ماه: فوریه 2018

آخرین

«مرگیاری – اتانازی»

سحرگاه

صحنه فیلم از درب خانه شروع می‌شد. در حیاط پشتی خانه گروهی جمع شده بودند. روی سر همگی تاجی از گل بود. زنی لاغر با لباسی کرم‌رنگ و بلند از گروهی به گروه دیگر می‌رفت. بعضی‌ها را بغل می‌کرد، به گروهی دیگر از پاکت‌هایی که در سبد همراهش بود پاکتی می‌داد. لبخند بزرگی روی صورتش بود که با چشم‌های گودافتاده‌اش همخوانی نداشت. فیلم تیکه‌تیکه سر‌ هم شده‌ بود. زن به روی پله‌های جلوی خانه رفت. کسی یک جام به او داد. گیلاس را بلند کرد و خیلی آرام گفت :»برای زندگی.» و بعد با همراهی فردی به داخل ساختمان رفت. صدای فرد فیلمبردار می‌گفت: «آن الان به طبقه‌ بالا می‌رود و در اتاقش روی تختش دراز می‌کشد. دکتر برایش تزریق را انجام می‌دهد. یادتان باشد ما قول داده‌ایم گریه نکنیم و زندگی‌اش را جشن بگیریم.»

این اولین فیلم از اتانازی بود که من دیدم. اتانازی یعنی مرگ خوب. انتخاب مرگ برای پایان درد و عذاب کشیدن. واژه‌ انتخابی فارسی‌اش را دوست ندارم: «مرگیاری»، چون زیبایی این عمل را مدفون می‌کند. با خودم فکر می‌کنم من کجا ایستاده‌ام؟

براساس قوانین هیچ فرد سالمی نمی‌تواند تقاضای اتانازی کند. فرد دیگری بجز از بیمار نمی‌تواند دستور مرگ را بدهد. فقط خودت هستی که می‌دانی به آخر خط رسیده‌ای و دیگر نمی‌خواهی بجنگی. اولین باری که در این مورد  صحبت کردم، طرفدار سرسختش بودم. من هجده ساله دلیلی برای زندگی دردناک نمی‌دیدم. چرا به امید «شاید» «دو درصد» درد را تحمل کنیم؟ چقدر خوب است که آن لحظه که همه چیز تمام می‌شود را خودت انتخاب کنی. فرصت داری خداحافطی کنی. شاید یک برق لب صورتی بزنی، بهترین لباست را بپوشی و چشم‌هایت را ببندی. من هجده ساله از ناتوانی می‌ترسیدم.

بار دومی که به روش «مرگ خوب» فکر کردم. یادم است وقتی بود که مادر ششمین شیمی درمانی را در دور دوم سرطان انجام داد . اگر این قانون وجود داشت و مادرم می‌خواست الان از این قانون استفاده کند چه می‌کردم؟ آیا این حق را به او می‌دادم که بخواهد دیگر نجنگد؟ بغلم کند. ببوسدم و بگوید مراقب خودم باشم، و من برای آخرین ببویمش و سرم در پیچ گردنش جا کنم. بعد دراز بکشد و شاید حتی از من بخواهد برق لب نارنجی براقی برایش بزنم؟

آن زمان با خودم فکر کردم ، مگر ما عاشق نمی‌شویم و خانواده را رها نمی‌کنیم برای خودمان؟ مگر ما برای شرایط بهتر همه چیز را نمی‌گذاریم و از شهرمان نمی‌رویم؟ مگر نه این که خودمان را باید دوست داشته باشیم؟ چرا مادر باید برای من بجنگد؟ چرا باید مادر برای دل کودکش قوی باشد و به زجر تن دهد؟ کودکی که حتی دیگر وقت نمی‌کند بیشتر از ماهی یک بار به او سر بزند. آن روزها دردش را می‌دیدم. جنگیدن را می‌دیدم. اما جواب سوالات بالا یک چیز بود: «میدانی مادر، اگر تو بخواهی برایت برق لب نارنجی‌ات را می‌زنم و کنارت می‌ایستم و دستت را خواهم گرفت‌.» اما قول نمیدهم به پهنای صورتم نگریم.

