روابط هسته‌ای

«تغییر استانداردهای رفتاری بعد از یک تجربه ناخوشایند»

مهمان هفته: راوی

تغییر رفتار در پی یک تجربه تلخ یا یک اتقاق ناخوشایند به ما انسان‌ها محدود نمی‌شود و واقعیتی جهان‌شمول است. همانطور که در ادبیات شفاهی این مرز و بوم آمده، روزگاری میمونی می‌زیستی که خرما را با هسته‌اش نوش‌جان می‌کردی. یک بار که نامبرده خرمای گنده‌تر از دهنش خوردندی، موقع پس دادن هسته خرما به مکافات افتادی. از آن به بعد میمون داستان هر بار می‌خواست خرما بخورد اول هسته‌اش را در می‌آورد و داخل منتهاالیه‌ش می کرد ببیند قابل عبور است یا نه، بعد خرما را می‌خورد.

داستان بالا اتفاقا مثال جامعی‌ست برای رسیدن به این معنا که مارگزیده لزوما برای جلوگیری از تکرار ماوقع دست به رفتار عقلایی نمی‌زند و صرفا به طور غریزی سعی می‌کند در شرایط مشابه از خودش محافظت نماید.

سال‌ها پیش رابطه‌ای را آغاز کردم که کمتر از چهار هفته به انتها انجامید. دلیل خاتمه یافتنش این بود که یک شب بطور کاملا اتفاقی اسم طرف مربوطه را از زبان همسر سابق دوستِ سابقم شنیدم (دوستِ سابق از آن جهت که پس از این ماجرا دوستی ما هم به انتها رسید.) دخترک در واقع یکی از دلایل به هم ریختن زندگی دوستم بود. همسردوستم که از قضا هم‌دانشگاهی و همکارم نیز بود، یک اسم در اختیار داشت و یک فایل صوتی ضبط‌شده از این بنده خدا که در آن با لحن طلبکارانه‌ای خطاب به همسر دوستم می‌گفت «می‌دونم زنشی. اما فلانی منو می‌خواد. حالا می‌خوای چیکار کنی؟»

به این که داستانش با دوست ما چه شد و چطور سراغ من آمد کاری نداریم. به داستان‌های شرلوک هولمز می‌ماند. منتها قسمت بدتر ماجرا از جایی شروع شد که از ایشان در مورد دوستم و همسرش سوال کردم و او کاملا انکار کرد و در ادامه که مستندات را دید شروع کرد به گفتن دروغ‌هایی بدتر. به اینجا که رسیدیم طی یک نطق نسبتا منطقی و عارفانه چهارگوشه رابطه‌ای را که سر جمع چهار بار بیرون رفتن بود و چهار بار دور دور، بوسیدیم و گذاشتیم کنار. اینجا بود که بدترین قسمت ماجرا آغاز شد. از فردایی که بقول جوان‌های امروزی کات کردیم این خانم طلبکارتر از همیشه روزی بدون اغراق هفتاد بار تماس تلفنی می‌گرفت که تو نباید عشق من را نسبت به خودت نادیده بگیری! من البته درست یا غلط از هر هفتاد تماس یکی را پاسخ می‌دادم. کم‌کم موفق شد آدرس منزلمان را هم پیدا کند. تا به حال ساعت پنج و نیم صبح یک دختر پریده روی کاپوت ماشینتان که توامان هم فر بخورید هم اپیلاسیون بشوید؟ این اتفاق برای من هفته‌ای دوبار رخ می‌داد و این مساله هیچ تناسبی نداشت با رابطه چهار هفته‌ای ما. به خصوص که هر صد و بیست و چهار هزار پیغمبر عنایت کرده بودند و من طی یک اتفاق تاریخی در این چهار هفته به معنای کلمه حتی یک بار ایشان را لمس نکرده بودم. از طرفی قاعدتا با آن سابقه درخشان علی‌القاعده طرف می‌بایست شرمنده باشد نه طلبکار.

