برف بهمن ماه

«تغییر استانداردهای رفتاری بعد از یک تجربه ناخوشایند»

شبانگاه

تا دو سال پیش فکر می‌کردم وقتی توی رابطه با کسی هستی، خیلی قشنگ‌تره به جای اینکه خودت رو خوشحال کنی سعی کنی به خوشحالی اون هم فکر کنی. چون که فکر می‌کردم وقتی یار زندگیت سرحال و خوشحال باشه، حال خوبش رو به تو هم میده. برای همین دائم گوش می‌دادم که چی میگه و نگاهش روی چی مکث می‌کنه یا حرکات بدنش در مواجه با چه چیزی هیجان نشون میده. بعد کمین می‌کردم تا مناسبتی بشه و ریز به ریز پول جمع می‌کردم و براش چیزی که خواسته بود رو می‌خریدم. چشم‌انتظار این بودم که چطور غافلگیرش کنم و بخندونمش. دیگه خبره شده بودم و خودم از لبخند رضایتش توی آسمون ها سیر می‌کردم.

یار سابق غر زیاد می‌زد. زیاد برام می‌گفت که چقدر خسته است و البته که خسته هم بود. کار زیاد می‌کرد و زندگی اونقدری که آرزوی یه مرد به سن اون بود، براش ساده نمی‌گذشت. همیشه فکر می‌کردم توقع داشتن از مردی که کنارته در این حالت یعنی زیاده‌خواهی. در عوض گاهی که می‌دونستم یادش رفته با خودش غذا ببره، براش غذا سفارش می‌دادم می‌فرستادم. لیست چیزهایی که دوست داره و در طی روز می‌تونه به لبش لبخند بنشونه رو داشتم و به عناوین مختلف دقایق روزش رو پر از اونها می‌کردم. میخواستم شاد باشه. در لحظه شاد بود. بعد غر میزد و باز می‌گفت که چقدر خسته است.

یه روز احساس کردم داره دروغ می‌گه. احساس کردم تمام حرف‌هایی که به من میزنه مصرفشون برای شنیده شدن توسط منه و اون آدم کسیه که هیچ وقت هیچ تلاشی برای رسیدن به رویاهاش نکرده و نمی‌کنه. فقط حرف می‌زنه و لغز می‌خونه و می‌گذره. بعد سرد شدم. رابطه یخ کرد. ماسید. زیر ده روز رفتم. راستش بعد از اون، هیچ وقت نشد دوست داشتنِ اونقدر سرسپرده رو تجربه کنم.

Advertisements

1 نظر برای “برف بهمن ماه

  1. همچین حسی یک بار تجربه ش کافیه واقعا. دوست داشتنهای بعدی واقع بینانه تر میشن و یه جور دیگه حس خوب به آدم میدن.

    دوست داشتن

دیدگاه‌ها بسته شده‌اند.