و بار سوم که این موضوع فکر من را مشغول می‌کند این هفته است. من حالا خودم مادر کودکی هستم‌. آیا این‌ حق را هنوز به خودم می‌دهم؟ آیا در آن لحظه که می‌فهمم جنگ را باخته‌ام و کودکم باید شاهد مرگ تدریجی من باشد؟ با پزشکم صحبت خواهم‌ کرد؟ آیا می‌خواهم خودم در مرگ‌ هم انتخاب‌کننده‌ باشم؟ آیا می‌توانم برای آخرین بار همراهم را عاشقانه ببوسم؟ آیا جرات دارم که برق لب بنفشی با طعم تمشک وحشی بخرم و آرام قبل دراز کشیدن زیر قطرات مرگ‌آور سرم لب‌هایم را مزه کنم ؟ آیا این توانایی را دارم؟

.

.

.

بله.

ما سزاوار سرنوشتمان نیستیم

«چرا من؟»

مهمان هفته: مهدی زائری

آرمان روحیه‌اش را باخته بود. المپیادی بود ولی در میان کسانی قرار گرفته بود که پیش آن‌ها آینده‌ای برای خودش در ریاضی تصور نمی‌کرد. نمی‌دانیم آیا زمانی که به تیم المپیاد ریاضی راه یافته با خودش فکر کرده «چرا من؟» یا وقتی که پیش هم ‌تیمی‌هایش کم آورده با خودش فکر کرده که چرا او نباید هوش مریم را داشته باشد. آرمان آینده‌ای در ریاضیات و نه در هیچ زمینه دیگری نداشت. آن شب که اتوبوس دانشگاه به دره سقوط کرد، آرمان از کشته شده‌ها بود. شاید خانواده و دوستانش با خود گفته‌اند «چرا آرمان؟»

مریم از آن حادثه جان سالم به در برد و سال‌ها بعد پر افتخارترین جایزه ریاضی دنیا را به عنوان اولین زن و اولین ایرانی دریافت کرد. چند سال بعدتر، مریم از سرطان در گذشت. یان همسر مریم در مراسم ترحیمش گفته که مریم بعد از تشخیص سرطان گفته است: «زندگی عادلانه نیست، وقتی که توی خانواده خوب و با هوش زیاد به دنیا اومدم هم نبود، الان هم شکایتی ندارم.»

نکته همین است، دنیا عادلانه نیست. وقتی می‌پرسیم «چرا من؟» دچار «مغالطه دنیای عادلانه» شده‌ایم. بچه‌ها دنیا را عادلانه درک می‌کنند؛ در برابر خوبی انتظار خوبی دارند و اگر بدی ببینند، آن‌ را نتیجه بدی خود می‌انگارند. بشر اولیه هم دنیا را عادلانه می‌فهمیده، به همین خاطر وقتی می‌دیده که خیلی‌ها خوبی می‌کنند و بدی می‌بینند و یا بدی می‌کارند و خوبی درو می‌کنند، ناگزیر دنیای دیگری در نظر گرفته که حق را در آن به حق‌دار می‌دهند.

تصور دنیای عادلانه به قدری پایه‌ای و قوی است که می‌توان آن‌ را از قضایای ما تقدم کانت به شمار آورد. شناخت از دید کانت یک فرایند کنش پذیر نیست که ذهن در آن چون آینه‌ای به تماشای بیرون بنشیند، بلکه ذهن کنش‌گرانه هم‌چون نورافکن، به دنیای پیرامونش نور می‌تاباند. شناخت ما از خارج، بازتاب این نور است. نوری که می‌تواند رنگی باشد، قرمز، سبز، آبی یا هر رنگ دیگر. قضایای ما تقدم، رنگ‌های نور افکن ذهن هستند. با این توضیح قصد در تبیین این موضوع داشتم که ساختار ذهن به گونه ‌است که ما دنیا را با عینک عدالت می‌ببینیم. ما زمین را هم صاف می‌بینیم نه گرد.