بگذریم که به تدریج پای والدین و فک و فامیل و دوست و همکارم را به این ماجرا باز کرد و کسی که ماجرا را نفهمیده بود کلاغ نون‌ندیده بود. اما این اواخر پای مادرش هم به قضیه ما باز شد و من اینجا خدا را شکر کردم که یک خانم بالای شصت سال منطقا موضع بنده را می‌فهمد و می‌پذیرد. اولین جمله مادرش را به خوبی به یاد دارم «شوما به این دختر قول دادین!» اینجا بود که فهمیدم از خود خدا هم کاری ساخته نیست. آخر من در رابطه‌ای که عمرش به یک ماه نکشید چه قولی می‌توانستم داده باشم؟! و اصلا بعد از دانستن چیزهایی که نمی‌دانستم و حقم بود بدانم دیگر قول و قرار چه معنایی داشت؟

به هر حال در زندگانی همواره لحظاتی هستند که آدمیزاد از پروردگار هم ناامید می‌شود و درست در همان لحظه یادِ خودش و توانایی‌های بالقوه و بالفعلش می‌افتد. اینجا بود که به دخترک گفتم (می‌گویم دخترک فکر نکنید بچه بودها. کمتر از یک سال از من کوچک‌تر بود. سی و سه چهار ساله) خلاصه، به دخترک گفتم باید حرف بزنیم و محل حرف زدن هم درب منزل شماست. اینجا بود که برای اولین بار حس کرد با یک نفر دیوانه‌تر از خودش طرف است اما از آنجایی که سجایای اخلاقیمان را می‌دانست باور نکرد و موافقت نمود. ما هم بسانِ دکتر مصدق هر چه مدرک و سند داشتیم برداشتیم رفتیم دادگاه لاهه. اتفاقا اواخر اسفند هم بود.  مدرک اول به دوم گفتند آقا شما یک موضوع ملی هستید و هر طور صلاح می‌دانید تصمیم بگیرید.

آنچه در این چند سطر خواندید در واقع یک سال و نیم طول کشید. یک سال و نیم تاوان یک ماه رابطه کاملا عادی و در چهارچوب. بعد از آن من روابط دیگری را هم تجربه کردم اما به شکل دیوانه‌واری از همان روز اول رابطه روز آخرش را مجسم می‌کردم که مبادا دومرتبه آن مکافات سرم بیاید. این طوری هم نبود که مثل خاله سوسکه بپرسم به وقت دعوا با چی منو می‌زنی؟ در واقع رابطه را که شروع می‌کردم بلافاصله سعی می‌کردم تمامش کنم ببینم اوضاع چطوری پیش می‌رود. مثل میمونِ داستان هسته را استعمال می‌کردم تا شدت و حدت دردش را بسنجم. یک رفتار عصبی و کاملا احمقانه که در اغلب موارد هم اگر با «وا ! خاک تو سرت کنن.» روبرو نمی‌شدم لااقل یک «اوکی بای» را تجربه می‌کردم و غلط کردم‌های بعدش هم به جایی نمی‌رسید.

دقیقا نمی‌دانم چه موارد خوبی را با این سبک رفتاری از دست داده‌ام چون واقعا فرصت نشد بشناسمشان، یا چقدر این سبک رفتارم در روابط بعدی آن بندگان خدا تاثیر منفی گذاشت. اما به عنوان کسی که همیشه معتقد بوده یک رابطه باید حس اعتماد و امنیت بدهد، شروع روابط لرزان و پر از شک و تردید که هرگز حس یک رابطه بلندمدت را به طرف مقابل نمی داد، همان دوگانگی رفتاری‌ست که پس از پشت سر گذاشتن آن کابوس دچارش شدم. خیلی طول کشید، خیلی طول کشید تا به این روزها برسم که هنگام خرما خوردن ابتدا هسته‌اش در می‌آورم ولی داخل جایی نمی‌کنم. ذهنی حساب و کتاب می‌کنم که قابل عبور از تنگه مذکور می‌باشد یا خیر. بعد اگر بود می‌ذارمش داخل خرما و می‌خورم!

(شفای عاجلِ نگارنده صلوااات)

Advertisements

2 نظر برای “روابط هسته‌ای

دیدگاه‌ها بسته شده‌اند.