمی‌شود گمان کنیم مکان و محیط بدی برای نگهداری بچه‌هاست.

2 نظر برای “بچه مهدکودکی

  1. درست گفتین و بستگی به مهدش داره. خواهرزاده من یه مهد افتضاح رفت که حتا سلام دادنم یادش رفت بچه و خیلی ام بی اعصاب شده بود ولی بچه یکی از آشنا یه مهد دیگه میرفت و اون عالی بود توی برقراری ارتباط و مهارتش توی بازی ها و هرچی یادش داده بودن.

    لایک

دیدگاه‌ها بسته شده‌اند.