مغلطه دنیای عادلانه فقط در «چرا من» نیست. مواجهه درونی ما با قربانیان کودک‌آزاری و تجاوز جنسی هم از این مکانیسم پیروی می‌کند. این فاجعه‌ها برای ما و فرزندان ما پیش نمی‌آید چون ما مثل پدر و مادر قربانیان بی‌احتیاطی نمی‌کنیم. ما زنی را که مورد تعرض جنسی قرار گرفته سرزنش می‌کنیم که حتما تمام جوانب احتیاط را در نظر نگرفته، وگرنه قربانی این جنایت نمی‌شد. تهی‌دستان همه از تنبلی و اشتباه خودشان بوده که فقیر هستند. مغالطه دنیای عادلانه، حس کاذبی از امنیت به ما می‌دهد. سرنوشت هر کس چیزی است که سزاوار آن است. ما خوب و با احتیاط زندگی می‌کنیم، پس اتفاق ناگواری برای ما پیش نخواهد آمد. واقعیت این است که چنین تضمینی وجود ندارد. شما می‌توانید سالم‌ترین زندگی را داشته باشید ولی دچار سرطان شوید. سرطان فقط یک بدشانسی است، همین. بشر اولیه تصوری از شانس هم نداشته، به همین دلیل برای هر واقعه طبیعی دنبال علت غایی و قصد هوشمندانه‌ای در پشت آن بوده است. اصابت صاعقه به مردی سوار بر چارپایی بی‌نوا، لابد به خاطر ظلمی بوده که چندی پیش به کسی روا داشته و اکنون آه آن مظلوم یا نفرین مادری این‌گونه دامنش را گرفته. شاید هم حکمتی دیگر در آن است که ما از آن بی‌خبریم. چیزی که بشر اولیه درک نمی‌کرد، این بود که این واقعه فقط یک تصادف است، یک بدبیاری.

دنیا عادلانه نیست. قرار نیست هر کس که تلاش می‌کند به نتیجه برسد. بیل گیتس شدن یک شانس است. هیچ کس نمی‌تواند با هوش و تلاش، بیل گیتس شود. خواسته باشیم فنی‌تر بگویم، بیل گیتس شدن ممکن هست ولی محتمل نیست. بگذارید جور دیگری بگویم. فکر کنید خبرنگاری از خیل اسپرم‌های در حال دویدن بپرسد: «به کجا چنین شتابان؟» بی‌شک همه می‌گویند که می‌خواهند آدم شوند ولی می‌دانیم که از میلیون‌ها اسپرم یک مرد، شاید یکی دو تا به زور آدم شوند، بقیه ول معطلند. این یعنی به حساب احتمالات، شانس آدم شدن یک اسپرم صفر است، گرچه نا ممکن نیست. اسپرمی که آدم نشده است نمی‎تواند بپرسد چرا این بلا به سر من آمد. آن یکی هم که آدم شده، نمی‌تواند بپرسد «چرا من؟»

یکی از بارزترین ویژگی‌های دنیای مدرن این است که «علت غایی» اهمیتش را از دست داده و به جای آن «علت فاعلی» است که مورد توجه قرار گرفته است. وقتی مصیبتی یا بلیه طبیعی پیش می‌آید به جای پرسیدن اینکه مگر من چه کرده بودم و چرا من، باید به دنبال یافتن عواملی باشیم که به این مصایب و بلایا انجامیده. بی بند و باری دلیل سیل نیست، سد سازی نا مناسب و عدم رسیدگی به مسیرهای قابل پیش‌بینی طغیان رودخانه‌ها، عامل ویرانی‌ها و تلفات سیل است. زلزله نه عذاب است و نه آزمایش، بلکه فرسودگی و عدم استحکام خانه‌هاست که باعث آن همه مرگ و میر می‌شود. به جای این‌که قربانی جنایت را ملامت کنیم که چرا نوزاد هشت ماهه را داخل ماشین روشن تنها گذاشته (که به جای خود قابل سرزنش است)، ببینیم چه ناهنجاری‌هایی باعث شده که یک زندانی سابقه‌دار فراری آن ماشین را بدزد و جایی دور افتاده زیر آفتاب رها کند و اگر به پلیس گزارش داده که ماشین مشکوکی در فلان خراب شده رها شده است، چرا پلیس رسیدگی نکرده است.

