منِ تنها

«تغییر استانداردهای رفتاری بعد از یک تجربه ناخوشایند»

بامداد

بیشتر از یک دهه است که تنها زندگی می‌کنم. خودم سرور و آقای خودم هستم. آنگونه که دلم می‌خواهد زندگی می‌کنم. اوقات فراغتم را با سرگرمی‌های مورد علاقه‌ام پر می‌کنم. گاهی اوقات کتاب و عینک مطالعه‌ام را برداشته و لب رودخانه رفته و روی نیمکتی می‌نشینم و مطالعه می‌کنم. صدای آب جاری، به روح و روانم آرامش می‌بخشد. سمت چپ رودخانه، گورستان است. هنگام بازگشت سری به آنجا می‌زنم. پیر و جوان و کودک بدون دغدغه این دنیا به آرامی خوابیده‌اند. پیرزن در حالی که به گلهای مزار همسرش آب می‌دهد، مثل همیشه زیر لب زمزمه‌ می‌کند: « آه عزیزم، اگر بودی این همه احساس تنهایی نمی‌کردم. با هم کنار رودخانه قدم می‌زدیم. از این در و آن در صحبت می‌کردیم و زمان به سرعت سپری می‌شد. درست است که اینجا می‌آیم و با تو کلی درددل می‌کنم، اما جوابی از تو نمی‌شنوم…

برگشته و به راه خود ادامه می‌دهم. چند قدمی جلوتر نرفته‌ام که پیرزن مو نقره‌ای را می‌بینم که دست در دست همسری کهنسال همچون خودش از روبرو می‌آید. با دیدن او دلم به درد می‌آید و حسرت می‌خورم. انگار حسادت می‌کنم. با خودم حرف می‌زنم. به خود مادرمرده‌ام ناسزا می‌گویم. به خود می‌گویم: «به خانه که رسیدم، خوب فکرهایم را می‌کنم ، به مردی که طالب ازدواج با من است، جواب مثبت می‌دهم. کاری خلاف شرع و عرف و قانون انجام نمی‌دهم. این حق مسلم من است که دوباره ازدواج کنم و دست در دست مردی که مناسب با سن و سال و فرهنگ و رسوم من است، قدم بزنم. از گرمای دستانش، روح و روانم گرم شود. با هم قهوه بنوشیم و تلویزیون تماشا کنیم و به گل‌های باغچه دهیم…»

با این حال و هوا و رویاهای دل‌انگیز به خانه‌ام نزدیک می‌شوم. اما هنوز دم در نرسیده‌ام که گذشته همچون هیولای ترسناک و بدهیکل جلوی چشمم رژه می‌رود. لحظه‌ای سر جایم میخکوب می‌شوم. سه بار استغفرالله گفته و سراسیمه وارد خانه شده و در را پشت سر خودم بسته و قفل هم می‌کنم، مبادا خاطرات پشت سرم وارد خانه شوند. جلوی آینه می‌ایستم و خودم را تماشا می‌کنم. طبق عادت همیشگی‌ام با خودم روبرو شده و حرف می‌زنم. منِ داخل آینه سرزنشم می‌کند: «چه فکرهایی به سرت زده؟ می‌خواهی دوباره خودت را بدبخت کنی؟ از گذشته درس نگرفتی؟ دختر بودی و به خانه بخت رفتی چه گلی به سرت زدی که حالا با این سن و سال چه کنی؟ کم کلفتی مادرشوهر و دخترهای نمک‌نشناسش را کردی؟ حالا نوبت به فرزندان ناتنی رسیده است؟ بنشین سر جایت و نان و ماستت را بخور.»

قهوه‌ای حاضر کرده و به اتاق می‌آیم تلویزیون را روشن می‌کنم. انگار که خودم را می‌بینم. خودِ بیچاره‌ام را و بدبختی‌هایی که کشیدم. زندگی ناموفق بدآموزم کرد. به من یاد داد که خوب و مودب و خوش‌باور نباشم. اصلا به هیچ مردی به عنوان شوهر، اعتماد نکنم. هر وقت دوستت دارم گفت بدانم که می خواهد بلایی سرم بیاورد. هیچ زنی را به عنوان مادرشوهر و خواهرشوهر به خانه راه ندهم، چون می‌آیند و سبب تحقیرم می‌شوند.

می‌دانم که همه مردها بد نیستند. می‌دانم که مادرها و خواهرها بدجنس نیستند. می‌دانم که فرزندان ناتنی دشمن نیستند اما اطمینان دارم که خاطرات گذشته اثری منفی در رفتار و دیدگاه من گذاشته و اعتمادم را از بین برده است.

Advertisements

1 نظر برای “منِ تنها

دیدگاه‌ها بسته شده‌اند.