واقعیت این است که در سالم‌ترین حامعه و با حامع‌ترین ملاحظات، باز هم ممکن است دیوانه‌ای مرتکب جنایتی شود و بیچاره‌ای بدشانس قربانی آن جنایت شود. آن بیچاره نمی‌تواند بپرسد «چرا من؟». با این حال ما نباید دست از کوشش و تلاش برداریم؛ زندگی عادلانه نیست ولی می‌توانیم از آن لذت ببریم.

ماراتن حیات

«چرا من؟»

نیمه‌شب

با بچه‌ها در حال بازی و صحبت بودیم که یکی‌شون – که در همون عالم بچگی برام دختر عزیز و محترمی بود – توی چشم‌هام نگاه کرد و خیلی جدی و خیلی بی‌رحمانه بهم گفت تا حالا دقت کردی تو اصلا به چه دردی می‌خوری؟ تو اصلا به دردی می‌خوری؟ یادم نیست قبل از این حرفش در مورد چی حرف زده بودیم. یادم نیست بعدش چیزی گفتم یا فقط از در بیرون زدم. فقط یادمه از زخمی که از تیزی کلماتش خورده بودم تمام تنم منجمد بود. چند دقیقه بعدتر، شاید در حدود سه دقیقه، بهم خبر دادن در یکی از مهم‌ترین مسابقاتی که در زندگیم شرکت کردم بیشترین رتبه‌ ممکن رو آوردم. اتفاقی که به جرئت توی بیست سال بعدش مهم‌ترین و بزرگترین پیروزی زندگیم بود.

از اون تاریخ تا به حال، هزار چیز فرق کرده اما یک چیز هنوز ثابته: من هنوز فرآیندها رو بیشتر از نتایج دوست دارم. یاد گرفتم در زندگی حتی اگر قراره بدوم، مهم اون چهل و دو کیلومتر لعنتی ماراتونه که باید به اتمام برسه و اصلا اهمیتی نداره که من نفر اول در صد متر سرعت باشم. شاید برای همینه که تا حد ممکن فرصت دارم به اتفاقات در بستر زمان نگاه کنم و همینه که وقتی به نتیجه‌ای می‌رسم از مدت‌ها قبل انتظارش رو می‌کشم: من تقریبا همیشه می‌دونم سر پیچ بعدی بردن منتظرمه یا قراره ببازم. اون چیزی که غافلگیرم می‌کنه فقط حلاوت پیروزیه یا سختی زمین خوردن.

و خب فقط این دو بخش نیست. بخش بعدی باور داشتن به اینه که من شخصیت ویژه‌ای در بین هشت میلیارد نفر نیستم. من یک آدم عادی و گاهی به شدت عامی هستم که مستحق هر چیزی می‌تونم باشم. به خاطر همین هم نیروی ویژه‌ کنترل بقیه و کنترل شرایط رو ندارم. پس ممکنه عزیزترین آدم زندگیم تصمیم بگیره نیازی به بیش از این دیدن من نداره یا دوست صمیمیم بدون در نظر گرفتن عمق تنهایی من به یه قاره‌ دور بره یا زندگی در خاورمیانه ایجاب کنه یک روز صبح بیدار شم و ببینم ارزش دارایی‌ام از هفته‌ پیش به یک دوم تنزل پیدا کرده. همه چیز ممکنه چون جهان به من بدهکار نیست.

 

جهان، آینه‌ی اون مادری نیست که هر وقت چیزی میخواستیم در خدمتمون بود. برنده‌ی امروز، همون بازنده‌ی ده دقیقه قبله. به همین بی‌رحمی. به همین عریانی و به همین صداقت.

ما دیوانگان

«چرا من؟»

نیمه‌شب

من اصولا با خودم و محیط اطرافم در صلحم و به همین دلیل اهل شاکی شدن و غر زدن به معنای واقعی نیستم، شکوه و گلایه دارم، گاهی نا‌امید و کسل می‌شوم اما اتفاقاتی که -خوب یا بد- برایم می‌افتد را می‌پذیرم. معتقدم حوادث در جهان از دو حالت خارج نیستند، یا ما در آن نقش مستقیم و آشکار داریم یا از کنترل ما خارج است؛ آنچه به اختیار ماست ناشی از انتخاب‌هایمان، میزان تلاش و پشتکار و انگیزه‌هایمان و مهم‌تر از همه، نتیجه برنامه‌ریزی‌های ماست. اگر خوب انجام شده باشد و تلاش زیادی کرده باشیم نتیجه مثبتش را خواهیم دید و اگر کوتاهی و کم‌کاری کرده باشیم نتیجه ناخوشایندش چیزی جز ماحصل آنچه کاشته‌ایم نیست.

در آن دسته از اتفاقات که واقعا انتخاب ما، تلاش ما یا برنامه‌ریزی‌های ما جایی ندارند، وظیفه ما تطبیق خودمان است با شرایط، نه به این معنا که تسلیم شویم، بلکه به این معنی که چگونه قضایا را ببینیم و روحی و روانی و جسمی برای خودمان حل کنیم. روی کاغذ و در مقام نوشتن آسان است اما در عمل تجربه می‌خواهد و آموزش و خون‌دل خوردن.

به همه دلایل بالا و نوع نگاهی که به دنیای اطراف دارم، تا به الان در اتفاقات ناگوار که می‌توانستم آنها را کنترل کنم ولی از دستم خارج شده‌اند “چرا من” را نپرسیده‌ام چون دلیل اتفاق افتادنش برایم واضح بوده، آنچه که از کنترلم خارج است را پذیرفته‌ام، اگر از دست دادن عزیزی بوده، یا حتی خیانت دوست و رفیقی چندین ساله، در عین اشک ریختن و سوگواری کردن خودم را از نظر روحی قوی کرده‌ام. سعی کرده‌ام تنیدگی این دو دسته از حوادث را دریابم و مرز بین “قابل کنترل شدن‌”ها و “خارج از اختیار‌”ها را برای خودم پیدا کنم؛ نقش خودم را تحلیل کنم و آنچه در آن نقش نداشته‌ام را به صورت یک چالش برای رشد خودم ببینم.

تنها جایی که “چرا من” را همیشه پرسیده‌ام و می‌پرسم هنگامه دوست داشته شدن توسط “او”ست، برایم همیشه سوال است که از بین آن همه آدم‌های سبز و سرخ و ریز و درشت بیرون، چرا من را دیده است! متقابلا همین سوال را همیشه او می‌پرسد؛ به یک اندازه انتخابمان برای یکدیگر عجیب است، هر وقت برای مرور خودمان و احساسمان فرصتی دست می‌دهد، در چشمانم زل می‌زند و می‌پرسد: “چرا من؟، از بین این همه آدم چرا من را انتخاب کردی با این همه اخلاق عجیب و غریب؟” و من جوابی ندارم بجز این که سوالش را با جوابِ گنگِ مشابهی پاسخ بدهم: ”به همان دلیل که تو مرا انتخاب کردی!” و هر دو می‌خندیم و زمزمه می‌کنیم: ”دیوانه چو دیوانه ببیند خوشش آید!”